زندگی آقای جرونیمو تا آن لحظه به سفر می‌ماند که در جهان کوچنده‌ی اجداد ما نامعمول نبود. جهانی که در آن مردم به سادگی از مکان‌ها و باورها و اجتماعات و کشورها و زبان‌ها و حتی از چیزهای مهمتری، مثل غرور و اخلاق و قضاوت سالم و حقیقت، دل می‌کندند. جهانی که در آن مردم از روایت اصیل زندگی خود دور می‌شدند و سپس باقی‌مانده‌ی عمرشان را صرف یافتن آن روایت و یا جعل روایتی تازه می‌کردند.

آفتاب به شدت بر دشت می‌تابید و بی‌تابی طیب‌آغا لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمب‌ساز می‌پرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنه‌اش را داخل صندوق عقب موتر فرو کرده بود. طیب‌آغا از خود برای دهمین بار در چند دقیقه گذشته پرسید: چی بود می‌خواستم پرسان کنم؟

دست خودم نیست. چشمم که به او می‌آفتد رغبتم بسته می‌شود از دنیا. دل پیش نمی‌کنم سر سفره بنشیند یا پَر رختش به رخت دیگری بگیرد. فهمیده خودش. روز در پناه پَسغوله‌‌های خانه خودش را گم می‌کند یا می‌نشیند گوشه مطبخ، خیره به آتش زیر دیگدان. آتش که شعله می‌کشد از چهارطرف دیگدان و شعله‌های زرد و سرخش در چشمان بُهت زده ماه‌جان به رقص درمی‌آیند. شانه‌هایش کم کمک به لرزه می‌افتد. سرش را می‌برد مابین زانوهایش و هِق هِق گریه می‌کند. شب اما می‌ترسد از تاریکی، تنهایی، زوزه شغال‌ها و حتی سایه‌اش…

مثل غروب پاییز یک روز خدمت، رسول بند پوتینش را که ۱۷ ماه و پنج روز، پا درون کفشش کرده است گره ای کور می‌زند. رسول بازدیده، سرباز یگان حفاظت زندان مشهد تنها بازمانده ای از اوست که با سر تاس و صورت آفتاب سوخته، شانه به شانه صدها بازمانده دیگر در مقابل آنها که کلاه بر سر گذاشته اند، خبردار می‌ایستد. ساعت ۶ بعدازظهر و دقیقا اگر بخواهید ساعت ۱۷۵۸ همان روز، رسول بعد از جواب دادن به سؤالات همیشه تکراری افسر نگهبان از در دژبانی داخل شد و ۲۴ ساعت بعد کثیف و عرق کرده از در پشتی زندان بیرون ریخته شد.

هردو باهم عادت کرده بودند چون هردو همانند هم بودند، از شهری دیگری به این شهر آمده بودند و پس از آن دو رویداد غیر از خودشان کسی دیگر را نداشتند. پس از آن که یکی یکی از خانواده‌های شان کم شده بود می‌فهمیدند که دیگر تنها کسانی که دارند خودشان هستند. مرد وقتی از کار برمی‌گشت. زن پنهانی لحظات زیادی به او دید می‌زد. یک حسی داشت که هیچ‌گاه نمی‌توانست آن را بروز بدهد. یک چیزی در درونش او را وادار به نگاه کردن می‌ساخت چیزی که هیچ‌گاهی نتوانسته بود به خودش هم بفهماند یا به شوهرش بگوید.

کریم به همراهِ سایر مجاهدین از مغاره بیرون آمد و آهسته آهسته به طرف جسدها پیش رفت. او با خودش می‌اندیشید که آن‌ها را نباید دفن کرد؛ چون گرگ‌های گرسنه تمام بقایای جسدها را در ظرف دو روز پاک‌کاری خواهند کرد. از متجاوزین قشون سرخ به شدت نفرت داشت. آتش گشودن به یک سرباز ارتشِ شوروی برایش مانند آتش گشودن به یک خرگوش بود. او می‌دانست که در نهایت سربازان شوروی برای گرفتنِ انتقام دنبالش خواهند گشت و جنگ همچنان ادامه پیدا خواهد کرد.

به هر حال حالا می‌خواهم برگردم سرِ همان صحبتِ اولم، قبل از آنکه با همه این خواب‌ها و تصورات حرف خود را قطع کنم. در واقع می‌خواهم اگر بتوانم، توضیح دهم چه‌طور خواب‌هایی که می‌نویسم، سراغم می‌آیند. خواب که می‌بینم کجا و چطور می‌خوابم، طرز خوابیدنم چطور است و قبل از خواب چه می‌خورم.

بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا خیلی بلد بود، این بود که می‌تونست توی هر کدوم از مقاله‌هایی که توی نیویورک تایمز می‌خوندیم، حداقل یه اشتباه پیدا کنه. بعضی وقتا اشتباه دستور زبانی بود، بعضی وقتها اطلاعات جغرافیایی یا چیزهای دیگه‌ اشتباه بود و بعضی وقتها مقاله همه ماجرا رو توضیح نمی‌داد. کیف می‌کردم می‌دیدم بابای من از نیویورک تایمز هم باهوش‌تره

مسابقه‌ی ادبی نبشت به دلایلی به تاخیر افتاد که اجتناب‌ناپذیر بود، اما هیچ‌وقت قرار نبود لغو شود. نبشت به سمت طرحی بزرگتر و جدی‌تری در حرکت است و کارهای زیادی‌ست که باید انجام گیرد و این امر باعث شد که روند برنامه‌ی مسابقه‌ی داستان‌نویسی مختل شود. ما بابت تاخیر طولانی در این برنامه و نارسایی‌ها در اطلاع‌رسانی به موقع عذرخواهی می‌کنیم و در این مطلب شرایط به‌روز شده‌ی مسابقه‌ی را اعلام می‌کنیم.

اولین باری بود که خلیفه غژدی و چاه را برای ساعت‌های متوالی، به امانِ خدا رها کرده بود. آفتابِ تابستان کم‌کم غروب کرد. ساعت‌ها گذشت و دوباره صبح شد. باز هم هر کس با شگردهای مختص به خودش، دنباله‌ی ماجرای چاهِ هفدهم را گرفت. موی‌سفیدها، به بهانه‌ی وضو و صحراگشت تُخ‌تُخ‌کنان و اعوذبالله‌گویان از نزدیکِ چاه می‌گذشتند و نبودِ خلیفه را با لبخندِ ملیحِ خود به یک‌دیگر می‌فهماندند.

هرچند فئودور داستایوفسکی احتمالا تحت فشار فقر و قرض ناشی از اعتیادش به قمار می‌نوشت، اما کتاب «جنایت و مکافات» او پولی هنگفت برای یک زن بریتانیایی به ارمغان آورد. این زن به شکلی اتفاقی نسخه‌ای نایاب از اولین ترجمه این کتاب به زبان انگلیسی را از یک مغازه‌ی خیریه به مبلغ ۱۴ پوند خرید.

در چند ماه گذشته نشریه نبشت به ندرت به‌روز می‌شد. دلیل آن نه کم‌کاری و دلسردی، که برنامه‌ریزی برای طرحی نو و هدفی‌ جدی‌تر است. برنامه‌های جدید، قبل از همه چیز نیازمند حجم بزرگی از کار فنی است که همچنان ادامه دارد. تغییر پوسته‌ی نبشت با هدف بهتر ساختن شکل و نما و راحتی مطالعه یکی از این برنامه‌ها بود که سرانجام تکمیل شد و سایت نبشت بعد از این به طور مرتب به روز خواهد شد.