ادبیات، فلسفه، سیاست

fedora

بابایی اکبر

نوشین فرزین فرد

مامان راست می‌گفت. بابایی با وجود اینکه ۹۲ سالش بود، خیلی سرحال بود. هیچ کس باورش نمی‌شد یه روزی سکته قلبی کنه و بمیره. مطمئنم خدا حوصله‌اش سررفته بوده عزرائیل فرستاده سراغش وگرنه بابایی مریض نبود.

از صبح علی‌الطلوع صدای تَرَق پُروق از توی آشپزخونه میاد. با عصبانیت از تختخواب پایین میام و داد می‌زنم «بسسه. اول صُبی بزارید بخوابم.»

صدای ترق پروق قطع میشه و با خوشحالی میرم زیر پتو اما دوباره صدای ترق پروق بلند میشه.

دوباره از تختخواب پایین میام و به جای اینکه داد بزنم، از اتاق بیرون میرم. مامان مشغول پر کردن سبد پیک نیکه. از قاشق و چنگال بگیر تا فلاسک چای…

بابا جدول حل میکنه و سولماز هم مشغول موبایل بازیه.

داد می‌زنم «چه خبرتونه اول صبی تق تق راه انداختید.»

بابا سرشو از روی جدول بلند می‌کنه «امروز پنج شنبه آخر ساله.»

پوزخند می‌زنم «خودم میدونم. سیزده بدر که نیست؟ هست؟»

مامان اخم میکنه «منظورت چیه؟»

سولماز سرشو از روی موبایل بلند می‌کنه «منظورش اینه چرا مثل سیزده بدر صبح زود از خواب بیدار شدیم.»

چه عجب! بالاخره سولماز برای یکبار هم که شده منظور منو می‌فهمه. بادی به غبغب می‌اندازم و گلومو صاف می‌کنم «بلللله. چرا مثل سیزده بدر از صبح بیدار….»

مامان حرفمو قطع می‌کنه «خب میخواییم بریم بهشت زهرا سر مزار بابایی.»

بابایی از آن آدمای بدعنق بود. بدقلق هم بود. ازش خوشم نمیومد. دوسال پیش که توی ۹۲ سالگی مُرد و به دیار باقی شتافت، من اولین نوه‌ای بودم که توی مراسم ختمش از ته دلم خوشحال بودم.

همه‌ی نوه‌ها گریه می‌کردند به جز من. مامان چشم غره به من می‌رفت و برای آبروداری می‌گفت «سالومه شوکه شده. باورش نمی‌شه بابایی مرده. برای همینه گریه‌اش نمیاد.»

مامان راست می‌گفت. بابایی با وجود اینکه ۹۲ سالش بود، خیلی سرحال بود. هیچ کس باورش نمی‌شد یه روزی سکته قلبی کنه و بمیره. مطمئنم خدا حوصله‌اش سررفته بوده عزرائیل فرستاده سراغش وگرنه بابایی مریض نبود.

داد می‌زنم «من قبرستون نمیام.»

مامان انگار نه انگار صدامو شنیده، صداشو بلند می‌کنه «سولماز! پاشو مامان! برو اون حلوا رو یه هم بزن.»

تازه بوی حلوا به دماغم می‌خوره. سولماز از روی صندلی بلند میشه و حلوا رو هم میزنه.

با قهر برمی گردم توی اتاقم و در رو محکم می‌بندم. اونقدرررر محکم که برای یه لحظه ساختمون می‌لرزه.

سولماز با صدای بلند میگه «دستت بشکنه سالومه.»

روی تختخواب وِلو میشم و بلند داد می‌زنم «دست خودت بشکنه سولماز خانممممم!»

پلکهام آروم آروم سنگین میشن که یهو صدای تق تق به در اتاقم میخوره.

میگم «هان… چیه؟»

سولمازه. میگه «پس نمیای؟»

– نه… نمیامممم.

– جهنننمم…

به محض اینکه صدای بسته شدن در خونه رو می‌شنوم، با خوشحالی تختخواب رو مرتب می‌کنم و می‌دوم توی دستشویی.

