ادبیات، فلسفه، سیاست

wall

کِرم‌های طلاخور

جلال رئوفی

اسمشو بلد نیستم. نوک زبونمه یا که بلد نیستم. چِرچِر... نه، چِرچِر نبود. باید که گریه کنم ببرنَم پیش بابا. بلدم. دماغَمو با سیلی میزنم گریه‌م می‌گیره. برم به بابا بگم من حواسم همه‌جا هست. همه‌جایِ همه‌جا…

مامان پشتم سرِ باغچه اومد گفت «پوستِتو می‌کنم. اون کِرما کثیفن. نَجسن.»

«کرما نیستن مامان. دارم فلفل می‌کارم.»

راست می‌گفتم. به‌خدا راستِ راست. مامان زد پشتِ کله‌م موهام تِکون خورد.

«مامان بیشگونم بگیر، مثِ مهران دست بِپیچون. به کله‌م نزن.»

وقتی به کله‌‌م میزنن موهام پَخ میشه. بدم میاد موهام پَخ می‌شه. گوشام خارش میکنه.

گفتم «این مال کی باشه مهران؟»

«بریم زیر آفتاب.»

«کجا میری هوی؟ فرار یا زیرِ آفتاب؟» منم دویدم رفتم زیرِ آفتاب. مهران جلو آفتاب گرفت یک چشمی نیگاش کرد.

گفت «طلاس.» من چِشام درد گرفت.

«طلای کیه؟»

«طلای ماس دیگه. ما پیداش کردیم.»

«ما که زن نیستیم!» مهران میگه ما زن نیستیم ولی چون تو کوچه بوده مال ماست.

«ببین خِنگه. تو کوچه هرچی کندنی نباشه مال هرکیه که پیداش کنه. ببین… مثلاً ببین… اگه اون سیما که اون بالانو بِکنی دزدیه ولی اگه اون سنگو برداری دزدی نیست.»

«پس چیه که دزدی نیست؟»

«روزیه، روزی.»

«روزی؟!»

«آره روزی. داییم گفته روزیه.»

انگشترِ طلایِ روزیه. اول فِک کردم که دزدیه ولی روزیه.

«مامان تو راستی که طلا داشتی. حالا طلاهات کو؟ فروختی؟ چرا؟ اون موقع که فروختی یعنی که خیلی گرونه؟»

مهران راست میگه. «تو راست میگی مهران. طلا خیلی گرونه.» مهران خیلی می‌فهمه. مهران بلنده. بهش میگم «چند سالته؟» میگه «سوالای دخترونه نپرس.» میگه «از ما نمی‌خرن. فقط از آدم بزرگا.»

«تو مگه بزرگ نیستی مهران؟»

«باید زیادتر بزرگ باشی. مِثِ داییم.» گفت «اصلاً میدیم به داییم بفروشه. خوبه؟»

«تو بهتر می‌فهمی مهران. تو بهتر می‌دونی.» باید حواسم باشه. به هرکی نشون بدم می‌گیرن ازم. میرن می‌فروشن برا خودشون. مهران میگه.

«مامان… کرما طلام میخورن؟»

«باز تو رفتی به کرما دست زدی؟»

«حالا میخورن یا نه؟»

«بچه این چه سوالیه؟ مگه تو طلا میخوری که اونا بخورن؟»

مامان فردا نیست. یه روز هَس، یه روز نیست. مامان‌‌بزرگم میادومیره. منو نمی‌برن. مامان میگه بیمارستان بچه‌ها رو راه نمیدن. «مامان. پس چی که اون دفعه رام دادن؟ چرا الان رام نمیدن؟» بیمارستان بو آمپول میده. مثِ دَرمونگا سفیده ولی که چقد بزرگه. آدم توش گم بشه گم میشه. بابا رو یک بار که دیدم. دست و پاش سیخِ گچی شده بودن. تا دیدمش با چشمای قرمز گفت بیا بغلم. اگه دستاش گچ نبود حتماً که موهامو پَخ می‌کرد. اول پَخِشون می‌کرد بعد درستشون می‌کرد. «بابا مگه خودت نگفتی هروقت حواست نباشه بیُفتی یه طناب داری که تاب بخوری؟»

«چرا شما پارک نمیایین؟»

«بابام از اون خونه بلنده افتاده همه جاش شکسته. همون خونه دیگه. همون آهنی بلنده که اونطرف مغازه عباس آقاس. یادت نیست که یه بار رفتیم ظرفِ غذا بابا رو بردیم؟ نه، بَنا نیست. جوشکاره بابام. جوش میده آهنارو. مگه نمی‌دونستی؟»

مهران از پشتِ سینا اومد گفت «ولش کن. بیا بریم.»

