داستان کوتاه

دلتنگی به اضافه‌ی یک دقیقه‌ی اضافی

سارا شاخ دارد. مهتاب، خنده‌ی کج و کوله‌ای دارد. نگین، چشم‌هایش را بسته است. سحر، دست‌هایش را باز کرده و حالت پریدن به خود گرفته است. من هم مثل یک روح به سمت عکس می‌دوم اما به جمع بچه‌ها نمی‌رسم. وسط عکس مانده‌ام...

بدرین

«متأسفانه بیمار فوت کرد.» پرستار با چشم‌هایی بی روح گزاره­‌ی تلخِ شغلی­‌اش را بیان کرد و بی آن‌که حتی لحظه‌ای درنگ کند یا به ناباوری چشم‌های زن اندک رحمی روا دارد، لب‌هایش را به هم فشرد و سرش را پایین انداخت. یک دستش را...

سه نامه سرگردان

سلام خان­ داداش. نمی‌خوام بگم که چرا واسه مردن خان­ باجی نیومدی؟ می‌دونم؛ رفتن واسه دیدن یه آدم مرده چه فایده‌ای داره؟ واسه فاتحه فرستادن هم حتما نباید رفت سر قبرش!…« نمی‌خوام بگم که چرا واسه عروسیم نیومدی؟ می‌دونم که...

لیست نهایی

همه‌چیز از آن‌جایی شروع شد که قرار بود از بین گروه ما چند نفر را انتخاب کنند. چندین بار برای گرفتن تست‌های مختلف سراغ‌مان آمدند با انواع دستگاه‌ها، آمپول‌ها و انجام آزمایش‌های مختلف البته از وقتی که سوار کشتی شدیم حال و...

پری دریایی

روی تخت افتاده بودم؛ دست‌هام مثل مرده‌ها ازطرفین آویزان بود. ساعت یک ربع به پنج بود مثل شرطی‌ها منتظربوی ماری جوانای خالد بودم که زیردیواردود می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم یک کپه دود آمد داخل. ننه حسن هن‌هن کنان روی اولین پله...

آوای نگاه

همچنان محو چشمانش بودم. در خیالم آرزو می‌کردم که زبان چشمانم را بفهمد. ای کاش می‌توانست صدای ساز احساسم را که در درونم نواخته میشد، بشنود اما او حواسش به کارش بود... نمی‌دانست در این چند ماه هرچیزی به من آموخته غیر از...

نگاه‌ها و سیگار دود کردن‌ها

امروز دوباره دیدمش، خانم‌جان. داشتم پله‌های پشت تماشاخانه را می‌سابیدم که بالای سرم سبز شد. نفسم بند آمد. باورت نمی‌شود، ولی داشت خیره نگاهم می‌کرد. یک‌جوری هم نگاهم می‌کرد که انگار بخواهد حرفی بزند، ولی رویش نشود. خیلی...

سیاست

از گذرگاه سرپوشیده‌ای می‌دوم. و از محوطه‌ای با ماشین و گاراژ. پشت سرم چند نفری از ما هستن و پشت سرشون پلیس ضد شورش. پشت گاراژی پنهان می‌شم. تنها و درمانده‌ام. احساس می کنم حالاست که از ترس خودم رو خراب کنم. در واقع دو...

ماهی

 پدر صدای تلویزیون را کم کرد و با کنجکاوی از پشت در اتاق به ماهی نگاه می‌کرد. امیرعلی که اکنون در کانون توجه همه قرار گرفته بود ونمی‌دانست چرا همه آن‌طور به او و ماهی سیاه نگاه می‌کنند از ترس عقب رفت وبه دیوار تکیه داد...

تب عشق

اولین ترم دانشگاه داشت کم کم به انتها میرسید. امتحانات پایان ترم نزدیک و استرس همه دانشجوهای ترم اولی زیاد بود. نسرین و زیبا حتی بعد از کلاس، ساعت‌ها در دانشگاه می‌ماندند تا برای امتحانات پایان ترم باهم درس بخوانند. در...

کافه های شهر و سقراط آرزو

توی کافه نشسته بودیم. گوشه‌‌ی رو به پنجره را انتخاب کرده بودیم. از توی پنجره، تئاتر شهر، زیر لایه‌‌‌ای از دود و سیاهیِ  و یک آسمان نیمه آبی دیده می‌ شد. هر دو دقیقه یک‌بار هم "بی آرتی"های قرمز رد می‌شدند. اتوبوس‌های...

چارتر میلان – کویر

چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. کمی جا به جا شد، بلکه نشیمن گاهش در موقعیت راحت‌تری قرار بگیرد، ولی بی فایده بود. فنرهای سمج صندلی در هر وضعیتی استخوان دنبالچه‌اش را نشانه می‌گرفتند و دسته جمعی به سمتش...