تازه‌ها
تازه‌ترین مطالب و داستان‌ها
مقالات
(آموزشی،‌ معرفی کتاب، مصاحبه و گزارش)
همه مطالب >
  • هری پاتر و جادویی که در جهان به پا کرد

    بیست و ششم ژوئن (جون) بیستمین سالگرد انتشار کتاب «هری پاتر و سنگ فلاسفه» اولین کتاب از مجموعه هفتگانه کتاب‌های هری پاتر بود. نویسنده این مجموعه که آن روزها به نام جوانه رولینگ شناخته می‌شد، می‌گوید قصه پسرک عینکی...
  • زنان، آریل دورفمان و سه‌گانه مقاومت

    زندگی آدم‌های خانواده‌ام مستقیم به سیاست گره نخورده است، ولی همیشه از رویدادهای سیاسی آسیب دیده است. همان‌طور که شخصیت‌های اصلی نمایشنامه‌های دورفمان هم سیاسی نیستند، فقط خواستند خودشان باشند، ولی جامعه با تمام قدرت آن‌ها را عقب راند.

    ...
  • عید آمد و هر کس پی کار خویش است

    پس از رفتن عید وقتی دوباره مکتب می‌رفتیم، اولین چیزی که دخترک‌های همصنفی ما در مورد آن گپ می‌زدند، ماجرای حنا یا همان خینه بود. اگر چه در واقعیت امر آن ماجرا را می‌شد خینۀ بعد از عید نامید...
  • ادبیات داستانی در جدال با عوام‌فریبی سیاسی

    گفت‌وگو با شفک نشان می‌دهد که چرا این قدر او را ستوده‌اند. او آن‌قدر پر شور و خوش‌بیان است که این حالش به دیگران هم سرایت می‌کند، و واقعاً می‌خواهد که دنیا را با نوشته‌هایش دگرگون کند. به علاوه،...
  • دوره‌ی آنلاین و رایگان ترجمه ادبی نشر نوگام آغاز شد

    تمرکز این دوره آموزشی بر ترجمه‌ی ادبیات متمرکز است. اصول اولیه‌ی ترجمه که در این دوره بحث می‌شود، اصولی‌ست که در موضوع ترجمه در رشته‌های ادبیات خلاق یا Creative Writing در دانشگاه‌های غربی از جمله بریتانیا تدریس می‌شود. بدیهی‌ست...
  • چگونه داستانی بنویسیم که در مسابقه برنده شود؟‌

    آیا واقعاً یک نویسنده تازه‌کار می‌تواند داستانی بنویسد که از میان صدها و هزارها داستان به عنوان برنده انتخاب شود؟ قبل از پاسخ به این سوال باید روی این نکته تاکید کنیم که دست‌اندرکاران نبشت در سنجش کیفیت و...
  • از مرز تا مرز

    شنیدم صدای کفشم را که بر سنگ فرش کوچه می‌‌نشست...  سه روز گذشته...  سه روز!...  یعنی تا به حال فهمیده باشند...  فهمیده هم باشند، چه می‌دانند کدام طرف به ردمان بگردند...  اگر وکیل گذر ردمان را زده باشد... اگر خبر داده باشد...  آن وقت، آن مرد با آن چشمان سرمه کرده، قطار مرمی‌اش را از این شانه به آن شانه می‌‌اندازد، تفنگش را بر می‌‌دارد و تمام شهر را از پا به در می‌‌کند...  ده به ده پی‌مان می‌‌گردد...  حتم، حالا ‌هم نفر به ردمان انداخته...  اما، شست شان...
  • میز

    شهر زیر بختکِ گرمایی نفس گیر دست و پا می‌زد. ساعت یک و نیم بعد اظهر دورِ میدان تره بار، چرخ یک گاری اسبی، داخل جویی متعفن افتاده بود. اسب نحیف گاری که گویا پایش شکسته بود، دمر افتاده بود روی آسفالت و نفس‌های آخر را می‌کشید. انبوه مگس روی چشمهای درشت و وحشت زده اش می‌نشستند. اسب در تلاشی بی فرجام مدام پلک می‌زد و آنها را می‌پراند. مرد گاریچی با لباس پاره پوره، زانو زده بود جلوی اسب و مویه می‌کرد. غلام دیوانه، به همراه یک پیرمرد...
  • با چهارده سال سنم ، باید بابت هزینه‌ی خورد و خوراک و تنفس هوای کوهستان برای او چوپانی می‌کردم. اوائل همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. پیرمرد، دوستی به...
  • در این‌که زنش را دوست دارد، شکی نیست. تمام روز در محل کار برای دیدنش لحظه شماری می‌کند. در قطار، به سمت خانه، همین طور که کتاب می‌خواند و...
  • فریاد زدم: «آقا خواهش می‌کنم. این کار رو نکن! هر چی باعث شدی تو بر اون بالا، فقط فکر می‌کنی اونقدر بزرگه که نتونی فراموشش کنی. ولی باور کن،...
  • برای همین هربار که کارلو در کتابی به لغتی نظیر «ریموند» می‌رسد، تشخیصش نمی‌دهد -اصلا آن را نمی‌بیند-  تنها یک  سری کارهایی می‌بیند که در صحنه‌ای رخ می‌دهند، و...
از دست ندهید
بحث‌انگیز‌ترین‌ها