امروز تودوروف مرد
نان کرهایام را که بلعیدم، دکمههای پیراهنم را که بستم، کراواتم را که درست کردم، از در خانه رد شدم. در را دو بار قفل کردم. با این حال چند لحظه بعد از خودم خواهم پرسید آیا در را درست قفل کردهام.
نان کرهایام را که بلعیدم، دکمههای پیراهنم را که بستم، کراواتم را که درست کردم، از در خانه رد شدم. در را دو بار قفل کردم. با این حال چند لحظه بعد از خودم خواهم پرسید آیا در را درست قفل کردهام.

در کوچه که قدم میگذارد صدای گنگی در گوشش طنین میاندازد. انگار در و دیوار از او میخواهند امروز را بیخیال رفتن شود. ولی او شوق درس دارد و هوای رفتن به دانشگاه را. از خیابانها که میگذرد رنگ و بوی شهر جلوهی دیگر میدهد.
داشتیم سعیمان را میکردیم که به انگلیسی حرفمان را به هم بفهمانیم. ریم میخواست با کمترین درد بنشیند. سزارین خیلی سختی داشته، از فشار حاملگی فتق شکم گرفته بود. حالا هم که گُل بوده و به سبزه هم آراسته شده، جای بخیهاش عفونت کرده.
المیرا آزادچقدر این روزها حال شخصیت برنژه نمایشنامه کرگدن را دارم که میخواهد تا آخرین لحظه برای بقا بجنگد و تسلیم نشود ولی کاری برای رهایی از این موقعیت از دستاش برنمیاد چون اگر خودش هم نخواهد محکوم به این طرز زندگی کردن است.

از هر دو نفرشان پرسیده بود: «دهنم بوی بد میده؟» در واقع از زنش نپرسیده بود؛ زن خودش هر بار که نزدیکش میشد، میگفت: «دهنت بوی بد میده.» اما از معشوقهاش پرسیده بود و او هر بار میگفت: «نه من بوی بدی متوجه نمیشم.»
«خانم شما خوب هستید؟» این پرسشی است که من را به خود آورد نمیدانم چند ساعت در قطار نشستهام، ایستگاه تجریش بود که سوار شدم بدون هیچ هدف خاصی، از صبح در سرم صداهایی می پیچد.
داشتم فلافلم را دولپی میخوردم که با سر و ریختی بهم ریخته و قیافهای آویزان، با لباسهایی که در تنش داد میزد، وارد غذاخوری شد. با آن قد بلند و موهای طلایی آشفته و دماغ که بزرگ کج و لب و لوچهی آویزان…
– بابا بگو، چطوری به کسی میگوییم که دوستش داریم؟ منظورم این هست که، وقتی کسی را واقعا از ته قلب دوست داریم.
در خودم بودم با خیالاتم پرسه میزدم و به افرادی که چنین جادهی مزخرفی ساخته بودند لعنت می فرستادم. به پارک که قرار بود استراحتی به ذهنم بدهم رسیدم، زیر لب شعر «برق چشمان تو از دور مرا میگیرد» را زمزمه میکردم در میانه پیاده رو پارک مثل چوب خشکم زد.
همینی که برایت خواندم از دو روز پیش که نامهی شهلا رسیده بود مدام میپرسید، مطمئنی چیز دیگری ننوشته بود و هر بار اصغر میگفت: «نه هرچی بود برات خواندم.»
چطور میتواند همیشه انقدر خودش باشد؟ نه ادا و اطواری، نه ماتیک و سرخابی، نه ژستهای الکی. این جور هم نیست که تحویل نگیرد و مثل خیلیهای دیگر آنقدر به روبرو نگاه کند و به تو نگاه نکند که مبادا سلام و علیکی رد و بدل شود.
یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویا که آقای کثیف را فرا گرفته بود، سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاهایش راه به حقیقت داشته باشد.