Tag: داستان کوتاه

من یک بار با زنم بد کردم؛ اگر چند ما زن و شوهر قانونی نبودیم؛ شما هر چی دوست دارید بگوید زن، همسر، دوست دختر، نامزد و یا هر چیزی دیگر، ولی زهرا برای من زهرا بود. هنوز که زن و شوهر نبودیم…
عروسکِ مورد علاقه‌ی خواهرم را شبانه از اتاقش دزدیدم. از باغچه‌ی داخل حیاط لانه‌ی مورچه‌ها را زیر نظر گرفتم. وقتی ملکه بیرون آمد عروسک را جلویش انداختم. ملکه اول ترسید، به زیر بزرگ‌ترین برگ درخت بالای لانه خزید.
شنیدن قصه‌ی ناامیدی و مرگ عاطفه‌ای یک زن چنان بالای روح و روانم تأثیر کرده بود که همه چیز اطرافم را زشت می‌انگاشتم. از شرشر دریا گرفته تا آواز پرندگان و رود محصورشده با درختان، همه و همه، به نظرم زشت می‌آمدند.
پیرزن آن‌قدر نحیف و چروکیده و ضعیف بود که حتی نمی‌توانست در ماشین را باز کند یا درست روی پاهایش بایستد و با پشت خمیده راه می‌رفت و حتی نمی‌توانست درست حرف بزند. صدساله به نظر می‌رسید، اما…
انگار قرار نبود این معما حل شود. به قول مامان هیچ‌چیزی تو این دنیا حساب‌وکتاب ندارد. درست مثل من که بی‌هیچ دلیلی، دیگر آرزوی خوانندگی نداشتم. گاهی آرزوها پشت زمان جا می‌مانند و آرزوهای نو با عشوه جایشان را تصاحب می‌کنند.
زن و شوهر به آشپزخانه می‌روند، با هم آشپزی می‌کنند، می‌خندند، یکدیگر را در آغوش می‌گیرند، از آشپزی هم ایراد می‌گیرند، یکدیگر را برانداز می‌کنند و برای مدتی، جوان‌های بیست و چند ساله‌ای می‌شوند، سبک‌بال و شاد.
پدرش از تمام پدرها یک متر کوتاه‌تر بود. این را همه می‌دانستند. وقتی به مدرسه‌اش سرمی‌زد یا با تاکسی زردرنگ دنبالش می‌آمد احساس می‌کرد هم‌کلاسی‌ها به او و پدرش جور دیگری نگاه می‌کنند.
احمد کنار پنجره‌ی بزرگ شفاخانه ایستاده بود. به دشت پهناور و خشک که در برابرش بود چشم دوخته بود. شفاخانه تنها ساختمان این دشت وسیع بود. داخل شفاخانه نیز سکوت مطلق حاکم بود.
یک روز صبح‌ وقتی کربلایی‌خلیل، جوراب‌ها را توی ساک ورزشی می‌گذاشت که ببرد بازار، پسر توی حیاط ‌نشسته بود و کیفش را حاضر می‌کرد، کل خلیل زیر لب شروه‌ی سوزناکی می‌خواند، هر وقت به یاد زن اولش می‌افتاد شروه می‌خواند…
خواب‌مان نمی‌برد! پاهای‌ هر دوی ما، از بس که آن روز سرِ پا بودیم، ورم کرده بود. حتی چشم‌ جفت‌مان سرخِ سرخ بود، ولی هر چقدر از این پهلو به آن پهلو چرخیدیم، خواب‌مان نمی‌برد که نمی‌برد.
هرمز داشت توی گرمای خون غوطه می‌خورد. پاهایش را باز کرد. داهیر دمش را تکان داد و جابجا شد. تنش سنگین شد. سایه‌ی چیزی را دید. انگار سایه‌ی تیره انعکاس تار مردمکش بود، لکه‌ی سیاهی که توی صلبیه غوطه می‌خورد.
آفتاب کم‌رمق اما مداوم اسفندماه حالا دیگر چند روزی می‌شد که تمامی نداشت و خودش را روی تمام روستا پهن کرده بود و تمام سعی‌اش را می‌کرد تا بتواند برف‌های خشک و یخ‌بسته‌ی این چند ماه را آب، و خانه‌های نحیف و کوچک را از زیر بارِ آن خالی کند.