از دستشویی که بیرون میام، ضبط رو روشن میکنم با صدای بلند. اونقدررررر بلند تا صدای هیچی رو نشنوم حتی صدای جیک جیک گنجشکان روی درخت. آهنگ مورد علاقه‌ام با دوبس دوبسی که داره، منو سرحال میاره.

در یخچال رو باز می‌کنم و سیب بزرگ قرمز برمی دارم و با ولع گاز می‌زنم. پرده‌ی حریر اتاق پذیرایی رو کنار می‌زنم. هیچ کس توی خیابون نیست. انگار همه‌ی همسایه‌ها و اهل محل هم توی این وضع کرونا رفتند بهشت زهرا.

بی خیال تماشای خیابون میشم و روی مبل پذیرایی ولو میشم و پاهامو روی میز پذیرایی دراز می‌کنم و با صدای بلند میگم «آخییشش… هیچکی خونه نیست…. هر کاری دلم بخواد می‌کنم.. ‌هورااااا.»

خمیازه‌ی بلندی می‌کشم. پلکهام سنگینی می‌کنند ناگهان بابایی جلوی چشمام ظاهر میشه. همان کت و شلوار یشمی پوشیده که مامانی دوستش داشت و کلاه شاپوی مشکی هم روی سرشه.

چشمامو باز و بسته می‌کنم اما باز هم بابایی جلوی چشمامه با همان کت و شلوار یشمی، کلاه شاپو و با چشمای سیاه رنگش به من زل زده.

از روی مبل می‌پرم و من من کنان می‌گم «سَس… لام.»

زیر لب میگه «سلام. با من بیا.»

از روی صندلی تکون نمی‌خورم. بابایی چشم‌غره‌ای به من میره و دوباره تکرار می‌کنه «با من بیا.»

میگم «کجا؟ شما مگه فوت نکردید؟»

بابایی با شنیدن این حرف، صداشو بلند می‌کنه «گفتم با من بیا.»

دنبال بابایی راه می‌افتم. از در خونه بیرون میریم. بعد نمی‌دونم یهویی سر از یه بیابون در میاریم. یه بیابون بزرگ.

گرمای خورشید پوست صورتمو اذیت میکنه. دست راستمو جلوی چشمام میگیرم و جلو رو نگاه میکنم. بابایی یک متر جلوتر از من با صلابت راه می‌ره و از پشت با اون جثه‌ی کوچیکش، خنده دار به نظر می‌رسه.

خنده‌ام می‌گیره. از صدای خنده‌ام، بابایی بر میگرده و میگه «چته؟ دختره‌ی چشم سفید! برای چی می‌خندی؟ به گور من می‌خندی؟»

خنده‌ام قطع می‌شه و یه ببخشید می‌گم. بابایی به سمت جلو راه می‌افته.

از دور خونه‌های کاهگلی دیده میشن. بابایی رو صدا می‌زنم «بابایی! بابایی! وایسا! تشنمه.»

ولی بابایی انگار صدامو نمی‌شنوه. دوباره میگم «بابایی! توی اون خونه‌های کاهگلی حتما آب پیدا میشه. وایسیم اونجا و آب بخوریم.»

بازهم بابایی صدامو نمی‌شنوه. پاهام درد گرفتن. دیگه جونی برام نمونده. کم مونده که پس بیفتم توی بیابون بی آب و علف.

نزدیک خونه‌های کاهگلی که میشیم، یه سوارکار روی یه اسب سیاه از توی یکی از کوچه‌های شیب دار روستا بیرون میاد.

سوار کار تا ما رو می‌بینه، اسب سیاه رو با نچ نچ نگه میداره و با بابایی سلام و علیک گرمی میکنه ولی با تعجب به من نگاه می‌کنه.

بابایی جواب سلام میده و به راهش ادامه میده. منم پشت سرش راه می‌افتم.

توی راه چند دخترروستایی می‌بینم. دخترانی زیبا با لباسهای محلی زری دوزی شده.

دختران با بابایی سلام و علیک می‌کنند ولی مثل سوارکار با تعجب منو نگاه می‌کنند.

