داستان کوتاه

آقای روشنفکرنما

آقای روشنفکرنما معمولا هر جایی که قدم می‌گذارد دنبال آن است که با آن گیسوان فرفری بلندش که تاب هرکدام به اندازه قوس آسمان است مردم را متوجه خود کند.

مهماز

در مبارزات سخت «بامیان»، او و چند تن از یارانش به اسارت مزدوران درآمدند. مهماز قهرمانانه در برابر شکنجه‌های سخت و طاقت‌فرسا ایستادگی کرد و مرگ را بر زندگی تحت ستم ترجیح داد. مهماز شاهد شکنجه‌های غیرانسانی جلادان روزگار بود.

غزل

اینجا دهکده «سوخته قول تخت» از ولایت «بامیان»  است که در غرب «بامیان» واقع شده است. زندگی روستائیان بسیاری اینجا در فقر و بینوائی می‌گذارد.

سیگار اضافه

از بیرون اتاق، صدای دویدن می‌آمد. چند ثانیه بعد، درب اتاق کوفته و بلافاصله باز شد. نوجوان ۱۲-۱۳ ساله، نفس‌نفس می‌زد. دستش را به نشانه‌ی اجازه بالا برد.

ترس تاریک

برای پادشاه خبر آوردن که علیاحضرت، لشکر وی به فرماندهی فیلیپ آنتوان موفق به عقب راندن دشمن از مرزها شده‌‌اند و در حال برگشتن به قلعه هستن.

گروگان

خودِ سارقِ بانک هم انگار شوکه شده بود. چون خیلی آدم آن‌جا بود. خودش هم متوجه شد که برخلاف همهٔ آمادگی‌های قبلی، شلوغیِ بعدازظهر را پیش‌بینی نکرده بود. گفت، «دستا بالا» و مردم کمابیش اطاعت کردند. «همه‌تون گروگان هستین.»

سنگینی سیصد گرم بار اضافه

۵ سال است که از مرگم می‌گذرد، ۵ سال است که قلبم از حرکت افتاده و در شیشه‌ای پر از الکل در یکی از قفسه‌های آزمایشگاه بیمارستان قلب نگهداری می‌شود…

ناخواستنی

در و دیوار این خانه مرا دوست ندارند. دیوار‌هایش حواسم را پرت و هیپنوتیزمم می‌کنند. برخی اوقات خودم را درحالی می‌یابم که ساعت‌ها به یک نقطه از دیوار زل زده‌ام بدون آنکه متوجه شوم از چه زمانی شروع کرده‌ام. درِ خانه از همه‌اشان بدتر است.

سعی کن نمیری

بوی حلوا دلم را به آشوب انداخته بود، می‌توانستم نخورده در دهانم مزه مزه‌اش کنم. شیرین و چرب با رایحه‌ای آمیخته از گلاب و روغن حیوانی اصل. فلاکس چای را دوباره سرو ته می‌کنم تفاله‌ی چای سرازیرمی‌شود در لیوانم. زیر کتری را روشن می‌کنم و منتظر می‌نشینم.

می‌گذرد اما…

از اولین عاشقی‌ام خیلی سال گذشته بود و من دیگر آن زمان را در خیل خاطرات گذشته‌ام گم کرده بودم تا اینکه یک اتفاق، با تلاقی چند لحظه‌ای نگاهم در نگاهش همه چیز را مثل این که تازه روی داده باشد زنده کرد.

نارنجی

من عادت دارم که به آدم‌ها نگاه کنم و گاهی از قدرت نسبی خودم برای از نزدیک دیدن آدم‌ها وقتی روحشان هم خبر ندارد استفاده می‌کنم. روی مچ دستش یک النگوی نازک دارد و هر چند دقیقه موهایش را می‌دهد زیر شالش و النگویش سُر می‌خورد و تا وسط‌های ساقش می‌رود.

سوپ کوسه

هر روز بعد از ظهر که می‌شد بوی اوره از پایین در چوبی و موریانه زده‌ی خانه‌ی خانم گُل بیرون می‌زد. بوی سوپ کوسه‌اش بود که هوای تمام کوچه‌ی خاکی‌مان  را پر می‌کرد و گاهی به حیاط خانه‌ی همسایه‌ها هم می‌رسید. می‌گفت: «نگو سوپ بگو دوای جاودانگی!»