جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. در روزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی‌ ام‌ و است. روی سردرِ فروشگاه...

مقالات

کتاب مرگ و دریغ

در ادامه‌ی کارهای پیشین مانی، رمان «مرگ و برادرش» این بار نیز با اشاره‌هایی به «شر» به مثابه‌ی وضعیت درونی و بیرونی انسان  و حضور مستمر آن در زندگی وی، و نیز اهمیت خیال در برابر واقعیت عینی، معنای...

همزادها: بررسی تطبیقی «مرگ و برادرش» با سینمای بلا تار و فون تریه

شاید بتوان میان «مرگ و برادرش» و آثار پیشین خسرو مانی شباهت‌های زیادی یافت، به ویژه از نظر مضمونی با «ریسمان شنی». اما ساختار این اثر متفاوت‌تر از تمامی کارهای دیگر او است. به نظر من اما مسأله‌ی...

«بگذار برایت بنویسم»: داستان آشنای لبخند قربانی به جلاد

«بگذار برایت بنویسم» نخستین تجربه‌ی ناهید مهرگان نویسنده‌ی افغانستان در رمان‌نویسی ست.  کتاب از زبان شخصیت مرکزی داستان ـ و با ضمیر اول شخص ـ در قالب نامه‌ی مفصلی به «همسر» روایت می‌شود. محل واقعه،...

ادبیات فارسی

شاخ‌های این گوزن من را می‌درند

پرنده‌ای هراسان خودش را به شیشه کوبید و او از خواب پرید. همانطور که توی تخت نیم خیز شده‌ بود با سرآستینش نمناکی پیشانی‌ را گرفت. خودش را رها کرد روی تشک و نفسی سنگین همراه با آه ضعیفی بیرون داد. عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری روی زمان نامربوطی به رعشه افتاده بود. اما با آفتابی که خودش را کف اتاق پهن کرده بود دانست دیرتر از همیشه بیدار شده. قرص‌های خواب خوب بلدند کارشان را بکنند. خانه در سکوت دلگیری...

AD

ادبیات جهان

مردی آمریکایی در ادینبورگ  قصری را برانداز ­می­کرد، اگر بشود اسم آن را قصر گذاشت، و نه خانه‌ای سازمانی! جمعیتی از اهالی شهر و جهانگردان را دید که مقابل نرده‌ها در طرف دیگر خیابان پرنسس جمع شده بودند. از خیابان عبور کرد و به پارک رفت. خبر خاصی نبود. بعد از مدتی ولوله‌ای در میان جمعیت به راه افتاد و...

مطالب دیگر

و سرانجام: نتایج مسابقه‌ی جایزه ادبی نبشت

مسابقه نبشت با دشواری‌های فراوانی برگزار شد؛ و کارهایی از این دست همیشه تاخیر دارد. با این‌حال، تیم نبشت و تیم داوران، بدون هیچ گونه پیش‌داوری تمام تلاش خود را به خرج دادیم که در گزینش داستان‌ها بی‌طرفی کامل و انصاف...

پیراهن آبی پنج ماهی

با همسایه ها رفتیم کوچه ی پشت دریا، همان جا که او را دیده بودم با آن پیراهن بلندِ آبی. مردها بلند می گفتند لالالا. زن ها هم در جواب با صدای آرام تر جواب می دادند. من هم توی دست و پا قایم می شدم و با قاسمعلی توی جمعیت می...

کابوس‌نورد

در وسط متن کسی می‌رود سگرت بخرد، یاد عشقش افتاده است و از بد روزگار چهره‌ی عشق خویش را به یاد نمی‌آورد، به همین دلیل نمی‌تواند به او فکر کند و این حالش را بدتر می‌کند. «حرام‌زاده حالا از خاطرم هم می‌گریزی.» سگی از کنارش...

یا زینب

از همه‌جا صدای تیر می‌آمد. به دیوار تکیه کرد، چند نفس عمیق کشید. اسلحه‌ را از پشتش درآورد. لوله‌‌ی تفنگ را گذاشت لبه‌ی پنجره. یک چشم را بست و چشم دیگرش را چسباند به دوربین. شهر پر بود از ویرانه. روی گنبدِ یک مسجد، پرچم...

گاهی یک دلخوشی

شیرین با لباس‌های خیس معطر همه جای خانه سرک می‌کشد. کمد آرایش را زیر و رو می‌کند. زیر تمام لباس‌های زیر و رو را می‌گردد و در کابینت‌های آشپزخانه را عصبی و محکم به هم می‌کوبد ولی فندکش را پیدا نمی‌کند. سینک آشپزخانه بوی...

میثاق

دو زن کنار پنجره اتاق پذیرایی که رو به خیابان میرداماد بود، ایستاده بودند. تماشای غروب تهران را دوست داشتند. وقتی خورشید بی‌رمق می‌شد و گرما دست از سر شهر برمی‌داشت، زندگی برایشان معنایی تازه می‌گرفت. هر چند آفتاب این...