بابایی به در خونه‌ای کاهگلی می‌رسه و در چوبی شو باز می‌کنه. یه حیاط کوچیک با یه حوض کوچیک وسطش می‌بینم. سمت راست حیاط یه ایوان هست با یه در نسبتا بزرگ و چهار تا پنجره و سمت چپ، دستشویی و طویله.

توی ایوان خونه‌ی کاهگلی یه خانم تقریبا چهل ساله با لباس محلی می‌بینم. خانم با دیدن ما از پله‌های ایوان پایین میاد و به بابایی نزدیک میشه.

بابایی میگه «سلام دادی!»

– سلام روله! خوش آمدی. ایی دختره کیه با خودت آوردی؟ اَجنبیه؟!

بابایی رو نگاه میکنم. یا خدااااا! اینکه بابایی من نیست. از تعجب خشکم می‌زنه. پس بابایی من کجاست؟!

پسر به من نگاهی می‌اندازه و به حرف میاد «نمیدانم دادی! مه نمی‌شناسمش. نمیدانم کیه؟»

به پسر نزدیک میشم و میپرسم «بابایی من کجاست؟»

خانم نگاهی به من می‌اندازه «وی.. ایی دختره چرا ایطوری حرف میزنه!»

پسر شانه‌ای بالا می‌اندازه. خانم میگه «اکبر راستشو بگو. ایی دختره ره از کجا آوردی؟»

اکبر صداشو بلند می‌کنه «نمی‌دانم دادی! مه اصلا نمی‌دانم ایی دختره کیه، اووقت می‌پرسی از کجا آوردمش.»

صدای یاالله گفتن از پشت سرم می‌شنوم. همسایه‌ها داخل حیاط میشن و با تعجب منو نگاه میکنند.

یکی از دخترهای روستایی که در راه دیدمش، میگه «دادی زهرا! فکر کنم اجنبی باشه. لباساش با ما تفاوت داره.»

دادی زهرا به من نزدیک میشه، به لباسم دست می‌زنه و سری تکون میده «ها… اجنبیه. اکبر! تونو خدا بگو ایی دختره ره کجا دیدی! خونواده‌اش کجان؟ نکنه بی خبر از اونا ایی دختره ره آوردی خانه‌مان؟!»

همه‌ی همسایه‌ها سری تکون میدن. یکی از زنان روستا سربندشو مرتب میکنه ونزدیک من میاد «‌ها… ما همه مهمان نوازیم و میتانی تا هروقت بخواهی توی روستا بمانی ولی باید بدانیم از کجا آمده‌ای تا کمکت کنیم.»

اصلا نمیدونم چه جوابی بدم. اصلا نمیدونم کی هستم و بین این همه روستایی چیکار میکنم. سرمو بالا میگیرم و با صدای بلند میگم «بابایی من کجاست؟ بابایی منو نشونم بدید. اگه بابایی‌مو نشونم بدید، همین الان دستشو میگیرم و از اینجا دونفری میریم.»

همون دختر روستایی که به من اجنبی گفت، دوباره میگه «وی… مه که نمی‌دانم چه گفت.. ولی معلومه که زبان درازه…»

نزدیک دختر روستایی میشم «فهمیدم چی گفتی. آره بابا.. من زبون درازم. حالا بگو بابایی‌ام کجاست؟»

در همین موقع یکی از مردان همسایه میگه «دختر! زینب خواهر اکبره و نمی‌دانه چه گفتی ولی مه فهمیدم چه گفتی. تو دنبال بابا هستی. بابا ره شهری‌ها میگن. مه یکی دوبار شهر رفتم و می‌دانم که بچه‌ها به پدرشان میگن بابا.»

خوشحال میشم بالاخره یه نفر از اهالی روستا متوجه میشه که چی میگم‌.

دادی زهرا میگه «همگی بیان خانه‌ی ما شام بخوریم. غروب آفتاب نزدیکه. بفرمائید بالا.»