سینا گفت «من میرم نون بخرم. شما نون نمی‌خوایین؟»

«نه، سینا. نون نمی‌خواییم. کسی نیس خونه که نون بخوره.»

مامان هِی به بابا میگه «بسه دیگه. روزبه‌روز چاق میشی.»

بابام میگه «اشکال نداره. کار می‌کنم آب میشه دیگه.»

مامان میگه «حواست باشه چشمات آب نشه. چند بار بگم سرِ کار کفشاتو عوض کن؟ زدی کفشای مجلسی‌تو خال‌خال کردی.»

مهران هَمچین اَخمی نِگا کرد گفت «اگه انگشترو فروختیم نصف ‌نصف؟»

«آره. نصفه نصفه. ولی به جون مادرت قسم که پولمو میدی.»

«به جون مادرم قسم. حالا میخوایی چی بخری؟»

گفتم «هیچی.»

«داییم گفته حتی دوچرخه‌م میشه.»

گفتم «هیچی.»

«تو خیلی خری.»

گفتم «هیچی.»

اسمشو بلد نیستم. نوک زبونمه یا که بلد نیستم. چِرچِر… نه، چِرچِر نبود. باید که گریه کنم ببرنَم پیش بابا. بلدم. دماغَمو با سیلی میزنم گریه‌م می‌گیره. برم به بابا بگم من حواسم همه‌جا هست. همه‌جایِ همه‌جا. شبا در خونه رو قفل می‌کنم. پنجره‌ها رو می‌بندم. شبایی که مامان‌بزرگ خونه‌ست من بیدارم بابا. خیالت راحت بابا. هیشکی کفترا رو نمی‌دزده. آب‌ و دونشون میدم. ظهرا بَقبَقو می‌کنن. شبام بَقبَقو می‌کنن. خوبِ خوبن. فلفل کاشتم بابا. این دفعه زیرِ کفترا رو جارو کردم ریختم تو باغچه. این دفعه تُندِ تُند میشن بابا. راستی. مامانم همه‌چی صورتی میدوزه. مگه نگفتین اسمشو میذارین پارسا؟ پس چرا مامان همه‌چی صورتی میدوزه؟ به مامان میگم دختره؟ مامان میگه به‌توچه، این حرفا به تو نیومده. به‌من‌چه بابا. ولی اگه پارسا باشه که خیلی ناراحت میشه. نمیشه بابا؟ مامان ‌بزرگ میگه خوب شدی بریم مشهد. مامان میگه پول‌مول نمونده. پول داریم بابا. طلایِ روزی پیدا کردم.

«این‌که طلا نیس.»

«سرِ منو کُلا نذار. طلایِ طلاس. خودت گفتی. اینجاهاشو فقط که کِرما خوردن. بقیه‌ش طلاس.»

زد زمین طلا رو فرار کرد. افتاد تو جوب. برداشتم رفتم تو حموم با لیفِ خودم لیفِش زدم. راستی‌راستی که کرما خوردن.

کفترا رو گندم انداختم. رفتم دیدم دارن فوتبال بازی می‌کنن. همون بهتر. به من که پاس نمیدن. حتی سینا. همون بهتر.

«خدا قبول باشه عباس آقا. من دوتا بردارم؟»

عباس آقا پنجشنبه‌ها خرما میذاره زیر عکسِ دخترش.

«این توپ سبزه چند عباس آقا؟ بابام خوبه. همین روزا گچاشو وا می‌کنن.»

میگن عباس آقا وِله. یعنی عکس دخترِ دمِ بختِشو زده دیوار.

«مهران. مگه مرده‌هام عروس میشن؟»

«نه، میگن چون لباش جیگریه. بغلِ عکسِ‌شَم خطِ سیاه نداره.»

«عباس آقا. شما ندیدی بابام کجا افتاد؟ رو اون شِنا یا رو آجرا؟ ندیدی قابلمه باهاش بیُفته؟ راستی عباس آقا طلا میخری؟ بیا… فقط اونجاهاش که سیاهه کرما خوردن. بقیه‌‌ش طلاس. برو تو آفتاب خوب نِگا کن. طلایِ طلاس. طلایِ روزیه. فقط به من بگو عباس آقا، از این صندلی چَرخیا کجا دارن؟ دوچرخه فروشا دارن؟ بابام که خوب شد میریم مشهد عباس آقا. میخوام بذارمش تو صندلی چرخی. آره، همون بیلچِر. میخوام بذارمش تو بیلچِر، تو صافیِ حرم هُلِش بدم…

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

کتابستان

دموکراسی انجمنی

مهدی جامی

تاملاتی بر هیتلر

زِبستییان هفنر

نیم‌قرن مبارزه و سیاست

سمیه رامش

هشت منظرهٔ توکیو

اوسامو دازای

استالین یا تروتسکی؟

امین اطمینان