ادبیات، فلسفه، سیاست

داستان کوتاه

هم اتاقی

ساعت یازده شب است. خسته‌ای و خوابت گرفته. می‌خواهی بخوابی. دقایق بعد این کار را می‌کنی و می‌خوابی. هنوز نیم ساعت نخوابیده‌ای که با سرفه‌های پیاپی‌اش از خواب می‌پری. از همان نوع سرفه‌هایی که گویی چیزی در گلویش…

زندگی‌ای که از آن من نبود…

دلم می‌خواست به عقب برگردم؛ نمی‌دانم چقدر اما خوب می‌دانم به قدری که بتوانم خودم را از برزخی که درونش گیر افتاده بودم بیرون بکشم، به قدری که بتوانم از اعماق وجودم لبخند بزنم و پابرهنه بر روی علف‌های سبز حیاط…

اسنپ

صبح زود ساعت شش به سمت توچال حرکت کردم. صبحی سرد و بارانی در آبان‌‌ ‌ماه بود. باران از اواخر شب شروع‌‌ ‌شده بود و یک‌سره تا الان باریده بود. زمین و هوا خیس بود. هر نفسی که تو می‌دادم سرشار از خنکی و طراوت بود…

میدانید علائم افتادگی مثانه چیست؟ من هم نمیدانستم تا اینکه عاشق شدم

دکترها موجودات عجیبی هستند. بعضی از آن‌ها مانند چخوف و شهریار می‌روند پی ادب و فرهنگ. برخی هم مانند یوزف منگله، عضو اس اس می‌شوند و با کارد چنگال می‌افتند به جان آدمیزاد. اما دکتری که من می‌شناسم…

آفتاب‌گردان در شب

عزیز و همسرش بعد از مدت‌ها، برای پیاده‌روی بیرون آمده بودند. در نگاه عزیز، خورشید نارنجی‌تر از همیشه در حال غروب بود. آخرین روزهای شهریور بود و خُنکای روستاهای اطراف خوی در غروب‌گاه، آدم را بدجور…

نذر

باران را دوست نداشت، وقتی احمدسیاه سر صبحِ یکی از روزهای بدبیاری از اتوبوس خط واحد پایین پرید، اصلاً توجهی به باران و گودال آب جلوی ایستگاه کافه لنگر نداشت، حتی احساس نکرد که تا مچ‌پا توی گودال پریده و…

ابهام

بین خیال و واقعیت پنجره را باز می‌گذارم؛ مراقب برگ درخت و گل‌های یاس هستم که بوی‌شان با دفعه بعدی که باد و باران می‌آید از پنجره تمام کوچه را پر کند، شاید این بار او زودتر راه را پیدا کند…

خارجی

احمد در یکی از آن آپارتمان‌های کهنه و فرسوده لاج پتنگر در دهلی زندگی میکرد. نمیشود گفت زندگی، کلمه‌ها اغلبن گمراه کننده است، زندگی کردن معمولن تصویر عادی و نورمالی از تجربه گذر زمان است. هیچ چیزی در زندگی…

تَسْخیر

تعطیلاتِ عید را به شهر خودشان رفته بود تا در کنار پدر، مادر و خواهرش باشد اما چند روز زودتر قبل از به پایان رسیدنِ تعطیلات به محل کارش برگشته بود. خودش هم درست نمی‌دانست چرا زودتر برگشت. ساعت نزدیک به شش عصر…

به دختری که همیشه فکر می‌کنم

سال‌ها از آن دوران گذشته و به سن پیری رسیده‌ام. تقریباً پایم لب گور است و به سختی نشست و برخاست می‌کنم. با وجودی که همه چیز در وجودم مرده است، فقط یک چیز در قفس سینه‌ام نفس می‌کشد و مرا به یاد سال‌های جوانی…

خداوند نظاره‌گرِ حقیقت، امّا شکیباست

در شهر ولادیمیر تاجر جوانی به‌نامِ ایوان دیمیتریچ آکسیونوف زندگی می‌کرد که دو مغازه و یک خانه داشت. آکسیونوف مردی جذّاب و بذله‌گو با موهای مُجعدِ بور و عاشق آوازه‌خوانی بود که همه از مصاحبت با او لذّت می‌بردند…

بازگشت

بی‌جواب دست به تنه خنک درخت گرفت و از روی قبر بلند شد. راه قبرستان تا خانه حاج پولاد را یک نفس ضجه زد. از کنار دیوار خانه‌ی حاج پولاد گذشت و صدای ضجه‌هایش در میان ضجه‌های زنی که عینک سیاه بزرگی به چشم داشت…