ادبیات، جامعه، سیاست

داستان یک ساعت

با اطلاع از این که خانم مالارد مشکل قلبی دارد، دقت زیادی به عمل آورده شد تا خبر مرگ همسرش را تا جایی که ممکن است به آرامی به او دهند. خواهرش جوزفین با جملات شکسته، نیمی از خبر را در لفافه برای او آشکار کرد. دوست همسرش ریچارد نیز آنجا کنارش بود. ریچاردز در دفتر روزنامه بود که خبر حادثه‌ی ناگوار راه ‌آهن به آن‌ها رسید و نام «برنتلی مالارد» در راس فهرست کشته‌شده‌ها بود.

ما اداره‌جاتی‌ها

من، خانم محبوبه محنت؛ زندانی شماره‌ی ۱۲۷، به مدت دو سال است که در این شرکت به کار ترجمه‌ی بروشورهای ماشین آلات بسته‌بندی مشغولم. درب قهوه‌ای شیک را به جلو هل می-دهم و وارد بخش خدمات می‌شوم. خانم منشی هنوز نیامده، روی میزش دسته نرگسی در حال پژمردن خودنمایی می‌کند. از آشپزخانه صدای شستن استکان می‌آید.

هر چه سگ‌ها بگویند

مرد با کلافگی سوئیچ ماشین را روی میز شیشه‌ای پرت کرد و خودش روی مبل افتاد. از صدای برخورد کلیدها و شیشه صدای ناهنجار شکستن شیشه بلند شد. در همین لحظه تلفن مرد زنگ خورد و مرد همان‌طور که به صدای آن طرف خط اظهار ادب و کوچکی می‌کرد ، دور شد. دختر هنوز یک طرف صورتش می‌سوخت که دوباره با بغض گفت: «این توله سگه. برادر من نیست.»

زنِ بی‌سر

مادر، بی‌سر در حیاط خلوت می‌گردد. چند جوجه آرام از سر راهش کنار می‌روند. سربلند می‌کنند و نمی‌فهمند این هیئتِ انسان‌وار چیست. حیاط خلوت بزرگ است و زنی که سرش جدا شده همین طور قدم، قدم به راهش ادامه می‌دهد؛ مثل کسی که چشم‌بند بسته. درست مثل بازیِ بچه‌ها. اما این زن چشم‌بند نبسته، در واقع سرش با تبر قطع شده است.

وقتی که باد شمال زوزه کشید

در آن صبح پر از نکبت، یک مرد هیکلی، در آپارتمانم را شکست و مرا به زور پیش رفیقی برد که اصلا علاقمند داشتنش نبودم، رفیقی که داشت می‌مرد. و از این هم بدتر اینکه باد شمال مثل روح سرگردانی در بیرون زوزه می‌کشید. نه کت داشتم، نه شال گردن، نه دست‌کش و نه کلاه. تنها چیزی که پوشیده بودم، یک ژاکت نازک بود، آن هم درست وقتی که به دیدن رفیقی می‌رفتم که مطلقا چیزی از او نمی‌دانستم.

ساعت آشپزخانه

ساعتش را نگاه کرد و سرش را تکان داد. «نه آقا، نه، اشتباه می‌کنید. ربطی به بمب ندارد. مجبور نیستید دائما از بمب صحبت کنید. ساعت دو و نیم اتفاق دیگه‌ای افتاده. فقط هنوز نمی‌دانید. نکته قضیه اینجاست که چرا دقیقا روی ساعت دو و نیم متوقف شده و نه روی ساعت چهار و ربع یا هفت. تقریبا همیشه ساعت دو و نیم به خانه برمی‌گشتم؛ منظورم شب‌هاست. تقریبا همیشه ساعت دو و نیم. نکته قضیه این است.»

پنجره‌ها

آن طرف خیابان یک خانه بود. در آن خانه یک پنجره و در آن پنجره، دختری. و دختر ساعت‌ها از پنجره‌اش به دنیای بیرون نگاه می‌کرد. در طرف دیگر خیابان، خانه دیگری بود. آن خانه هم پنجره‌ای داشت. در آن پنجره یک پسر بود. او هم ساعت‌ها از پنجره‌اش به بیرون نگاه می‌کرد. اما بیشتر آن ساعت‌ها، از پنجره خودش به پنجره آن طرف خیابان و دختری که در آن بود، نگاه می‌کرد.

یک جفت چشم نو

دیواری میان همه ما و زیبایی‌های زندگی وجود دارد که بر روی این دیوار بلند و به ظاهر یکدست چند روزنه به ضخامت یک تار مو قرار گرفته است که می‌توان از این روزنه نازک به تمام این زیبایی‌ها رسید. عبور از همچین روزنه‌ای مشکل است ولی غیر ممکن نیست. می‌پرسید از کجا می‌دانم؟

یکشنبه بازار

زن گل‌فروشی که اتفاقا یک گلدان شمعدانی هم از او خریده بودیم در یک سمتم بود و در سمت دیگرم قفس‌های مرغ و خروس‌ها بود که روی هم سوار شده بودند ؛ مردی مُسن با سیگاری گوشه لَب که فروشنده آنها بود در طرف دیگر قفس‌ها روی چهارپایه اش نشسته بود و پاهای مرغی را می‌بست تا تحویل مشتری بدهد.

نیلوفر

خلیل پس از لت‌وکوبش هم نمی‌دانست که آیا از رفتن به خانۀ آن زن پشیمان است یا نه. از سویی هم به لذت شب‌هایی فکر می‌کرد که در آغوش گرم‌ونرم و گوشت‌آلود آن زن گذرانده بود. فکر کرد که خاطراتش از خوابیدن با آن زن نمی‌توانستند مرهم خوبی برای زخم‌هایش باشند، اما همین که شبکه‌های عصبش گزارش دردش را دوباره به مغزش می‌رسانیدند از تمامی روزهای گذشته و آنچه تا آخرین هم‌خوابه‌گی با آن زن داشت، بیزار و متنفر می‌شد.

بازگشت به بهشت

 مرد در کنار درختان نخل به نظاره ایستاده بود. نمی‌توانست از آن زن مو مشکی که می‌دید  بر لبه‌ی آب ایستاده و به دریا خیره شده و گویی در انتظار چیزی یا کسی است، چشم بردارد. او زیبا بود. با آن اندام ظریفش لباسی نخی گشاد و معلقی بر تن داشت، و موهای ژولیده و چشمان آبی براقش که چیزی از خود  رنگ آبی  دریا کم نداشت. 

توییت

صبرینا اوراه مارکدر استخر محله یک بز است. البته آنجا نباید بزی باشد اما وقتی یک چیز اتفاق افتاد، بقیه چیزها هم به دنبالش می‌آیند. بنابراین حالا یک بز آنجا است. خاخام  به درون بز می‌رود. ما دنبالش می‌کنیم. گرم است. خیلی گرم. لئونورای زیبا هم اینجاست. او هم خاخام را دنبال می‌کند. برای هم سر تکان می‌دهیم. درون بز، یک درخت است.

Designed & Developed by Nebesht Media