دوستش داشتم؟ بله! اما چه قسمت از او را دوست داشتم؟ قسمتی را که «من» عاشق شده بودم. گویی که یک پیرمرد بازنشسته به آبپاش گلدانهایش. پیرمرد بازنشسته تشبیه مناسبی در مورد من نیست، اما آبپاش در مورد او صدق میکند…
پسرک دستان کوچکش را به هم مالید و کوشید بیشتر و بیشتر خود را به دیوار میچسباند. تا اندکی هم شده خود را از سوز و سرما در امان نگه دارد. هرچند ثانیه یکبار، نفس گرمش را به میان انگشتانش میدمید، تا احساس لذتبخش…
برگهی کوچک کالباس را پیچاند و آورد مقابل دهانش، قبل از آنکه دهانش باز شود آن را بو کشید، دوباره در پلاستیک گذاشت. در یخچال را باز کرد، گوجه فرنگیای کوچک انتهای طبقهی دوم چروک شده بود. ماست در ظرفش خشک…
به کمک نرمافزار وتساپ، این گفتگو یکی از روزهای هفته میان من و او انجام شد. من: مرد مهاجر، ساکن بخشی از جهان هستم، آنجا که سرعت اینترنت بالاست. زنی تا هنوز نامهاجر: او، نشسته در خانه خودش است، جایی که…
پرنده، وقتی آن بالا روی شاخچهی درخت مینشنید و به خواندن شروع میکند، من هم دهانم باز میشود و به حرف میآیم. هرچه در دل دارم بیوقفه بر زبان میآورم. گاهی آنقدر حرف میزنم که صدای پرنده در صدای خوابآلود…
یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه تنهاییمو میچلونم. از همینجا. اول یه جیغ بلند میکشم تا آروم بگیرم، بعد به رستم فکر میکنم. به رستم حسود، حقهباز، عامی، زخم خوردهی سرما و نامردیا و بوقچیا و فقری که همیشه…
خواب بودم. نمیدانم، شاید به رو خوابیده بودم. دقیق یادم نیست چگونه خوابیده بودم. شاید به پهلو خوابیده بودم. نه، شاید آستانه به پشت خوابیده بودم. به هر حال زیاد مهم نیست چگونه خوابیده بودم. مهم این است که خواب…
روزی که تمام شهر را گشته بود؛ از چهل ستون تا گذرگاه و افشار سیلو و از باغ بالا تا خیرخانه و بلاخره سر از رستورانی در شهر نو درآورده بود. صدای پرندههای توی قفس هنوز در گوشاش باقی است که با همهمهی چوک آمیخته…
اسمشو بلد نیستم. نوک زبونمه یا که بلد نیستم. چِرچِر... نه، چِرچِر نبود. باید که گریه کنم ببرنَم پیش بابا. بلدم. دماغَمو با سیلی میزنم گریهم میگیره. برم به بابا بگم من حواسم همهجا هست. همهجایِ همهجا…
آخرین پُک و سینهکِش کردم و پریدم توی راهرو. اما آلوخ میدان نداد و سینه به سینه کرد. من باد کردم و کفتر شدم. همیشه آلوخ را اول میفرستادند تا گوشبُری کند. گوشبُری نکرد. گوشمالیهم نداد. فقط برزخ شد و گفت…
با خود مرور میکند. بار اول پول گیتارم، خرچ مراسم ختم و خیرات خدابیامرز مادر کلانم شد. مرگش بهانه شد. مادرم مدتها از شنیدن ساز و آواز محرومم کرد. اما در تنهاییهایم وقت دوختن کنج همی اتاق خوب زمزمه میکردم…
دربهای آهنین پشت سرش یکی یکی بسته میشوند و هر دربِ آهنین، لرزهای در حسِّ ناآرامِ آرمان میاندازد. کسی نمیتواند بفهمد که ارتعاش این صداها در محیط بستهٔ ساختمانِ «تهذیب» که توسط عقلا اداره میشود تا…