یک اتاق خیال

تنها آن نگاه‌های احمقانه مرا عذاب می‌داد. به تنها بودن عادت کرده بودم که سر و کله‌اش پیدا شد. پیرمرد انگار قصد رفتن نداشت. شاید مرده بود. می‌ترسیدم که نزدیک بروم. وانمود می‌کردم که برایم اهمیتی ندارد و مثلا سرم به کار خودم است. تمام مدت با آن عصای مسخره، درست آن گوشه می‌ایستاد. انگار که کسی می‌خواست از او عکس بگیرد.فقط بهتر می‌شد اگر روی آن کله‌ی صاف و صیقلی، یک کلاه مشکی می‌گذاشت. یک کلاه مشکی با ابهت یا شاید به جای آن کت و شلوار کهنه‌ی رنگ و رو رفته، یک دست کت و شلوار مشکی می‌پوشید. 

آخرین بار

آخر سر یک روز که مدل طراحی‌اش بودم دلم را به دریا زدم و گفتم :« من عاشقت هستم». در همان حالتی که مشغول طراحی بود، بدون اینکه ذره‌ای جا بخورد گویی که این موضوع را مدت‌هاست می‌داند گفت: « عشق یک چیز دو طرفه‌ست. من اون جوری به تو علاقه ندارم.» گفتم:« پس چه گونه به من علاقه داری؟» با لبخند سردی نگاهم کرد:« هر نقاشی به مدل‌هایی که در ازای مدل شدنشان پول دریافت نمی‌کنند علاقه‌مند می‌شود.»

لبخند مترسک 

پیرمرد آرام آرام قدم می‌زد و به کلاغ‌ها نگاه می‌کرد. می‌توانستم خستگی‌اش را از مزاحمت کلاغ‌ها حس کنم. نزدیکی‌های غروب با گوشه‌ی چشم دیدم که وارد قاب پنجره شد. اما این دفعه، چیزی به بغل داشت که با پارچه‌ای سیاه روی آن را پوشانده بود و چوب بلندی هم از پارچه بیرون زده بود. پیرمرد به وسط زمین که رسید، چوب را داخل خاک میان جوانه‌های کوچک گندم فرو کرد و پارچه را برداشت. طبیعی بود که برای فراری دادن کلاغ‌ها چیزی بجز داشتن یک مترسک به فکرش نمی‌رسید.

آقای کابل

چشم‌هایم آهسته‌آهسته باز می‌شوند و صدای شرشر آب به‌گوشم می‌رسد. خود را در کنار دریای باشکوهی که پاهایم از لبه‌ی آن بسوی پایین آویزان است، می‌یابم. با خود می‌گویم: «من کجا هستم؟»
در این هنگام صدای پیرمردی از عقب بلند می‌شود: «اینجا کابل است و تو در کنار دریای کابل نشسته‌ای.»

فقط آقایان مراجعه بفرمایند

بی صبرانه منتظر مستاجر جدید بودند که بلافاصله پس از قرار دادن آخرین اطلاعیه در صفحه اینترنتی زنگ زده و خواهش کرده بود تا منزل را عجالتاً به کس دیگری نشان ندهند. از پشت تلفن صدایش کمی کودکانه، کمی زنانه می‌نمود، خود را دانشجوی یکی از دانشکده‌های پایتخت معرفی کرده و برای دیدن منزل وقت تعیین کرده بود. دختر نونیک با تقبل زحمت پیدا کردن مستاجر و خلاص کردن مادر از پرسش و پاسخ، خودش با دانشجو صحبت کرده بود.

از رنج انسانی…

استاد ادبیات سال سوم دبیرستان می‌گفت: «رنج چیزی شبیه سیگار است، غنی و فقیر و مشهور و عادی نمی‌شناسد بعد از چند بار کشیدن به آن معتاد می‌شوی و وقتی که خوب از ریخت انداختت تازه می‌فهمی این‌همه سال کشیدم و کشیدم و آخر چیزی جز زردی دندان و ضعف ریه عایدم نشد» و بیست سال طول کشید تا من عمق فاجعه‌ای که از دل این جمله پیدا می‌شود را درک کنم .

تولد مرموز

زنگ تفریح بود. من با دوستانم در ایوان مدرسه گپ می‌زدم. در همین حین زلفی به سمت ما آمد و گفت: «عصر پنجشنبه تولدمه و تو ، پوران ، شهرنوش، نیلوفر و مهری هم دعوت هستید» من  به تته پته افتادم آخه تا حالا به هیچ تولدی دعوت نشده بودم، همه دوستانم با کلی ذوق کردن  بلافاصله قبول کردن و بعد من که می‌خواستم از دوستانم کم نیاره گفتم: «باشه حتما می‌آیم فقط آدرس خانه‌تان را بعد از کلاس برایم بنویس» زلفی بهم گفت: «حتما»

وارث مرگ

اسمش را شنید انگار کسی بخواهد از خوابی سنگین و آشفته بیدارش کند. صدای منشی بود که دوباره او را به داخل سالن شلوغ و خفه برگرداند. نمی‌دانست که چه مدت دیگری گذشته است بلند شد و در حالی‌که دستش را به کمرش گرفته بود خودش را جلو در اتاق دکتر رساند. داخل اتاق شد. اتاق بزرگ و خوش‌بو بود. دیگر آن‌جا از آن‌همه هیاهو و ناراحتی سالن انتظار، خبری نبود.

چنار عزیز من

من از درخت چنار تنومند پشت پنجره می‌ترسیدم وقتی خواب بودم می‌دیدمش که با چشم‌ها و دماغ چوبی‌اش ایستاده آن بیرون و برایم خط‌ونشان می‌کشد، بخاطر تمام اذیت‌هایی که می‌کردم بخاطر تمام بدغذایی‌هایم که بابا را مجبور می‌کرد قاشق را با هزار ادا و اطوار در دهانم بگذارد می‌گفت: «باز کن گاراژو کامیون با ماسه داره میاد»

موقتی

این طوری نیست که همه چیز را بتوان توضیح داد. توضیح از فهم می‌آید و بعضی چیزها فهمیدنی نیست. تو از من می‌پرسی: «چه بلا

چمدان زرشکی  

 بیرون که می‌‌رفت در را قفل نکرده بود ولی کلید را دو دور چرخاند تا در باز شد. زن جلوی آینه جاکفشی ایستاده بود و موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌‌کرد. باریکه آفتابی که به دستش می‌تابید تصویری از تحرکی مغشوش روی دیوار می‌‌انداخت. بدون اینکه چشمش را از آینه بردارد شالش را از دور گردنش باز کرد و کنار پالتویش آویزان کرد.

چند روز خوب

اوایل فروردین ماه بود هوای خنکی صورتش را گاه به گاه آرام و تند  نوازش می‌کرد. تاریک‌ترین قسمت ایوان خانه نشسته و به چشمک زدن ستاره‌ها خیره شده بود. تاریکی غروب پنجشبه دلش را در خود فشرده بود و ذهنش بی‌تاب روزهای خوب بهاری بود. روزهایی که نصفی از عمر بیست ساله‌اش را به امید آمادنش شاد زیسته و روحیه‌داری کرده بود. فکرش را به قسمت قشنگ اتفاقی که قرار بود بیفتد، می‌کشاند.