ادبیات، جامعه،‌ سیاست

داستان کوتاه

داستان کوتاه

گربه

سرم گیج می‌رفت ، فورا به کوچه خلوت بغل ساختمان اداره پیچیدم که بالا بیاورم. جلاد قوی هیکل با هیبت سیاهرنگ و تازیانه‌اش بالای سرم حاضر شده بود. مرا وادار به خم شدن کرد، به سطل آشغال داخل کوچه زنجیر...

کوچه

«خدانگهدار...» «به سلامت...بازم تشریف بیارین» صداهای زنانه و مردانه در هم می‌پیچید. خداحافظی‌های پی در پی پشت سر زن و مرد شنیده می‌شد. زن برای آخرین بار رویش را به طرف آنها برگرداند و جوابشان را داد. مرد بدون آنکه...

بابا بزرگ به زودی حالش بهتر می‌شود

میما می‌گفت بابا بزرگ به زودی حالش بهتر می‌شود. نمی‌دانست چقدر طول می‌کشد، اما روند بهبود او حتمی بود. یک روز صبح، گفت، بعد از یک خواب شبانهٔ راحت، گاهی اوقات بابا بزرگ حرف می‌زند و دستش را تکان می‌دهد....

اجباری

روز موعود برای ملاقات بابا و عمو هوشنگ با پزشک‌نَما رسید. بابا با اینکه من هم همراه‌شان بروم مخالفت کرد، برای همین هیچ وقت نفهمیدم بابا برای آن پرونده سازی و ایراد‌دار کردنِ خودش چقدر تقدیم پزشک‌نَما کرد. پزشک‌نَما در...

پوشش

در آپارتمان هنوز کامل باز نشده بوی تند اسپند سیلی‌وار روی صورتم می‌نشیند. کم مانده است به زانو در ‌آیم. با چند سرفه‌ اغراق آمیز اعتراض خود را نشان می‌دهم. منتظر پاسخ نمی‌مانم و آسانسور را با فشردن دکمه‌اش فرا...

آی گلادیاتورها…!

‬یک‭ ‬بار‭ ‬دیگر‭ ‬سر‭ ‬و‭ ‬روی‭ ‬اتاق‭ ‬را‭ ‬نگاه‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬گفت‭: ‬‮«‬کتاب‭ ‬‌ها‭ ‬را‭ ‬جمع‭ ‬کردی‭ ‬از‭ ‬کتاب‌خانه؟‭ ‬نیفتند‭ ‬توی‭ ‬فیلم‭ ‬یک‌وقت‭.‬‮»‬‭ ‬تل‭ ‬کتاب‌ها‭ ‬را‭ ‬که‭ ‬صبح‭ ‬گذاشته‭ ‬بودم‭ ‬گوشه‭ ‬اتاق‭ ‬نشانش‭ ‬دادم‭. ‬بالاتر‭ ‬از‭ ‬همه،‭ ‬نسخه‌ای‭ ‬از‭ ‬‮«‬افسانه‌ها‮»‬‭...

صفحه 2 از 16 1 2 3 16