ادبیات، جامعه،‌ سیاست

داستان کوتاه

داستان کوتاه

نخچیر

بادبرفی سنگین بر شیشه های دود گرفته‌ي کلکین شلاّق می‌زد و شهر بانو آهسته آهسته منقل آتش را پکّه می‌کرد؛ و ما دور آن نشسته بودیم و تخم هندوانه پوچ می‌کردیم . شهربانو برای ما قصّه های دلچسپ تعریف می‌کرد...

صفحه 16 از 16 1 15 16