غم بزرگی در درونش موج میزد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقعها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرفزدن هم نداشت. چهچیز او را به اینجا رسانده بود؟
میگفتن که بیخداس، آخه همیشه خدا رو مورد پرسش قرار میده و میگه عیسی پسر خدا نیست؛ پدر مرا ببخش، آره میگفتم براتون امروز قراره که توی میدون شهر محاکمهاش کنن...
زیبایم امروز در این سوی خلقت ابر آمد و باران ریخت، میشود از آسمان باران ببارد و من بوی تو را حس نکنم؟! بوی گلهای کاغذی و کوچههای بارانخوردهی چهارمحل که همرنگ لاک ناخنهای قرمز غیرجیغت هستند…
امروز نزدیک به یک سال از آن اتفاق میگذرد و من طبق قولم آن ماجرا را حتی برای همسرم بازگو نکردهام، اینکه یک نفر را به گناه کسانی که نمیدانم و نمیشناسم، اعدام کردهاند…
بیچاره دوشیزۀ خیالباف، بیچاره آن مردک، بیچاره آگوستین، بیچاره همۀ آنها که هرروز وقتی پرتو خورشید را میبینند فکر میکنند زندگی همیشگی است و برای انجام کارهایشان وقت بسیار است.
مشکریم بدون اینکه از رختش بلند شود، از زیر لحاف فریاد کشید: «قاسم؛ پاشو برو دوتا نون سنگگ بگیر.» وقتی خواست دوباره بخوابد، باز چهرهی زن بیچارقد وسط اتوبوس به جلوی چشمانش آمد…
نوروز پاورچین پاورچین میآمد، با صدای قُمریهای روی دیوارها، توی مدرسهی گلستان ما خیلی زودتر از بزرگترها بویش را حس میکردیم، عید روی درخت کُنار وسط حیاط مدرسه ایستاده بود، با آمدنش آفتاب هم مثل مادر کجخُلقتر میشد…
انگار لِنی از وسط کوههای آلپ بیرون آمده و یقهام را گرفته و فریاد میزند که تو مقصر نیستی و هنوز به ارتفاع دوهزارمتری نرسیدهای. باید بگویم که حرفهایش درست است اما خب من وسط جهانِ خداحافظ گاری کوپر زندگی نمیکنم …
چشمانش را باز کرد و نگاه پژمردهاش را به سوی ساعت روی دیوار چرخاند. انگار چیزی یادش آمد، مثل اسپند روی آتش شده بود. لحظهای ذهنش جرقه زد، اصلاً بهتر بود همین امروز کار را تمام میکرد…
برای هر اتفاقی آغازی لازم است. برای نبودن اتفاق باید جلوی آغازها را بگیریم. این گونه، اتفاقات بد دیگر رقم نمیخورند گرچه اتفاقات خوب هم قربانی میشوند…
صدای قارقارِ هنک از دور میاومد، اون آزادانه آزادیش رو فریاد میزد و فقط زندگی میکرد و اصلا هم به حرفها و فحشهای بقیه کاری نداشت، اون خودش بود و آزادی هم یعنی همین…