گلدانهای کنارم را مرتب کردم، سرم را پایین انداختم و وانمود کردم حواسم به شمعدانیهاست. میدانستم دیدهام. آنقدر ایستاده بود که چیزی بگوید، چیزی شبیه سلام…
همچنان که سایه شب پهناورتر میشد نرگس غیرپژمردهای در دسته گل نمیماند؛ ناامید از فروش شاخهای دیگر، چهارراه را با گلهای خمیدهِ باقیماندهاش ترک میکند؛ نرگسها…
گیشا دستش را به طرفم دراز کرد؛ چهرهی نگار را با موهای پیچدار و صورت گرد و چشمهای پفدارش توی ذهنم آوردم؛ لبخندی که هیچ وقت مال من نشد دیوارهای قلبم را به هم فشار میداد…
در عجب بودم از اینکه جسم کوچک و نحیفش در آن لباس اندک چگونه به سرما و باران بیاعتناست. شاید بخاطر شیطنت کودکانهاش بود، شاید هم عشق آن سکه در میان انگشتان بهم فشردهاش.…
از نظر عدد در نظر بگیریم تو زیاد عمر نکردی. اما از نظر کیفیت در نظر بگیریم، باکیفیت نفس کشیدی. این را از آنجایی میگویم که در این چند سطر محدود آنقدر رگههای داستانی ازت رو کردم که خواننده پشت این حروف…
اواخر مهر ماه بود. بعد از مدتی حرف و تعارف، قرار طبیعتگردی گذاشتیم. دریاچه حوض سلطان! مدنی میگفت: «چی شده پرنسس دلش راضی شده با من بیاد طبیعتگردی؟ آیا این نشونهٔ دوستی عمیقتره؟» و هی میخندید و لودگی میکرد…
درخت مقابل خانه توت داده است. هوس میکند یکی از توتها را بچیند. دستهایش را آنقدر بلند میکند که دستهایش کشیده میشود و تنش کشیدهتر و بعد پرت میشود پایین…
چشمام رو باز کردم و از اون دور دست، جایی بین آخرین ردیف چنارهایی که معلوم بودند و آفتاب از بالای سرشون صاف توی چشمام میریخت و نگاهم رو تار کردهبود، سایهای رو دیدم که همینطور نزدیک و نزدیکتر میشد…
اینبار خیالات نبود. دقت کردم تا منشأِ صدا را بیابم. بله درست بود. دوباره کبوتر بود و دوباره هم دو تا بودند. سایه هاشان از پشت همان پنجرهای که من به قبلیها شلیک کردم بودم پیدا بود…
در دور دست کلاغهای قصه کیوان میرفتند تا همچنان به خانهشان نرسند. چند زن چادری و یک دختر خردسال عباپوش جلوتر از جمعیت ایستاده بودند و کِل میکشیدند. چند مرد ریشو و تعدادی از جمعیت شعار میدادند و از چنین مرگی خرسند به نظر میرسیدند…