آسمونو نگاه می‌کنم. وای خدا! چه ابرهای قشنگی! چه غروب زیبایی! خورشید پشت کوه‌ها مثل نقاشی شده. ‌

همراه روستائیان از در نسبتا بزرگ ایوان وارد خانه‌ی کاهگلی میشم. اتاق بزرگی با پشتی‌ها‌ی کنار دیوار، پتوهای روی زمین، دو تخته فرش دستبافت تزیین شده ودو طاقچه که روی دیوار هستند می‌بینم.

روی یکی از آنها آیینه و شمعدان و قرآن هست و روی طاقچه‌ی دیگر رادیو.

دادی زهرا به زینب میگه «زینب! روله! مهمانمان ره ببر توی اتاق و از توی گنجه یه لباس بیرون بیار تا بپوشه.»

زینب، منو داخل اتاق میبره و از توی گنجه شون یه لباس مثل لباس خودش بیرون میاره و به طرفم میگیره «بپوش.»

لباسو از زینب میگیرم و می‌پوشم. زینب لبخندی می‌زنه «وی.. قشنگ شدی توی ایی لباس.»

لبخندی می‌زنم «تورو خدا! بهم بگو بابایی‌ام کجاست؟»

زینب اخم می‌کنه «مه نمی‌دانم از چه حرف می‌زنی!» و از اتاق بیرون میره.

به اتاق نگاهی می‌اندازم. سقف کوتاهی داره و یه پنجره‌ی کوچیک. سمت راست گنجه ست و سمت چپ لحاف و تشک ها. ‌

از اتاق بیرون که میام دنبال بابایی بین آن همه جمعیت همسایه که دور تا دور اتاق نشسته‌اند، میگردم ولی خبری نیست. ناگهان سینی چای به سمتم تعارف میشه.

زیور، دختر دیگر دادی زهرا و خواهر کوچیک زینب و اکبر، لبخندی می‌زنه «وَردار چای» استکان چای از توی سینی برمی دارم و میخوام از زیور سراغ بابایی رو بگیرم ولی زیور با سینی چای به سمت همسایه‌ها میره.

کنار سفره‌ی شام که کف ایوان چیده شده، می‌شینیم و بازهم چشمام دنبال باباییه.

مش نصرالله، کدخدای روستا، با صدای بلند میگه «خدایا شکرت. بخورید.»

خیرالله، یکی از همسایه‌ها میگه «دادی زهرا!هنوز هم گندم توی خانه داری؟»

دادی زهرا هاج و واج نگاه خیر الله می‌کنه «چطور مگه؟»

خیرالله میگه «دیشب از یدالله شنیدم که اگه گندم توی خانه نگه داریم، میتانیم تا دوبرابر قیمت بفروشیم.»

دادی زهرا میگه «‌ها.. منم شنیدم ولی ما گندم زیاد توی خانه نداریم.‌»

مش نصرالله میگه «همان بهتر که گندم زیادی نداریم. اگه گندم هم زیاد داشته باشیم، توی خانه نگه نمی‌داریم که دوبرابر قیمت بفروشیم. خدا ره خوش نمیاد.»

خیرالله با تعجب می‌پرسه «چرا خدا ره خوش نمیاد؟ دوبرابر قیمت بفروشیم و پول خوب به زن و بچه ها‌مان برسه، خدا ره خوش نمیاد؟»

مش نصرالله عصبانی میشه «نه.. خدا ره خوش نمیاد که توی خانه‌ات گندم نگه داری و اووقت مردم بیچاره دنبال یه قرص نان از صبح تا شب بدوئند و اووقت گیرشان هم نیاید. همی یدالله خیر ندیده گندماشا نگه داشت و دوبرابر فروخت ولی مردم دم در نانوایی‌های شهر صف کشیدند و خبری از نان نیست. مه که دلم راضی نمیشه همچی کاری کنم تا مردم گرسنه بمانند.»

خیرالله آهی می‌کشه «‌ها.. الانه جنگ جهانی…»

سرم گیج میره. یعنی چی الانه جنگ جهانیه؟! یعنی الان سال هزار و سیصد و بیسته؟! یعنی من برگشتم به دوره‌ای که بابایی، بچه بود؟ مامان گفته بود بابایی متولد سال هزار و سیصد و هفته. یعنی الان بابایی سیزده سالشه؟ نکنه همون پسری که پشت سرش راه افتاده بودم باباییه؟ آره خودشه… خیلی شبیه نوجوونی باباییه. کُپ عکسهای نوجوونی باباییه که توی آلبوم مامانی و باباییه.

