ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

Tag: داستان کوتاه

مسلخ

یازده دقیقه وقت داری. نمی‌توانی بیش از این لفتش دهی. عصبانی می‌شوی. به عصبانی شدنت فکر می‌کنی و عصبانی‌تر می‌شوی. در ذهنت به او بد و بیراه می‌گویی. از پشت میز بلند می‌شوی و شروع به قدم زدن در اتاق می‌کنی…

طلا

ما عضو یک گروه سارق حرفه‌ای بودیم. با این‌که کار اصلی را ما انجام می‌دادیم اما مقدار کمی از سهم سرقت به ما می‌رسید. اما امروز همه چیز تمام می‌شد. امیر ساک را به من داد…

رویا

رویا نزدیک پنجره ایستاده بود و ریزش باران را نگاه می‌کرد. بارانی که تند و بی‌امان می‌بارید. ناودان‌ها و جوی باریک سیمانی کوچه از حجم زیاد آب باران ناله‌شان در آمده بود.

یادش نبود، دو بار تعریف کرد

در زدم. طول کشید تا کسی از آن سوی در بگوید: کیه. در که روی پاشنه چرخید و تا نیمه باز شد، با کلاه آفتاب‌گیرِ مشکی و دستکش‌های باغبانی نارنجی حسابی به چشم آمد. از لُختی حیاط و گرمای دم‌ظهر، صورتش سرخ شده بود…

پلیوار خاکستری

زمان می‌گذشت، دست‌هایم فقط می‌شستند و می‌پختند؛ دیگر جانی برای دوختن نداشتند. نقش‌های پلیوار یاغی شده بودند و کوک به کوک از توی سرم فرار می‌کردند. چشم‌هایم برای هرچه زرد و کهربایی توی دنیا، لک زده بود.

لشکر مورچگان

شک نداشت کابوس دیشبش به آن دو قطعه قبری مربوط می‌شد که داوود خریده بود. سرش به شدت درد می‌کرد. ساعت از یازده گذشته بود. یلدا و داوود خانه نبودند. سعی کرد کابوس دیشبش را به خاطر بیاورد…

حمدالله

پایان یک روز گرم و کسل‌کنندۀ تابستان بود، روزی که شلاق داغ آفتاب تحمل‌ناپذیر شده بود. گرمای تابستان کابل بسیار خاین است. زمین از خشکی می‌ترکد و علوفه از گرمی آتش می‌گیرد و این گرمای جان‌سوز…

قصۀ یکی در گوشه‌ای از دوردست‌ها که

مادرش به او زنگ زد و گفت که «مُرده، بروند نعشش را با خودشان بیاورند خانه.» ابتدا دختر چیزی نگفت. بعد جیغ کشید که «چه حرف‌ها، چه چرندیاتی‌ست که می‌گویی؟» و وقتی جوابی نشنید، یکهو سرش سنگین شد…

قایم موشک

اون ساعت‌های اول، دردِ پاهام بیشتر از بقیه‌ی قسمت‌های بدنم اذیتم می‌کرد؛ ولی چند ساعت که گذشت، از شدتِ فشارِ آواری که روی پاهام هوار شده بودن، دیگه حس‌شون نمی‌کردم. به خودم تلقین می‌کردم…

اشاره‌ای جوهری برای شکستن

روز جمعه است، دنیا مثل گوی دور سرم می‌چرخد، انگار در معده‌ام انفجاری رخ داده باشد، دهانم طعم گس چای فلّه‌ی هندی می‌دهد و زبانم خشک شده، به وسط صف که می‌رسم دو نفر با هم پچ‌پچ می‌کنند…

پنج‌ضلعی

چند بار به شیشه‌ی در بالکن ضربه کوبید، می‌خواست بگوید شلنگ آب را سر بده سمت گلدان‌های این سوی ایوان، تا آب بگیرند و خاکشان تر شود . اما دختر تازه‌بالغ همسایه صدای او را نمی‌شنید.

آن تابستان

بعد از سال‌ها دوباره به خانه‌ی خاله مونس آمده بودم، هیچ‌چیز مثل روزهای کودکی‌ام نبود! دروازه‌ی آهنی بزرگ، رنگ شده بود، حیاط، آن حیاط سابق نبود، چاه را پوشانده بودند و از همه‌ عجیب‌تر، جای درخت آلوی سرخ آب‌دار را، درخت انار گرفته بود.