ادبیات، جامعه،‌ سیاست

داستان کوتاه

داستان کوتاه

منظـره‌یـاب

در‭ ‬گوشه‌ای‭ ‬توقف‭ ‬می‌کنیم،‭ ‬کمی‭ ‬دورتر‭ ‬از‭ ‬جمعیت‭. ‬در‭ ‬جست‌وجوی‭ ‬یک‭ ‬مکان‭ ‬مناسب‭ ‬هستیم؛‭ ‬یک‭ ‬جای‭ ‬خیلی‭ ‬خوب‭ ‬و‭ ‬وسیع‭ ‬که‭ ‬به‭ ‬‌‌هرسو‭ ‬دید‭ ‬داشته‭ ‬باشیم‭ ‬و‭ ‬بتوانیم‭ ‬به‌‭ ‬دَور‭ ‬خود‭ ‬بچرخیم‭ ‬و‭ ‬آزاد‭ ‬باشیم‭. ‬نگاه‌‌مان‭ ‬به‌جمعیت‭ ‬است،‭ ‬بیشتر‭ ‬به‭...

سندرم ماهی مرده

می‌خواستم بروم استخر. هوا که گرم می‌شد، من ماهی می‌شدم و تمامِ ظهرهای کسلِ تابستان، اقیانوس. یک ساکِ راه‌راهِ صورتی داشتم که با حوله و مایو و یک شامپوی تخم مرغی، قلنبه‌اش می‌کردم و همان‌طور که دسته‌هایش را محکم می‌گرفتم،...

هایده‌‎خوانی روی دیوار برلین

دوست دارم جفت‌پا بپرم روی میز و داد بزنم: «این‌قدر الکی واسه بلوند جماعت شلوغش نکنین.» باورم نمی‌شود از راننده تاکسی هندی و دست‌فروش عرب تا آن یارو ژاپنی همیشه مست و کارگران کوبایی، همه صف کشیده‌اند تا برای دوتا...

ماری

«آخرین‌بار ماری را دیروز دیدم، در پایانروز، توی دفترکاری که پنج سال می‌شود با هم تقسیم کرده‌ایم. تا حالا هیچوقت این طور هیجان‌زده نبود. ماه‌ها بود که مشغول فراهم کردن مقدمات این سفر بود. پای دستگاه قهوه‌ساز فقط و فقط...

چهار داستانک: سیزیف و اندوه بی‌پایان یک دختر

مرد تهی‌دست با همسر و کودکش دور سفره نشسته بودند و با تکه‌ای نان خود را سیر می‌کردند. تلویزیون کهنه‌ی سیاه و سفید، برنامه‌ی آشپزی پخش می‌کرد: زنی مصروف تهیه‌ی یک نوع کلوچه بود!  کودک که حسابی احساس گرسنگی می‌کرد...

گربه

سرم گیج می‌رفت ، فورا به کوچه خلوت بغل ساختمان اداره پیچیدم که بالا بیاورم. جلاد قوی هیکل با هیبت سیاهرنگ و تازیانه‌اش بالای سرم حاضر شده بود. مرا وادار به خم شدن کرد، به سطل آشغال داخل کوچه زنجیر...

صفحه 1 از 16 1 2 16