دادی زهرا صدا می‌زنه «اکبر! اکبر! آمدی روله؟!»

یادم اومد. اسم بابایی، اکبر و اسم مادر بابایی، زهرا بود. هر وقت بابایی می‌خواست اسم مادرشو به زبون بیاره و خاطره‌ای تعریف کنه، می‌گفت «دادی زهرا…..»

اکبر با تفنگی توی دست از پله‌های ایوان بالا میاد و کنار سفره می‌شینه. مش نصرالله میگه «وی… اکبر! چرا تفنگ آوردی سر سفره! شگون نداره.»

اکبر جواب میده «توی طویله پیداش کردم. مال پدرمه.»

دادی زهرا با اخم میگه «‌ها.. مال اصغر خدابیامرزه. از وقتی اصغر به رحمت خدا رفت، ایی تفنگ ره قایمش کردم. دلم نمی‌خواست اکبر هم مثل پدرش وقت و بی وقت با ایی تفنگ بره شکار و آخر سر لقمه‌ی چرب و نرم گُراز بشه.»

مش نصرالله سری تکون میده «بده به مه ایی تفنگو.»

مش نصرالله تفنگ رو وارسی میکنه «‌ها.. تفنگ خوش دستیه. الانه ایی تفنگ به دردمان می‌خوره. الانه جنگ جهانی دومه و یه وقت دیدی سربازای بریتانیایی ریختن توی آبادی. باید یه وسیله‌ای باشه که از خودمان و زن و بچه هامان دفاع کنیم.»

بعد از شام همگی از جنگ و خرابی‌هایی که توی شهرها و روستاها به بار آورده حرف می‌زنند. من به همراه زینب و زیور که حالا می‌دونستم خواهرهای بابایی اکبر و به قولی عمه‌های مامانم هستند، ظرف‌ها رو توی حیاط می‌گذاریم تا فردا صبح لب چشمه ببریم و بشوییم.

موقع خواب زینب یه بالشت از توی رختخواب پیچ به دستم میده «نگفتی از کجا آمدی؟ اکبر ما ره کجا دیدی و دنبالش راه افتادی؟»

زیور حرف زینب رو تایید میکنه «‌ها… از کجا آمدی؟»

جواب میدم «از تهران.»

زینب چشماشو ریز می‌کنه «می‌خوای بگی اکبر ره توی طهران دیدی!»

میخوام بگم اکبر، بابا بزرگمه ولی یه فکری به ذهنم می‌رسه و با نیشخند میگم «آره… من اکبر رو توی تهران دیدم و خیلی دوستش دارم. میشه اجازه بدید من بیشتر با اکبر حرف بزنم؟»

زینب و زیور با اخم به من نزدیک میشن. با ترس میگم «خب ببخشید. منظوری نداشتم.»

زینب عقب میره و به زیور میگه «مه اصلا نفهمیدم ایی دختره چه گفت.»

زیور سری تکون میده «‌ها.. مه فقط اکبر ره شنیدم و دوست.»

زینب انگشت سبابه روی لبش می‌گذاره و متفکرانه به من نگاه میکنه «دختر! تو زبان ما ره نمی‌دانی؟ به زبان ما حرف بزن تا ببینم چه میگویی.»

ملتمسانه نگاه زینب و زیور می‌کنم «به خدا من می‌فهمم شماها چی میگید. خواهش می‌کنم اجازه بدید با اکبر حرف بزنم. من اکبر رو دوست دارم.»

چشمای زینب و زیور همزمان گشاد میشن. زیور با صدای بلند میگه «‌ها.. تو اکبر ره دوست داری و می‌خوای عروسش بشی. هان؟ کور خواندی. از طهران تا ایجا دنبال اکبر آمدی تا عروس بشی! توی طهران برات شوهر نبود که افتادی دنبال اکبر خاک بر سر؟!»

