تازه‌ها

دانشگاه

  چشمانم می‌سوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که می‌زنم، به جای ریه، وارد چشمانم می‌شود. پک هایم را تندتر می‌کنم و آب از چشمانم می‌ریزد. سیگارم را هنوز به ته نرسیده، زیرپایم له می‌کنم و به طرف در ورودی می‌روم. چند...

ساختار، زمان، روایت و درهم شکنی آن در آثار میلان کوندرا

یکی از این نویسنده‌هایی که توانسته با رمان آن گونه که خودش می‌خواهد برخورد کند و در واقع مخاطب را هرجایی که بخواهد شگفت زده نماید، میلان کوندرا نویسنده اهل چک است. همشهری نویسنده بزرگ دیگر چک فرانتس کافکا، حالا هرچند...

خاتون

ساقهایش لوچ بود وهی شصت دستش را می‌چشید. پاهای گوشتآلودش درهوا تکان می‌خورد وبه هم می‌پیچید. روی برنده کنار کلکین زیر آفتابی نرم خسپیده بود. چشمهایش همرنگ خسرو بود...

اشرف نمی‌آید

صدای به هم خوردن در حیاط پیرمرد را از جا پراند. پسربچه به ایوان دوید و از آن‌جا به حیاط سرک کشید. باد لنگه‌های در حیاط را به هم می‌زد. پیرمرد گوش تیز کرد و نرمه دماغش...

بر بال‌های رباب

همایون، در یکی از روز‌های سال ۱۹۷۶ میلادی در شهر کهنه کابل در درختِ شنگ پا به جهان گذاشت. مادرش ثریا و پدرش غلام سخی نام دارند. خواهر غلام سخی با استاد محمد عمر رباب...

خواندنی

ساختار، زمان، روایت و درهم شکنی آن در آثار میلان کوندرا

یکی از این نویسنده‌هایی که توانسته با رمان آن گونه که خودش می‌خواهد برخورد کند و در واقع مخاطب را هرجایی که بخواهد شگفت زده نماید، میلان کوندرا نویسنده اهل چک است. همشهری نویسنده بزرگ دیگر چک فرانتس کافکا، حالا هرچند...

خداحافظی با مردی که عینک تیره و ذهنی روشن داشت

«عباس کیارستمی»، کارگردان ۷۶ ساله و یکی از موثرترین فیلم‌سازان موج نو سینمای ایران روز گذشته در بیمارستانی در پاریس درگذشت؛ مردی با عینک تیره که به دور از جنجال و حواشی و گفت وگو، فیلم می‌ساخت، می‌نوشت، پوستر طراحی...

داستان افغانستان

خاتون

ساقهایش لوچ بود وهی شصت دستش را می‌چشید. پاهای گوشتآلودش درهوا تکان می‌خورد وبه هم می‌پیچید. روی برنده کنار کلکین زیر آفتابی نرم خسپیده بود. چشمهایش همرنگ خسرو بود و لبخندش حتی زیباتر از او. دلم بادیدن کومه‌ها و به هم...

داستان ایران

دانشگاه

  چشمانم می‌سوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که می‌زنم، به جای ریه، وارد چشمانم می‌شود. پک هایم را تندتر می‌کنم و آب از چشمانم می‌ریزد. سیگارم را هنوز به ته نرسیده، زیرپایم له می‌کنم و به طرف در ورودی می‌روم. چند...

داستان جهان

کامیونی که به برلین می‌رفت

چیزی که مرا از سفر با کامیون منصرف کرد، این ابزار نبود، بلکه داستان یک جوان افغان به نام علی و ماجرای کشتار در کامیونی بود که به سمت برلین می‌رفت. این افغان در واقع بهترین مورد در میان قصه‌های مهاجرت و قاچاق بود. او ده سال...

مرد خندان

در سال ١٩٢٨ وقتی که نه سال داشتم، عضو سازمانی به نام کلوپ کومانچی‌ها بودم. هر روز بعد از مدرسه سر ساعت سه بعد از ظهر، رئیس، ما بیست و پنج کومانچی را سوار اتوبوس می‌کرد و به بیرون خروجی پسران پی — اس ١۶۵ در خیابان صد و نهم...

داستان‌های برتر مسابقه‌ی چهارشنبه‌ها

ممد گربه | عباس پوراحمدی

دستمو کردم توی جیبم. دستمالمو درآوردم و کشیدم رو دهنم. دستمال خیس شد. بابام بهم گفته این کارو بکن. بابا! دلم برات تنگ شده. کجا رفتی؟ چرا منو نبردی؟ دیروز تو دست یه بچه ای پشمک دیدم. پشمکِ سفید. من هم از اونا می‌خوام. می‌خوام...

چرا پدر که این‌همه کوچک نیست | مهسا بنی‌اسدی

تنها دخترم آدم عجیبی است. می‌ترسم. می‌ترسم یک روز صبح از خواب بیدار نشود و وقتی بالای سرش می‌روم ببینم خون از مچ دستش جاری شده و رنگش سفید سفید شده است. یا ببینم دهانش بازمانده و سیاهی چشم‌هایش بالا رفته و پاکت‌های قرص...

کتابخانه

فراموش‌خانه | عزیز حکیمی

در سایت نبشت تلاش می‌کنیم داستان‌های نسبتا بلند را که خوانش آن روی صفحه کمپیوتر دشوار است، در قالب پی‌دی‌اف با قطع مناسب برای کتابخوان کیندل و نیز فرمت ePub برای کتابخوان iBook شرکت اپل برای ای‌پد و آی‌فون نیز تهیه ‌کنیم...

معرفی رمان

نگاهی به «کوچه ابرهای گمشده» از کورش اسدی

هر روز از خیابان­ها و کوچه­هایی رد می‌‌شویم، روی صندلی پارکی می‌‌نشینیم یا ساکن خانه­ای می‌­شویم که  آدم­هایی قبلا از آن­ها گذشته­اند یا روی همان صندلی یا توی همان خانه نشسته­اند و ما مثل ابرهایی از کنار هم...