ما خانوادگی از پزشکها زیاد خوشمون نمیاد. میشه گفت یجورایی باهاشون پدر کشتگی داریم. ریشهی کینه و نفرت هم از اون روزی شروع شد که پدر پدربزرگم یه شب حالش بد میشه و به شک اینکه ذات الریه گرفته میره پیش یه طبیب…
سگ بورژوا پارس میکند، که پاچه بگیرد. اما خب هرکسی هم طعمه او نمیشود. خانهاش در هرجایی است که به مشامش بوی بیچارهای برسد. بو میکند، به سمتش میرود و ناگهان..... صدای پارس کردنش آرامش خاطر است برای صاحبانش.
ساعت چند بیدار شد؟ نمیدونم. خودشم اهمیت نمیداد. تنها چیزایی که براش اهمیت دارن، موهاش، لباس بنفش چسبناکش و میکآپ همیشگیش هستن. رژ لبش رو اول از همه برمیداره، اولین نقطهای که رژش لمس میکنه…
اولین بار که چو افتاد صاحب زمینهای کوچهی اول غربی پیدا شده است دیگر زهرا ژاپنی زمینگیر شده بود. البته خیلی سال بود که میگفتند چند قواره از خانههای آنجا سند ندارند و قولنامهای هستند و اگر دوندگی کنند…
به پس گردنم دست میکشم. خلط گلو به انگشتانم میچسبد. دستم را به دیوار میمالم و سعی میکنم از لزجی خلط رها شوم. انگشتم خراش بر میدارد نه آن طور که دستم خون ریزی کند. صدای آقام را میشنوم که از پنجره…
جعبۀ قرصهای خالی روی زمین باعث شد همه فکر کنند وی دست به خودکشیزدهاست. اما من میدانستم، رعنا دختری قوی بود و هرگز چنین کاری را انجام نمیداد. آنروز بعد اسرار برادرم به خود جرأت دادم…
روزی روزگاری در سرزمین کَرها، دختر عجیبی به دنیا آمد که بعدها نام او را «گوشبانو» گذاشتند. گوشبانو زمانی که به دنیا آمد، همه او را نفرین خدایان میدانستند. پدرش وقتی برای اولین بار او را دید، برای همیشه…
جدایِ از دلِ صافش و رفاقتِ نابِش با خسرو خان، نکتهای که باعث علاقهی راوی به نوشتنِ خاطراتش در موردِ جواد آقا میشه، عشق خواهرِ حسن بیکلِّه به این پسر سفید و زاغ و بور هست…
درختها لباس خودشان را تکانده بودند. برگها فرش هزار نقش زیر پای عابران پیاده شده بود و هوا طوری بود که آدم پچ پچ زمستان را در گوشش میشنید. کوچهی ساری منتهی به خیابان اصلی میشد و با این که چند وقت قبل…
خورشید در نهایت قدرت خودش بود و به بیرحمترین شکل ممکن سر پیرمرد را نشانه گرفته بود. صدای اذان که از رادیو پخش شد، شکم پیرمرد شروع به شکایت کردن کرد. همانطور که فرمان ماشین را بغل کرده بود…
آن وقتها کسی توی خانهاش حمام نداشت. محله دو تا حمام عمومی داشت که یکی مردانه و دیگری زنانه بود. حمامها را اشرف و قاسم حمامی که زن و شوهر بودند اداره میکردند. همهی خانوادهشان حمامی بودند…
از آن روزهای شلوغ رستوران بود. از صبح همهی کارگران، همانهایی که از محلههای خیلی دور با اتوبوسهای قراضه آمده بودند، مشغول تمیزکاری و رفت و روب بودند و بچههایشان، آنهایی که بچههایشان را…