ادبیات زنان در ایران امروز، دیگر تنها پژواکی از احساسات فردی یا رمانتیسیسم خانگی نیست؛ بلکه ابزاری برای بازنمایی هویتی چندلایه، سرکوبشده و مقاوم آنها است. شعر الهام اسلامی یکی از نمونههای برجستهی این جریان است…
سرش را بلند کرد، پشت شیشه، مردی نشسته بود. با چهرهای سوخته، چشمانی فرورفته، و دستهایی ترکخورده روی همان سکو، اما اینبار، مرد لبخند نمیزد و فقط نگاه میکرد و کارمند، بیاختیار، نفس کشید…
صدای تلویزیون هنوز توی گوشش است، اما دیگر گوش نمیدهد. به پنجره نگاه میکند. جایی که دیگر جز تاریکی رنگ دیگری نمیبیند. یکهو نور چشمک زن قرمزی محوطه باز پشت پنجره را مانند دریای سرخی روشن میکند…
میگفتند روز قیامت شما را از تارهای مویتان آویزان میکنند، در حالیکه توی کاسهی سرتان سرب مذاب میجوشد و در حلقتان قیر داغ میریزند. و من فکر میکردم تار مو پاره میشود، تحمل وزن مرا نخواهد داشت!
درد شدیدی بر لبهایش افتاده بود، اما مجسمه بیاعتنا به آن ادامه داد. اگر موفق میشد، دختر در کنار او خوشحالتر بود و مجسمه مطمئن میشد دیگر همیشه کنارش میماند…
هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دستها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا میزدم، بین هزار سوال و پرسش بیجواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم…
کثیفیهای آنجا بماند برای صاحبانش؛ کثیفی که سهراب خوب میدانست با هیچ جارو و دستمالی پاک نمیشد. این ساختمان، خود یک زخم ناسور بود، دهانی باز که انتظار بلعیدن داشت…
گلدانهای کنارم را مرتب کردم، سرم را پایین انداختم و وانمود کردم حواسم به شمعدانیهاست. میدانستم دیدهام. آنقدر ایستاده بود که چیزی بگوید، چیزی شبیه سلام…
همچنان که سایه شب پهناورتر میشد نرگس غیرپژمردهای در دسته گل نمیماند؛ ناامید از فروش شاخهای دیگر، چهارراه را با گلهای خمیدهِ باقیماندهاش ترک میکند؛ نرگسها…
گیشا دستش را به طرفم دراز کرد؛ چهرهی نگار را با موهای پیچدار و صورت گرد و چشمهای پفدارش توی ذهنم آوردم؛ لبخندی که هیچ وقت مال من نشد دیوارهای قلبم را به هم فشار میداد…
جوابش را ندادم، در عوض، زیرزیرَکی از گوشهی چشمَم حواسم بهِش بود که چهجور حواسش به من است و ردِ نگاهِ مرا دنبال میکند روی بالکنِ خاموشِ پیشانیِ خانه و باقیِ پنجرههای آن طبقهی خالیتر از خالیِ بالای همکف…