ادبیات، جامعه، سیاست

بابا بگو!

جرمی ریو | ترجمه (از فرانسوی) فرشته طاهری

ـ بابا بگو، چطوری به کسی می­گوییم که دوستش داریم؟ منظورم این هست که، وقتی کسی را واقعا از ته قلب دوست داریم.

ـ عاشق شدی؟

ـ نه! یعنی، واقعا نمی­دونم.

ـ تشخیص این حس خیلی ساده است: آیا همیشه به او نگاه می­­کنی و، وقتی جلوی چشمت نیست، آیا فقط به او فکر می­کنی؟

ـ بله …

ـ پس برو به دیدن­اش. به­اش بگو که ازش خوشت میاد و دوست داری او را برای نوشیدن آبمیوه به خانه دعوت­کنی. تازه! اگر بخواهی می­توانم شما را همراهی کنم.

ـ آبمیوه نمی­خورد.

ـ یه شکلات داغ.

ـ او شکلات داغ نمی خورد.

ـ  خب  پس یه شکلات سرد

ـ او شکلات سرد نمی…

ـ چه اهمیتی دارد. مهم این هست که با هم وقت بگذرانید، بحث کنید، حرف بزنید و در نهایت بگویی که چه احساسی نسبت به او داری. می‌دانی، اعتراف به احساسات شرم­آور نیست. اگر دیر یا زود احساساتت را آشکار نکنی ، ممکن است از نگفتن آنچه در دلت است، پشیمان بشوی. خیال کن که فردا، به هر دلیلی، مدرسه­اش را عوض کند. یا بدتر، به آن سر شهر و یا آن سر دنیا نقل مکان کند. خب، بله دختر عزیزم، تو خیلی ناراحت می­شوی… حتی خیال کن تصمیم بگیرد یک موشک بسازد، و زمین را ترک کند و از این دنیا به دنیای دیگری برود. آه، این حرف من تو را به خنده می­اندازد اما شاید چند سال دیگر، این کار امکان­پذیر باشد. یا خیال کن تصمیم بگیرد در سیاره­ای دیگر در یک منظومه­ی خورشیدی دیگر مستقر شود. در ضمن به نظر می­آید که تو باهوش هستی چون واقعا دیگر هیچ فرصتی نخواهی داشت تا او را ملاقات کنی. البته شاید در طول تعطیلات مدرسه بتوانی. اما خب، چون چندین سال زمان می­برد، فقط می­توانی در تعطیلات تابستانی، آن هم شاید بعد از شصت سال، بعد از بازنشستگی­ات، بروی و او را ببینی. می­دانی، مثل بابا بزرگ و مامان بزرگ. خب نه!  نروی به آنها بگویی که من گفته­ام آنها در سیاره­ی دیگری زندگی می­کنند، درستِ، این حرفی نیست که من گفته­ام. حتی اگر می­توانستم… مخصوصا برای بابا بزرگ. خلاصه اینکه! عشقم، خب می­دانی، این موضوع درباره­ی همه­ی کسانی که می­شناسی و ملاقات می­کنی، بر قرار است. هر احساسی که می­خواهی نسبت به آنها داشته باشی. بهم اعتماد کن.

ـ حق با توئه … پس… بابا؟

ـ بله عزیزم؟

ـ دوسِت دارم.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

پاریس… شاید.

اول می‌خواستم کتاب بخوانم اما دیدم حوصله‌اش را ندارم. برای همین شال و کلاه کردم که بروم خانه دوستم‌. پنج دقیقه بعد، آن‌جا بودم. یک عادت عجیبی که دوستم دارد این است که اگر روزی هزار بار هم بروی خانه‌اش طوری به استقبالت می‌آید که انگار یک سال ازت خبری نبوده و تازه از راه رسیده‌ای.

نارنجی

من عادت دارم که به آدم‌ها نگاه کنم و گاهی از قدرت نسبی خودم برای از نزدیک دیدن آدم‌ها وقتی روحشان هم خبر ندارد استفاده می‌کنم. روی مچ دستش یک النگوی نازک دارد و هر چند دقیقه موهایش را می‌دهد زیر شالش و النگویش سُر می‌خورد و تا وسط‌های ساقش می‌رود.

سوپ کوسه

هر روز بعد از ظهر که می‌شد بوی اوره از پایین در چوبی و موریانه زده‌ی خانه‌ی خانم گُل بیرون می‌زد. بوی سوپ کوسه‌اش بود که هوای تمام کوچه‌ی خاکی‌مان  را پر می‌کرد و گاهی به حیاط خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رسید. می‌گفت: «نگو سوپ بگو دوای جاودانگی!»

Designed & Developed by Nebesht Media