تازه‌ها
تازه‌ترین مطالب و داستان‌ها
مقالات
(آموزشی،‌ معرفی کتاب، مصاحبه و گزارش)
همه مطالب >
  • ادبیات داستانی در جدال با عوام‌فریبی سیاسی

    گفت‌وگو با شفک نشان می‌دهد که چرا این قدر او را ستوده‌اند. او آن‌قدر پر شور و خوش‌بیان است که این حالش به دیگران هم سرایت می‌کند، و واقعاً می‌خواهد که دنیا را با نوشته‌هایش دگرگون کند. به علاوه،...
  • دوره‌ی آنلاین و رایگان ترجمه ادبی نشر نوگام آغاز شد

    تمرکز این دوره آموزشی بر ترجمه‌ی ادبیات متمرکز است. اصول اولیه‌ی ترجمه که در این دوره بحث می‌شود، اصولی‌ست که در موضوع ترجمه در رشته‌های ادبیات خلاق یا Creative Writing در دانشگاه‌های غربی از جمله بریتانیا تدریس می‌شود. بدیهی‌ست...
  • چگونه داستانی بنویسیم که در مسابقه برنده شود؟‌

    آیا واقعاً یک نویسنده تازه‌کار می‌تواند داستانی بنویسد که از میان صدها و هزارها داستان به عنوان برنده انتخاب شود؟ قبل از پاسخ به این سوال باید روی این نکته تاکید کنیم که دست‌اندرکاران نبشت در سنجش کیفیت و...
  • جنسیت در ادبیات: آیا ادبیات زنانه و مردانه دارد؟

    بدیهی‌ست که ارزش و نقش ادبیات تولید شده توسط زنان و مردان (و یا دیگر هویت‌های جنسیتی) در جامعه یکسان است. این نیز مسلم است که زنان و مردان نویسنده و هنرمند باید به منابع و فرصت‌های برابر برای...
  • خواب‌نگار

    به هر حال حالا می‌خواهم برگردم سرِ همان صحبتِ اولم، قبل از آنکه با همه این خواب‌ها و تصورات حرف خود را قطع کنم. در واقع می‌خواهم اگر بتوانم، توضیح دهم چه‌طور خواب‌هایی که می‌نویسم، سراغم می‌آیند. خواب که...
  • «جنایت و مکافات» داستایوفسکی زن بریتانیایی را پولدار کرد

    هرچند فئودور داستایوفسکی احتمالا تحت فشار فقر و قرض ناشی از اعتیادش به قمار می‌نوشت، اما کتاب «جنایت و مکافات» او پولی هنگفت برای یک زن بریتانیایی به ارمغان آورد. این زن به شکلی اتفاقی نسخه‌ای نایاب از...
  • جعفر

    جعفر بود. نمی‌توانست کس دیگری باشد. با همان زهرخند، همان چشم‌های کوچک، همان گونه‌های لاغر و فرو رفته و سینه‌اش را راست گرفتن. همان گونه بود که وقتی راه می‌رفت شانه‌هایش را پهن می‌گرفت. دو مرد ریش‌دار دستار به سر به دوطرفش راه می‌رفتند. دست‌های جعفر را به پشتش طوری بسته بودند که همیشه خودش وقتی زود زود راه می‌رفت گره می‌کرد. از رو به رویم و از چند قدم جلوتر گذشت.  باد گرمِ بعد از چاشت شبرغان بد رقم به سرو صورت همه می‌زد، سوزشی که این باد...
  • خداحافظی

    و اینک او از درون، شکلی از توفان شده بود، شکلی از یک گردباد عظیم، با بوی تند صندل مرطوب روی پوستش. اما سعی داشت، حرکاتش موزون، تراشیده و خیال‌انگیز باشد. لبخند را روی لبانش حفظ کرد و روی کاناپه نشست؛ پاهایش را به سمت جلو کش داد و دو شست پایش را تکان تکان داد و وراندازشان کرد....
  • اتاق هیچ نوع اثاثیه‌ی نداشت و تزئینات اندکی که به چشم می‌خورد، عبارت از مجموعه‌ی از نمونه‌های مهمات جنگی بود؛ از قبیل مرمی‌های گوناگون، پوچک‌های استفاده شده، چیزهای عجیب...
  • ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را...
  • در مسیر کار، از اشبوروک لین می‌گذرم، از کنار دفتر املاک و مستغلات با آن ساختمان کوچک زردرنگ و مردی که با لباسی شبیه علامت دلار جلوی آن ایستاده،...
  • تیر بابا خطارفت، اما احتمالا خیلی نزدیک به گربه خورده بود. چون گربه چنان خیزی برداشت که انگار یک موش کوچولو کونش را گاز گرفته باشد، و بعد تعادلش...
از دست ندهید
بحث‌انگیز‌ترین‌ها