از صدای بلند زیور می‌خوام بزنم زیر گریه ولی به روی خودم نمیارم و بغضمو قورت میدم.

من من کنان میگم «نه.. نه.. من… من… میخوام…»

زینب پشت ابرو نازک می‌کنه «ها.. چه می‌خوای؟»

دادی زهرا وارد اتاق میشه «چقدر پچ پچ می‌کنین!!! بگیرید بخوابید.»

صبح که از خواب بیدار می‌شم، صدای سروصدا از توی حیاط می‌شنوم. رختخواب رو جمع میکنم و از اتاق بیرون میرم.

هیچ کس توی اتاق پذیرایی نیست. پرده‌ی اتاق پذیرایی رو کنار می‌زنم و حیاط رو نگاه می‌کنم.

اکبر رو می‌بینم که تفنگ روی دوشش می‌اندازه و با دادی زهرا بحث می‌کنه.

– دادی! بزار برم.

– نه.. نمی زارم بری.. تنها مرد ایی خانه تویی.

– دادی! همه مردا دارن میرن. بزار برم.

زینب از توی طویله بیرون میاد و افسار اسب قهوه‌ای رنگ توی دست اکبر میزاره. اکبر سوار اسب میشه و از در چوبی خانه بیرون میره.

دادی زهرا روی اولین پله‌ی ایوان می‌شینه و دست روی سرش میزاره. زینب و زیور به دادی زهرا نزدیک میشن و دلداری‌اش میدن.

– دادی! غصه نخور. اکبر برمی گرده.

– چطوری غصه نخورم.. ‌میترسم. می ترسم مثل اصغر بره دیه برنگرده.

ناگهان چشم زینب به من می‌افته و به دادی زهرا و زیور اشاره میکنه من پشت پنجره هستم و نگاهشون می‌کنم.

دادی زهرا با صدای بلند میگه «بیا روله! بیا دست و صورتته بشور.»

توی حیاط میرم و سلام میگم و دست و صورتمو می‌شویم.

چند دقیقه بعد روی ایوان سر سفره‌ی صبحونه می‌شینیم.

دادی زهرا مشغول چای ریختن توی استکان هاست که یهو در چوبی خانه باز میشه و یه زن با چادرمشکی و روبند سفید وارد میشه.

زیور توی صورتش میزنه «وااای…. عمه روژان!»

زینب با ترس میگه «هیسسسسسس!»

دادی زهرا و زیور و زینب روی پله‌های ایوان. دادی زهرا میگه «سلام روژان! کله صبحی از ایی طرفا؟!»

زن روبند رو بالا میبره «سلام زن بِرار! شنیدم دختر غریبه توی خانه‌ی برارم آمده. دستت درد نکنه مه ره بی خبر گذاشتی.»

دادی زهرا لبخندی می‌زنه «به خدا چیزی نبوده. ایی دختره مهمانه. همی امروز فرداست خانواده‌اش پیداشان بشه و بیان دنبالش.»

عمه روژان نگاهی به من می‌اندازه، پوزخندی می‌زنه و با صدای بلند میگه «آهای دختر!خانواده‌ات بهت یاد ندادن وقتی بزرگتر روبروت وایساده، از جات وَخیزی و سلام بگی!؟»

دستپاچه می‌شم و از سر سفره بلند میشم «سلام!»

عمه روژان میگه «سلام. اکبر کجا می‌رفت؟ سوار اسب دیدمش.»

دادی زهرا می‌خواست جواب بده که دوباره عمه روژان به حرف میاد «دوره آخرالزمانه… برار آدم می‌میره، دختر غریبه میارن توی خانه‌ی برار.. بعد پسر برار هم با اسب و تفنگ می‌فرستن پِیِ نخود سیاه.. معلومه توی ایی خانه چه خبره!؟»

دادی زهرا عصبانی میشه «ایی چه حرفیه میزنی روژان!اکبر خودش خواست بره پی مردای آبادی…»

عمه روژان رنگ از صورتش می‌پره «‌ها.. شنیدم همه جا ره سربازای از خدا بی خبر اجنبی غارت کردن… خدا ازشون نگذره.»

