داستان کوتاه

بلعیدن

بالاخره مرا هم بردند به میهمانی. دیروز پدر و مادرم راضی‌ام کردند. «همه می‌روند»، «همه هستند»، «باید رفت» و… «چاره‌ای نیست». چاره‌ای هم نبود. پدر وقتی این‌ها را می‌گفت کمی سرش پایین بود و خجالت‌زده.

عطر، خاطره، عطر

نشستن زیر درخت سنجد، چیزی بیشتر از فقط نشستن زیر درخت سنجد است. شاید بوی این درخت نماینده‌ی دایمی زندگی برای ما باشد، شاید. از واپسین باری که با این درخت به اختلاط نشستیم، بیشتر از دو ماه می‎‌گذرد.

چکمه‌های سلطنتی

امسال در کاخ زمستانی خرت و پرت‌های مختلف سلطنتی را برای فروش گذاشته بودند؛ اینکه آن‌ها را بنگاه اموال موزه یا شخص دیگری می‌فروخت را نمی‌دانم. من به همراه کاترینا فئودورونا کالینکاروا به آنجا رفتم…

قرعه‌کشی

هر چند مردم خیلی از جزییات مراسم قرعه‌کشی را فراموش کرده بودند و جعبه اصلی هم سیاه شده بود، اما هنوز می‌دانستند از سنگ چطور استفاده کنند. همه به سمت کپهٔ سنگی رفتند، که بچه‌ها از قبل آماده کرده بودند…

آن لعنتی

در راه، ذهنم لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. نقشه‌ی من یک کپی از چیزهایی بود که خوانده و شنیده بودم، درست مثل همان جمله در کتاب پرده. اصلا فیلم و اخبار حوادث برای چیست؟ درس عبرت؟

مُدلِ مِصری تالی

خاله الهه روی صندلی دایره‌ای قرمز، از خستگی کُندیِ کار، هی سرش را تکان‌تکان می‌داده طوری‌که میدانِ دیدِ چشم‌های ضعیف‌شده‌ی آقاموسای طوماری که پنجاه را رد کرده است و در مرز شصت است را، تیره و تنگ و تار می‌کرده.

دریا

دریا شب قبلش به من زنگ زد. گفت که با او به شمال بروم. اولش فکر کردم که شاید با فروش ویلا موافقت کرده است. اما وقتی با هم سوار ماشین شدیم و من بحث را باز کردم، متوجه شدم که همچنان موافق نیست…

حدود ساعت شش

یکی گیتار می‌زد و آن یکی که ته‌ صدای بم و سبیل دم‌موشی داشت آواز می‌خواند. کسی که گیتار می‌زد لباس‌های مرتبی داشت و انگار موهایش را روغن زده بود. گاهی طوری بدنش را همراه گیتار تاب می‌داد که…

خودش بود … غرق در خون

گاهی خود را روی استیج و در حال دریافت یک جایزه مهم سینمایی یا ادبی تصور می‌کرد، گاهی مثل قهرمان‌های فیلم‌های تخیلی صندوق پر از پولی می‌یافت و آن را به پدرش می‌داد، و گاهی هم برای آرام شدن کافی بود تصور کند…

غیبت چیزی که آن‌جاست

باران می‌زند. سرخ، بی‌وقفه و خشک. بارانی خشک که نمی‌بارد. دری که نمی‌دانیم کجاست، بسته می‌شود. ناگهان کسی نیست. کسی نبوده. ناگهان همه‌چیز تمام شده و ادامه دارد هنوز. کنار همه‌ی نبوده‌ها کز می‌کند…

مسلخ

یازده دقیقه وقت داری. نمی‌توانی بیش از این لفتش دهی. عصبانی می‌شوی. به عصبانی شدنت فکر می‌کنی و عصبانی‌تر می‌شوی. در ذهنت به او بد و بیراه می‌گویی. از پشت میز بلند می‌شوی و شروع به قدم زدن در اتاق می‌کنی…

طلا

ما عضو یک گروه سارق حرفه‌ای بودیم. با این‌که کار اصلی را ما انجام می‌دادیم اما مقدار کمی از سهم سرقت به ما می‌رسید. اما امروز همه چیز تمام می‌شد. امیر ساک را به من داد…