ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: داستان کوتاه

شاید روزی دیگر

اشک‌هایش را با پشتِ دستش پاک می‌کند و به ساعت نگاه می‌کند؛ چیزی به آمدنِ احمد نمانده. می‌خواهد بی‌فوتِ وقت و تا زبانش به این حرف‌ها می‌چرخد، به احمد بگوید که قصد دارد ترکش کند و برود…

بزن ولی نخوان

تابحال عاشق شده‌اید؟ من که خیلی عاشق شده‌ام. آنقدری که بالاخره یکروز تصمیم گرفتم دیگر عاشق نشوم. ولی چند ساعت بعد دوباره عاشق شدم. با خود می‌گفتم که این بار دیگر عشق حقیقی را یافته‌ام…

ب، میم، ب

آستین لباسم را روی صورتش می‌کشم، پاک نمی‌شود. نوک آستین را در دهانم می‌گذارم تا خیس شود، دوباره می‌کشم، لکه‌ی خون پاک می‌شود. موهایش ژولیده بود، می‌خندید، تنها شباهت‌مان لباس‌های رنگ و رو رفته و کهنه بود…

خونه

اونقدر جیغ جیغ می‌کردند که گوشای آدم ویز ویزک می‌گرفت. اون شب که دیگه بدتر. یخچال هم ویز ویز می‌کرد. عصرش سودابه روضه‌ی حضرت زینب گذاشته بود. گوشش رو می‌چسبوند به ضبطش و دراز می‌کشید…

کبریتِ پاکستانی

امیر پچ‌پچ کنان و هذیان‌آلود می‌گفت: «من از فولاد هستم، هرکس جای من بود مُرده بود.» شهریار به دوست کمابیش قدیمی‌اش که به هوش آمده بود نگاه می‌کرد. سه ضربه‌ی عمیق چاقو و زخم گلوله‌ای…

grayscale photography of cemetery

پشتِ در، زیر پنجره

از وقتی نقد و نظرها زیاد شده است، چندین‌بار در روز جلوی آیینه می‌ایستم و با وسواس بیمارگونه خود را در آن تماشا می‌کنم. آیینه‌ای که به دیوار اتاقم نصب شده، قدری کوچک است؛ تنها می‌تواند صورتم را نشان بدهد.

آواز

شش‌ تا یا‌کریم روی شاخه‌ی درخت جمبوی پیر و بی‌برگی نشسته بودند، آفتاب تند تابستان بندر عمود بر پرهایشان می‌تابید و بخار از کله‌های کوچکشان بلند می‌کرد…

بیرون هوا سرد است

خدا روز نادیده را روز ندهد و پای ترقیده موزه! به همین زودی از یادش رفته حاجی صاحب او را به اعتبار من در این دکان به کار گرفته، حالا دلش هست که جای مرا پشت دخل بگیرد!

A spotlight coming from a hole in a dark underground cave in Minorca

سه مبارز

سه مبارز، که در یکروز همزمان متولد شده بودند. یکی فرزند نخست خانواده‌اش، دیگری فرزند دوم و آن یکی دیگر بعد از انتظار بیست سال در کوچه‌ گلی و تاریک، نزدیک به قبرستان دسته‌جمعی مشهور به «پولیگون»  پا به هستی گذاشتند.

دمیورژ

انگار افتاده بود میان زانوان عروس مرگ. دورش را حریر سفید نازکی پوشانده بود. با کیسه‌ای در دست میان مه می‌دوید و هر از گاهی که صدای تیر می‌آمد روی زانوهایش چمباتمه می‌زد

صبحانه در صلح و صفا

من صبح­‌ها زود از خواب بیدار می­شوم. ساعت هنوز هفت نشده بود که به تراس رفتم. یکی از صبح­های فوق العاده آرامِ ماه مِی است و تقریبا در سکوت از نور خورشید لذت می­برم.

Designed & Developed by Nebesht Media