دادی زهرا دست عمه روژان رو میگیره «به اکبر گفتم نرو ولی گوش نداد. گفت میخواد مثل همه‌ی مردای آبادی جلوی سربازای اجنبی بایسته و بجنگه تا آبادی ره غارت نکنند. بیا یه لقمه صبحانه بخور.»

عمه روژان سر سفره می‌شینه و زیر چشمی منو نگاه می‌کنه. بعد پوزخند می‌زنه «اکبر خوش سلیقه ست. دختر زیبایی ره انتخاب کرده.‌»

زینب با حرص میگه «اکبر پیداش نکرده. ایی سالومه خودش افتاده پی اکبر.»

عمه روژان نیشش باز میشه «اسمش هم قشنگه. خو بگو ببینم از کجا آمدی؟»

زینب به جای من جواب میده «‌ها مثل ایکه اکبر رفته بوده طهران گندما ره ببره به نانواها بفروشه، ایی دختره افتاده دنبالش.»

عمه روژان اخمی می‌کنه و به من نگاه می‌کنه «به حق چیزای نشنیده. خو دختر! هر پسری ره دم در نونوایی ببینی باید دنبالش بیفتی!»

نمیدونم چطوری جواب عمه روژان از خود راضی رو بدم. وای خدا! نجاتم بده.

عمه روژان دوباره با اخم نگاهم می‌کنه «‌ها خو بگو… لال شدی یا نکنه کر و لال هستی؟!»

یهو زیور استکان چای از دستش می‌افته.

عمه روژان عصبانی میشه «وی.. چه خبرتانه!!»

زیور عذر خواهی می‌کنه «ببخشید عمه! الانه دوباره بَراتان چای می‌ریزم.»

عمه روژان چشم غره‌ای میره «لازم نکرده. بلند شو از جلو سماور. خودم می‌ریزم.»

بعد از صبحانه من و زیور، ظرفها رو می‌بریم لب چشمه.

از دیدن چشمه‌ی هیجان زده میشم «وی زیور! چه آب تازه و زلالی توی چشمه‌تانه.»

زیور هاج و واج به من زل میزنه «تو مثل ما حرف زدی؟!»

می خندم «آره.. مثل اینکه زبون شما رو بلد شدم.»

هردو می‌خندیدیم و لب چشمه ظرفها رو می‌شوییم و به خونه برمی گردیم. نزدیک خونه‌ی کاهگلی که میشیم، یهو چشمم به عمه روژان می‌افته که بدوبدو به سمت کوچه‌ی بغلی میره.

با دست عمه روژان رو نشون زیور میدم «اون عمه روژان نیست که میدوئه؟»

زیور هاج و واج نگاه میکنه «‌ها… مثل ایکه خود عمه ست.»

بدو بدو به خونه برمی گردیم. زیور فریاد می‌زنه «چه شده! چرا عمه روژان میدوئه!»

دادی زهرا با تعجب نگاه می‌کنه. بعد توی صورتش میزنه و «نکنه سربازای اجنبی توی آبادی آمدن! وی پس مردا کجان؟ زیور! الانه برو در خانه‌ی عمه روژان ببین چه شده!»

من و زیور دم خونه‌ی عمه روژان میریم. عمه روژان با همان چادر و روبند توی ایوان نشسته و گریه می‌کنه.

عمه روژان رو بغل می‌کنم «گریه نکن.»

گریه‌ی عمه روژان بیشتر میشه. زیور میگه «عمه! چه شده؟ از خانه‌ی ما بیرون آمدی اتفاقی افتاده! مه و سالومه دیدیم که می‌دویدی…»

یهو رنگ از صورت عمه روژان می‌پره «چه دیدید؟ هان!»

میگم «فقط دیدیم که میدویید.»

عمه روژان از جایش بلند میشه «برگردید خانه. چیزی نبوده. برید.»

زیور میگه «نه عمه! ترسیدی. بگو چه شده؟»

عمه روژان میگه «نه چیزی نشده. وَخی.. برگردید خانه. الانه دادی زهرا و زینب نگران میشن.»

