داستان کوتاه

بوی ظهر‌های مراد و نعنا

پشت شالیزارهای لشت‌نشا، از خیلی زمان‌های پیش آقامراد بود و یک کت قهوه‌ای که برای خواستگاری از نعنا خانوم آن را از بازار رشت خریده بود. یک کت قهوه‌ای و چهارخانه‌ که آقامراد با اولین دستمزدش آن را خریده بود…

چومبه

تاریک است. خیلی تاریک. تاریکِ تاریکِ تاریک. صدایِ باد که آرام و موذی است، با صدایِ دریا درهم رفته است. همه‌چیز و همه‌جا فقط آب است و آب. گاهی، صدایِ پرنده‌ای خواب‌آلود از دوردست میآید…

اعتراف‌نامه

به امید آنکه صندلى از درِ دوستى وارد شده و جا را برایم بازتر کند، کمی رویش جابه‌جا می‌شوم. از این اتوبوس قراضه که تنها چهار چرخ برای چرخیدن دارد، نمی‌شود انتظار صندلی‌های بهتر از این را داشت…

همدم

نوریه یخچال را باز می‌کند و بوتل آب معدنی را می‌گیرد. چند دقیقه بعد آب معدنی روی اجاق گاز می‌جوشد، آن را چای دم می‌کند و با توت و چهار مغز جلو خود می‌گذارد و به تماشای عکس‌های روی دیوار مشغول می‌شود…

راز اتاق ۳۴۲

به نظر می‌رسید انتظار کشیدن تمامی نداشت. هزاران بار از صندلی بلند شد و در اتاق راه رفت و دوباره روی صندلی نشست. اغلب فکر می‌کرد که آخرسر بدون داروها پیش مادرش می‌رود. اما او برای گرفتن داروها آمده است…

قطار میرود ….

از دو ساعت پیش که کنترل بلیط تمام شد و ادامۀ کار به رئیس اول واگذار شد، تصمیم گرفت ساعتی بخوابد تا شب را بتواند بیدار بماند. او در این سیر رئیس دوم بود و باید از ایستگاه اردکان به بعد شیفت را تحویل می‌گرفت…

بابایی اکبر

مامان راست می‌گفت. بابایی با وجود اینکه ۹۲ سالش بود، خیلی سرحال بود. هیچ کس باورش نمی‌شد یه روزی سکته قلبی کنه و بمیره. مطمئنم خدا حوصله‌اش سررفته بوده عزرائیل فرستاده سراغش وگرنه بابایی مریض نبود.

تنها، یک تلنگر

بعد از یک استراحت کوچک، کوله‌هایشان را روی کمرشان انداختند و مسیر باقی مانده را در پیش گرفتند. قرار بود تا قبل غروب به‌جاى مناسبى که رسیدند، چادر بزنند و بقیه‌ى مسیر قله را در طول روز و روشنایی طی کنند.

او برای همیشه محو شد

چاقوی خونی رو انداخت و با قدم‌های تند و دردناکی از من دور شد. هر قدمی که برمیداشت بیشتر توی تاریکی فرو میرفت و شبیه یک کابوس میشد. یک لحظه به خودم گفتم، شاید همه‌اش فقط یک کابوس شبانه بوده.

فلکه

خواب بدی می‌بینم. فلکه آب بزرگ شده و دنبالم می‌کند. آنقدر در خواب دویدم که به نفس افتادم. تشنه بودم و به دنبال آب می‌گشتم. به مزرعه ذرت که رسیدم، ذرت‌ها چشم و دهان داشتند و همگی می‌گفتند «چرا آب را قطع کردی…

بادکنک

پسر هنوز داشت گریه می‌کرد و مادرش او را در آغوش کشیده بود. به طرف نیمکت و کیفم رفتم و یکی از بادکنک‌ها را برداشتم، یک بادکنک زرد. آن را باد کردم و خواستم به دست بچه بسپارمش…

دلهرۀ دو و ده دقیقه

«آیا از درس و معلم‌ها ناراضی‌اند؟» در مکتب‌‌‌‌های دولتی پرسیدن چنین سؤالاتی رایج نیست. اصلاً خلاف غرور و شرف چنان مکان‌های با شکوه است، این مکتب‌‌‌‌های خصوصی است که خود را به پای شاگردان‌شان می‌اندازند…