داستان کوتاه

دودِ بیصدا
سرش را بلند کرد، پشت شیشه، مردی نشسته بود. با چهرهای سوخته، چشمانی فرورفته، و دستهایی ترکخورده روی همان سکو، اما اینبار، مرد لبخند نمیزد و فقط نگاه میکرد و کارمند، بیاختیار، نفس کشید…

قبلاز حمام
همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد؛ انگار میخواست خودش را مجاب کند که خوشبختی و شادی بسیار نزدیک است. چهرهی زن هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظهای کوتاه نمایان و محو شد…

بعدازظهر ماه اوت
از مجموعه داستانکوتاه «آفتاب، سنگ و سایهها: بیست داستان کوتاه برتر مکزیکی»

2B R 0 2B (بودن یا نبودن)
هیچ باغی اینچنین منظم و بینقص نبوده است. هیچگاه باغی به این خوبی رسیدگی نشده بود. همه گیاهان به خاک حاصلخیز، نور، آب، هوا و مواد مغذی و هر آنچه که مورد نیاز بود دسترسی کامل داشتند…

دایرههای معلق در هوا
صدای تلویزیون هنوز توی گوشش است، اما دیگر گوش نمیدهد. به پنجره نگاه میکند. جایی که دیگر جز تاریکی رنگ دیگری نمیبیند. یکهو نور چشمک زن قرمزی محوطه باز پشت پنجره را مانند دریای سرخی روشن میکند…

جاوی
طرفهای ما خورشید خیلی سوزان است و شاید به همین علت است که دخترها زود بالغ میشوند. او هم زود بالغ شد، زیباتر و برای همه محبوبتر شد. به نظر پسرهای روستا او از همه خوشگلتر و خواستنیتر بود…

مِه
از مجموعه داستانکوتاه «آفتاب، سنگ و سایهها: بیست داستان کوتاه برتر مکزیکی»

تکرار
میگفتند روز قیامت شما را از تارهای مویتان آویزان میکنند، در حالیکه توی کاسهی سرتان سرب مذاب میجوشد و در حلقتان قیر داغ میریزند. و من فکر میکردم تار مو پاره میشود، تحمل وزن مرا نخواهد داشت!

احساس سنگی
درد شدیدی بر لبهایش افتاده بود، اما مجسمه بیاعتنا به آن ادامه داد. اگر موفق میشد، دختر در کنار او خوشحالتر بود و مجسمه مطمئن میشد دیگر همیشه کنارش میماند…

ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه و ۲۳ ثانیه صبح
هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دستها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا میزدم، بین هزار سوال و پرسش بیجواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم…

بوی گند و تباهی
کثیفیهای آنجا بماند برای صاحبانش؛ کثیفی که سهراب خوب میدانست با هیچ جارو و دستمالی پاک نمیشد. این ساختمان، خود یک زخم ناسور بود، دهانی باز که انتظار بلعیدن داشت…

تالار وانار
بعد از این دیگر هیچ چیز را درست به خاطر ندارم به جز تنها جملهای که در آخرین لحظات، بارها و بارها در ذهنم تکرار میشد: دلم برای خانهمان تنگ شده است…

چیزی شبیه سلام
گلدانهای کنارم را مرتب کردم، سرم را پایین انداختم و وانمود کردم حواسم به شمعدانیهاست. میدانستم دیدهام. آنقدر ایستاده بود که چیزی بگوید، چیزی شبیه سلام…

زندگی نرگسها
همچنان که سایه شب پهناورتر میشد نرگس غیرپژمردهای در دسته گل نمیماند؛ ناامید از فروش شاخهای دیگر، چهارراه را با گلهای خمیدهِ باقیماندهاش ترک میکند؛ نرگسها…