میگم «عمه روژان! به ما بگو چی شده؟!»

عمه روژان می‌شینه «داشتم از خانه‌تان برمی گشتم که یهو چشمم خورد به یه سرباز…»

زیور توی حرف عمه روژان می‌پره «خو حتما علیرضا بوده.»

به پهلوی زیور می‌زنم «علیرضا دیگه کیه؟»

زیور نیشش باز میشه و می‌خواد حرفی بزنه که یهو عمه روژان میگه «وی چه دختر چشم سفیدی شدی زیور! هَنو نه به باره اسم جَوون مردمه میاری! حیا کن.‌»

عمه روژان به سمت من برمی گرده «روله! علیرضا قراره بیاد خواستگاری زیور. هنو معلوم نی دادی زهرا چه جوابی بده. علیرضا سربازه. همی امروز و فرداست که برگرده.»

با اخم نگاهی به زیور می‌کنه «مه قیافه‌ی علیرضا ره می‌شناسم. اگه علیرضا بود که گریه نمی‌کردم. نه.. سرباز اجنبی بود… موهای بور داشت. داشت از سر کوچه می‌آمد داخل کوچه. مه تا دیدمش بدوبدو از کوچه بغلی خودمه رساندم خانه. از ترس گریه‌ام گرفت.»

توی فکر میرم. اگه اکبر و بقیه مردها رفته بودند جلوی اجنبی‌ها بایستند و اجازه ندهند که وارد روستا بشن، پس این سربازی که عمه روژان ازش حرف میزنه، چطوری وارد روستا شده!!!

میگم «حتما یه جای مخفی توی این روستا هست که ایی سرباز تونسته بیاد توی روستا. من میرم پیداش می‌کنم.» زیور دنبالم راه می‌افته و دونفری میریم روستا رو می‌گردیم. نزدیک ظهر خسته و تشنه در راه برگشت به خونه هستیم ناگهان لوله تفنگی می‌بینیم. سرباز از داخل کوچه بیرون می‌آید و لوله تفنگ رو به سمت من و زیور نشونه می‌گیره. بی حرکت روبروی سرباز و تفنگش می‌ایستیم. در همین موقع گلوله‌ای از پشت به کمر سرباز می‌خوره، خون از بدنش بیرون می‌زنه و بعد نقش برزمین می‌شه. زیور با خوشحالی داد می‌زنه «اکبر! اکبر!»

اکبر دوان دوان به سمت من و زیور میاد. دست زیور می‌گیره «بدویید خانه.»

وقتی سه نفری به سلامت به خانه می‌رسیم، دادی زهرا با مهربانی به اکبر نگاه می‌کنه «دستت درد نکنه روله! الهی خیر از جوانی‌ات ببینی.»

نگاهی به اکبر می‌اندازم و می‌گم «بابایی اکبر! خیلی دوستت دارم.»

اکبر نگاهی به من می‌اندازه «خواهش می‌کنم نوه‌ی گلم!»

از خواب می‌پرم. ساعت نزدیک ۱۲ ظهره. ضبط رو خاموش می‌کنم، میرم سمت کمد لباسها، آماده میشم و به آژانس زنگ می‌زنم.

مامان و سولماز کنار قبر بابایی اکبر نشسته‌اند و فاتحه می‌خونند. بابا فلاسک چای برمی داره و چای برای خودش می‌ریزه. بدو بدو نزدیک سنگ قبر بابایی اکبر میشم و دسته گل روش میزارم و میگم:

 «بابایی دلم خیلی برات تنگ شده.»
‌‌‌

________________________________________________________________________
دیالوگها به زبان کردی ساده و قابل فهم است.
معنی لغات: دادی یعنی مادر؛ اجنبی یعنی خارجی.

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

کتابستان

دموکراسی انجمنی

مهدی جامی

تاملاتی بر هیتلر

زِبستییان هفنر

نیم‌قرن مبارزه و سیاست

سمیه رامش

هشت منظرهٔ توکیو

اوسامو دازای

استالین یا تروتسکی؟

امین اطمینان