
تولد
روز تولدم، روز مرگم شد… هنگامی که این داستان را برایتان نقل میکنم، فرسنگها از زمین فاصله گرفتهام؛ من قربانی کینهای شدم که هیچ نقشی در آن نداشتم…. هجده سال پیش، قبل از به دنیا آمدن من، بابام و…

روز تولدم، روز مرگم شد… هنگامی که این داستان را برایتان نقل میکنم، فرسنگها از زمین فاصله گرفتهام؛ من قربانی کینهای شدم که هیچ نقشی در آن نداشتم…. هجده سال پیش، قبل از به دنیا آمدن من، بابام و…

سگ بورژوا پارس میکند، که پاچه بگیرد. اما خب هرکسی هم طعمه او نمیشود. خانهاش در هرجایی است که به مشامش بوی بیچارهای برسد. بو میکند، به سمتش میرود و ناگهان….. صدای پارس کردنش آرامش خاطر است برای صاحبانش.

ساعت چند بیدار شد؟ نمیدونم. خودشم اهمیت نمیداد. تنها چیزایی که براش اهمیت دارن، موهاش، لباس بنفش چسبناکش و میکآپ همیشگیش هستن. رژ لبش رو اول از همه برمیداره، اولین نقطهای که رژش لمس میکنه…

جعبۀ قرصهای خالی روی زمین باعث شد همه فکر کنند وی دست به خودکشیزدهاست. اما من میدانستم، رعنا دختری قوی بود و هرگز چنین کاری را انجام نمیداد. آنروز بعد اسرار برادرم به خود جرأت دادم…

درختها لباس خودشان را تکانده بودند. برگها فرش هزار نقش زیر پای عابران پیاده شده بود و هوا طوری بود که آدم پچ پچ زمستان را در گوشش میشنید. کوچهی ساری منتهی به خیابان اصلی میشد و با این که چند وقت قبل…

خورشید در نهایت قدرت خودش بود و به بیرحمترین شکل ممکن سر پیرمرد را نشانه گرفته بود. صدای اذان که از رادیو پخش شد، شکم پیرمرد شروع به شکایت کردن کرد. همانطور که فرمان ماشین را بغل کرده بود…

از آن روزهای شلوغ رستوران بود. از صبح همهی کارگران، همانهایی که از محلههای خیلی دور با اتوبوسهای قراضه آمده بودند، مشغول تمیزکاری و رفت و روب بودند و بچههایشان، آنهایی که بچههایشان را…

هنوز گیجم همه همسایهها در کوچه ریختهاند و شاهد بیچارهگی و اشکهای بیامان ما هستند؛ با زل زدن به چشمان سردرگم ما با واژههای دلسوزانه، سفره همدردی را برای ما هموار کردهاند. ترحم همیشه برایم…

یک آدم معمولی چون من چه دارد؟ همهچیز. اطمینانی که در اندک بودن خودنمایی میکند. آری، من یک آدم معمولی هستم. غذایم را میخورم، هرروز به اندازهای اندک اما فراوان در قالب من. کار میکنم…

یکی از کارمندان فروشگاه، پسر جوان و خوشقیافهای بود. او مسئول نوشتن فاکتورهای فروش بود. فاکتور تلویزیون را نوشت و بعد از احمد آقا شمارهی تلفن خواست. لیلا که همیشه ادای آدم بزرگها را در میآورد…

نشسته بودم. بر روی همان چمنزارها. هنوز چیزی را به خاطر نمیآورم. انگار همه عناصر که باید کنار هم قرار بگیرند تا همه چیز را به خاطر بیاورم، هنوز یکی از چرخدندههایشان جا نیفتاده تا دست دراز کنند…

جلوی آینه ایستاده بودم و به تصویر ترک خوردهام درون شیشه شکسته نگاه میکردم. خواستم در این اوضاع از امید به خودم بگویم، از اینکه قرار است روزی همه چیز درست شود و حتما زمان بهترش میکند و هزاران بهانه دیگر…