Tag: ادبیات ایران

اسمش را نمی‌دانیم چیست. از وقتی می‌شناختیمش او را به اسم «زن مشدی درویش» صدا زدیم. اما می‌دانیم که مشدی درویش شوهر سومش است. این را هم می‌دانیم که پسرش با ازدواج آخرش مخالف بود و چندسالی باهاش قهر کرده بود…
روی مبل نشسته بودم و به تلویزیون نگاه می‌کردم. فیلم درباره دو راننده ماشین‌های مسابقه‌ای بود که کارشان را از دست داده بودند. ناگهان سایه یک آدم را روی صفحه تلویزیون دیدم. سریع برگشتم تا منبع سایه را پیدا کنم.
روز تولدم، روز مرگم شد... هنگامی که این داستان را برایتان نقل می‌کنم، فرسنگ‌ها از زمین فاصله گرفته‌ام؛ من قربانی کینه‌ای شدم که هیچ نقشی در آن نداشتم.... هجده سال پیش، قبل از به دنیا آمدن من، بابام و…
ما خانوادگی از پزشک‌ها زیاد خوشمون نمیاد. میشه گفت یجورایی باهاشون پدر کشتگی داریم. ریشه‌ی کینه و نفرت هم از اون روزی شروع شد که پدر پدربزرگم یه شب حالش بد میشه و به شک اینکه ذات الریه گرفته میره پیش یه طبیب…
سگ بورژوا پارس می‌کند، که پاچه بگیرد. اما خب هرکسی هم طعمه او نمی‌شود. خانه‌اش در هرجایی است که به مشامش بوی بیچاره‌ای برسد. بو می‌کند، به سمتش می‌رود و ناگهان..... صدای پارس کردنش آرامش خاطر است برای صاحبانش.
ساعت چند بیدار شد؟ نمیدونم. خودشم اهمیت نمیداد. تنها چیزایی که براش اهمیت دارن، موهاش، لباس بنفش چسبناکش و میک‌آپ همیشگیش هستن.‌ ‌رژ لبش رو اول از همه برمیداره، اولین نقطه‌ای که رژش لمس میکنه…
اولین بار که چو افتاد صاحب زمین‌های کوچه‌ی اول غربی پیدا شده است دیگر زهرا ژاپنی زمین‌گیر شده بود. البته خیلی سال بود که می‌گفتند چند قواره از خانه‌های آنجا سند ندارند و قولنامه‌ای هستند و اگر دوندگی کنند…
به پس گردنم دست می‌کشم. خلط گلو به انگشتانم می‌چسبد. دستم را به دیوار می‌مالم و سعی می‌کنم از لزجی خلط رها شوم. انگشتم خراش بر می‌دارد نه آن طور که دستم خون ریزی کند. صدای آقام را می‌شنوم که از پنجره…
روزی روزگاری در سرزمین کَرها، دختر عجیبی به دنیا آمد که بعدها نام او را «گوش‌بانو» گذاشتند. گوش‌بانو زمانی که به دنیا آمد، همه او را نفرین خدایان می‌دانستند. پدرش وقتی برای اولین بار او را دید، برای همیشه…
جدایِ از دلِ صافش و رفاقتِ نابِش با خسرو خان، نکته‌ای که باعث علاقه‌ی راوی به نوشتنِ خاطراتش در موردِ جواد آقا می‌شه، عشق خواهرِ حسن بی‌کلِّه به این پسر سفید و زاغ و بور هست…
درخت‌ها لباس خودشان را تکانده بودند. برگ‌ها فرش هزار نقش زیر پای عابران پیاده شده بود و هوا طوری بود که آدم پچ پچ زمستان را در گوشش می‌شنید. کوچه‌ی ساری منتهی به خیابان اصلی می‌شد و با این که چند وقت قبل…
خورشید در نهایت قدرت خودش بود و به بی‌رحم‌ترین شکل ممکن سر پیرمرد را نشانه گرفته بود. صدای اذان که از رادیو پخش شد، شکم پیرمرد شروع به شکایت کردن کرد. همانطور که فرمان ماشین را بغل کرده بود…