ادبیات، جامعه، سیاست

ادبیات داستانی

کوچه پنجم

یک هفته‌ی تمام وقت و بی‌وقت باران می‌بارید، زمین خیس بود و آسمان تاریک. باران تمام فصل چیزی نبود که مردم این ورها با آن اخت باشند و به آسانی سر سازگاری با آن پیدا کنند.

ادبیات داستانی

برای یک لحظه با تو بودن، جان می‌دهم‌!

غم بزرگی در درونش موج می‌زد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقع‌ها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرف‌زدن هم نداشت. چه‌چیز او را به این‌جا رسانده بود؟

ادبیات داستانی

ماگدالنا

می‌گفتن که بی‌خداس، آخه همیشه خدا رو مورد پرسش قرار می‌ده و میگه عیسی پسر خدا نیست؛ پدر مرا ببخش، آره می‌گفتم براتون امروز قراره که توی میدون شهر محاکمه‌اش کنن…

ادبیات داستانی

نقره می‌ریخت

انگار لِنی از وسط کوه‌های آلپ بیرون آمده و یقه‌ام را گرفته و فریاد می‌زند که تو مقصر نیستی و هنوز به ارتفاع دوهزارمتری نرسیده‌ای. باید بگویم که حرف‌هایش درست است اما خب من وسط جهانِ خداحافظ گاری کوپر زندگی نمی‌کنم …

ادبیات داستانی

می‌خواست نویسنده شود

همه‌جا را تاریکی نامحدود و پایان‌ناپذیر فرا گرفته است. هیچ امید و بیمی در دلم موج نمی‌زند. سیاهی و تاریکی مطلق. فقط گاهی صداهای ناخوشایندی را می‌شنوم که پیچ‌پیچ‌کنان از بیخ گوشم می‌گذرند…

ادبیات داستانی

پرندگان مهاجر

او را از روی قطرات خونش پیدا کردند. پای تخته سنگ سیاه و صیقلی و نوک‌تیزی که کودکان قریه چون نمی‌توانستند به ‏راحتی از آن بالا بروند به آن سنگ شیطان می‌گفتند، یک لکه بزرگ خون بود…

ادبیات داستانی

لنگوته‌ی آدم‌خان

در حویلی جنگ و رسوایی است. صدای ضجه و شیون از دیوار‌ها می‌گذرد، چون نیشتری به گوش همسایه‌ها و کوچه و کوچه‌گی‌ها فرو می‌رود. زن و شوی مثل سگ و پشک، به جان هم افتاده‌اند…

ادبیات داستانی

آن عروسی لعنتی

چشمانش را باز کرد و نگاه پژمرده‌اش را به سوی ساعت روی دیوار چرخاند. انگار چیزی یادش آمد، مثل اسپند روی آتش شده بود. لحظه‌ای ذهنش جرقه زد، اصلاً بهتر بود همین امروز کار را تمام می‌کرد…

ادبیات داستانی

هر روز یک مرتبه تکرار

برای هر اتفاقی آغازی لازم است. برای نبودن اتفاق باید جلوی آغازها را ‏بگیریم. این گونه، اتفاقات بد دیگر رقم نمی‌خورند گرچه اتفاقات خوب هم ‏قربانی می‌شوند…

ادبیات داستانی

جلسه شبانه

صدای قارقارِ هنک از دور می‌او‌مد، اون آزادانه آزادیش رو فریاد می‌زد و فقط زندگی می‌کرد و اصلا هم به حرف‌ها و فحش‌های بقیه کاری نداشت، اون خودش بود و آزادی هم یعنی همین…

ادبیات داستانی

آخر بازی

سه چهار ساعت قبل آمدم به رخت‌خوابم. اتاق تاریک است، گرم و مطبوع و بوی چوب سوخته را می‌توانم از ‏آنسوی لحاف بشنوم. بیرون، از کنار پرده کشیده شده پیداست، هنوز برف می‌بارد و صدای باد…

ادبیات داستانی

سِپارش

آن روز که مهلا زنگ زد خودت را برسان، نگفتم خودم می‌دانم یا شاید جرأت نکردم. مهلا خیلی وقت بود که دیگر به من زنگ نمی‌زد و این اواخر یک بار ‌گفت: حالم را به هم می‌زنی…

Designed & Developed by Nebesht Media