داستان کوتاه

گاهی یک دلخوشی

شیرین با لباس‌های خیس معطر همه جای خانه سرک می‌کشد. کمد آرایش را زیر و رو می‌کند. زیر تمام لباس‌های زیر و رو را می‌گردد و در کابینت‌های آشپزخانه را عصبی و محکم به هم می‌کوبد ولی فندکش را پیدا نمی‌کند. سینک آشپزخانه بوی...

دست‌هایی برای سرگردانی

برای ما بچه‌های کوچه نخستین دریچه وارد شدن به جهان همسایه‌های تازه همواره بچه‌های کوچک خانواده بود که با او بازی می‌کردیم، دوست می‌شدیم، وارد خانه می‌شدیم و کم کم با یکی یکی بیشتر آشنا می‌شدیم و این گونه رفته رفته همه...

من بهت آسیب نمی‌زنم، فقط می‌خوام مغزتو داغون کنم!

پسرها وسط خیابان دروازه گذاشته‌اند و گل‌‌کوچیک بازی می‌کنند. دو دختر دور آن‌ها کنار خیابان مشغول دوچرخه‌سواری هستند. ناگهان یک ماشین پلیس از آن‌ور خیابان می‌آید. پسرها فوری دروازه‌ها را برمی‌دارند تا ماشین رد شود. یکی...

سگ

سگ هم قطعا بد است. هر دفعه که از آنجا می‌گذرد، سگ خودش را به در می‌رساند و با خشم می‌غرد؛ مشخص است که دلش می‌خواهد او را تکه‌پاره کند. سگ بزرگ و خشنی است، از این سگ‌های «ژرمن شپرد» یا «روتوایلر» (خیلی کم در مورد سگ ها...

دختر جنگ

دلم افتاد و فکر کردم زمین از زیر پایم فرار کرد. باز هم فکر کردم انفجار شده و دوباره جان‌هایی را گرفته. اما نه. صدا از انفجار نبود. این صدا از چیز دیگری بود و به ناحق مرا ترساند. تو بودی. تو بودی که آخرین سطل آب را از...

دیکتاتور

وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباب بازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کله‌م. آخه من نمی‌فهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچه‌ی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و...

گزارش یک قتل

الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، اون مُرده. نمی‌دونم کِی! از زمان دقیقش اطلاعی ندارم. چطور؟! اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمت‌تون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من...

سوغاتی

وقتی بالاخره پیدایشان می‌کنم نیم ساعتی هست منتظر اند. سال‌هاست پارک لاله نیامده‌ام و بعد هم هرچه نگاه می‌کردم آدرسی که پای تلفن می‌دادند می‌توانست هرجای پارک باشد. از دور که می‌بینمشان سعید و شایان نشسته‌اند بالای پشتیِ...

ملک سیما

مظفر خان هنوز هم مثل قبل ساعت‌ها خیره می‌ماند به عکس او. با این تفاوت که حالا همه می‌دانستند که آقا جانشان بی خود و بی جهت به آن عکس نگاه نمی‌کند و زیر لب آه نمی‌کشد. می‌دانستند آن عکس لعنتی نام دارد و لابد پشت آن نام،...

همه‌چیز از اینجا دور است

روز اول احساس آسودگی می‌کند. حس‌های دیگری هم هست، آسودگی یکی از آنهاست. بالاخره به مقصد رسیده. بعد از سه هفته. بعد از پاره شدن بند صندل، گونه‎های آفتاب‌سوخته، گِل‌های درون گوش، شپش‌های سر، تاول‌های دور مچ پا، کبودی‌های...

زلزله در تهران

دوشنبه ۱۸ تیر ماه ۱۳۹۷ ساعت ۱۲ و ۳۸ دقیقه شب، زلزله‌­ای به قدرت ۵.۳(پنج و سه دهم) ریشتر پایتخت را لرزاند. در ادامه نیز هشت کلان شهر دیگر کشورمان به فاصله تقریبی ۲ تا ۳ دقیقه یکی پس از دیگری شروع به لرزیدن کردند. این سیر...

خواب پدربزرگ

همه اینجا جمع شده‌اند، به خاطر خوابِ پدربزرگ. ما پسر دخترها توی اتاق دور هم نشسته بودیم. یکی می‌گفت احتمالاً خواب دیده که دیگر هیچ‌وقت قرار نیست بمیرد! آن یکی می‌گفت لابد قدیسی چیزی به خوابش آمده، گفته جون مادرت دیگه...