Tag: داستان کوتاه

امروز نزدیک به یک سال از آن اتفاق می‌گذرد و من طبق قولم آن ماجرا را حتی برای همسرم بازگو نکرده‌ام، این‌که یک نفر را به گناه کسانی که نمی‌دانم و نمی‌شناسم، اعدام کرده‌اند…
هوا آنقدر گرم بود که تحمّل نگه داشتن لباسهایم را هم نداشتم. بابا می‌خواند برایم مثل همیشه که «دختر من زیر درخت آلبالو گم شده.. خبر داری؟؟ نوچ نوچ...
بیچاره دوشیزۀ خیالباف، بیچاره آن مردک، بیچاره آگوستین، بیچاره همۀ آن‌ها که هرروز وقتی پرتو خورشید را می‌بینند فکر می‌کنند زندگی همیشگی است و برای انجام کارهایشان وقت بسیار است.
‌مش‌کریم بدون اینکه از رختش بلند شود، از زیر لحاف فریاد کشید: «قاسم؛ پاشو برو دوتا نون سنگگ بگیر.» وقتی خواست دوباره بخوابد، باز چهره‌ی زن بی‌چارقد وسط اتوبوس به جلوی چشمانش آمد…
نوروز پاورچین پاورچین می‌آمد، با صدای قُمری‌های روی دیوارها، توی مدرسه‌ی گلستان ما خیلی زودتر از بزرگ‌ترها بویش را حس می‌کردیم، عید روی درخت کُنار وسط حیاط مدرسه ایستاده بود، با آمدنش آفتاب هم مثل مادر کج‌خُلق‌تر می‌شد…
انگار لِنی از وسط کوه‌های آلپ بیرون آمده و یقه‌ام را گرفته و فریاد می‌زند که تو مقصر نیستی و هنوز به ارتفاع دوهزارمتری نرسیده‌ای. باید بگویم که حرف‌هایش درست است اما خب من وسط جهانِ خداحافظ گاری کوپر زندگی نمی‌کنم …
همه‌جا را تاریکی نامحدود و پایان‌ناپذیر فرا گرفته است. هیچ امید و بیمی در دلم موج نمی‌زند. سیاهی و تاریکی مطلق. فقط گاهی صداهای ناخوشایندی را می‌شنوم که پیچ‌پیچ‌کنان از بیخ گوشم می‌گذرند…
او را از روی قطرات خونش پیدا کردند. پای تخته سنگ سیاه و صیقلی و نوک‌تیزی که کودکان قریه چون نمی‌توانستند به ‏راحتی از آن بالا بروند به آن سنگ شیطان می‌گفتند، یک لکه بزرگ خون بود…
در حویلی جنگ و رسوایی است. صدای ضجه و شیون از دیوار‌ها می‌گذرد، چون نیشتری به گوش همسایه‌ها و کوچه و کوچه‌گی‌ها فرو می‌رود. زن و شوی مثل سگ و پشک، به جان هم افتاده‌اند…
چشمانش را باز کرد و نگاه پژمرده‌اش را به سوی ساعت روی دیوار چرخاند. انگار چیزی یادش آمد، مثل اسپند روی آتش شده بود. لحظه‌ای ذهنش جرقه زد، اصلاً بهتر بود همین امروز کار را تمام می‌کرد…
برای هر اتفاقی آغازی لازم است. برای نبودن اتفاق باید جلوی آغازها را ‏بگیریم. این گونه، اتفاقات بد دیگر رقم نمی‌خورند گرچه اتفاقات خوب هم ‏قربانی می‌شوند…
صدای قارقارِ هنک از دور می‌او‌مد، اون آزادانه آزادیش رو فریاد می‌زد و فقط زندگی می‌کرد و اصلا هم به حرف‌ها و فحش‌های بقیه کاری نداشت، اون خودش بود و آزادی هم یعنی همین…