ادبیات، جامعه،‌ سیاست

داستان کوتاه

داستان کوتاه

کتاب‌هایی که زندگی یک روستا را نجات داد

همه چی رفت زیر آب، خودم دیدم، خودم با همین چشمام دیدم. جریان باران اول آرام بود. نگران نبودیم، هیچ کس نگران نبود. گفتیم مثل همیشه در این فصل هوا بارانی می‌شود ولی مثل همیشه نبود. سرم را که برگرداندم...

سندرم ماهی مرده

می‌خواستم بروم استخر. هوا که گرم می‌شد، من ماهی می‌شدم و تمامِ ظهرهای کسلِ تابستان، اقیانوس. یک ساکِ راه‌راهِ صورتی داشتم که با حوله و مایو و یک شامپوی تخم مرغی، قلنبه‌اش می‌کردم و همان‌طور که دسته‌هایش را محکم می‌گرفتم،...

هایده‌‎خوانی روی دیوار برلین

دوست دارم جفت‌پا بپرم روی میز و داد بزنم: «این‌قدر الکی واسه بلوند جماعت شلوغش نکنین.» باورم نمی‌شود از راننده تاکسی هندی و دست‌فروش عرب تا آن یارو ژاپنی همیشه مست و کارگران کوبایی، همه صف کشیده‌اند تا برای دوتا...

ماری

«آخرین‌بار ماری را دیروز دیدم، در پایانروز، توی دفترکاری که پنج سال می‌شود با هم تقسیم کرده‌ایم. تا حالا هیچوقت این طور هیجان‌زده نبود. ماه‌ها بود که مشغول فراهم کردن مقدمات این سفر بود. پای دستگاه قهوه‌ساز فقط و فقط...

چهار داستانک: سیزیف و اندوه بی‌پایان یک دختر

مرد تهی‌دست با همسر و کودکش دور سفره نشسته بودند و با تکه‌ای نان خود را سیر می‌کردند. تلویزیون کهنه‌ی سیاه و سفید، برنامه‌ی آشپزی پخش می‌کرد: زنی مصروف تهیه‌ی یک نوع کلوچه بود!  کودک که حسابی احساس گرسنگی می‌کرد...

صفحه 1 از 16 1 2 16