Tag: داستان کوتاه

زمان می‌گذشت، دست‌هایم فقط می‌شستند و می‌پختند؛ دیگر جانی برای دوختن نداشتند. نقش‌های پلیوار یاغی شده بودند و کوک به کوک از توی سرم فرار می‌کردند. چشم‌هایم برای هرچه زرد و کهربایی توی دنیا، لک زده بود.
شک نداشت کابوس دیشبش به آن دو قطعه قبری مربوط می‌شد که داوود خریده بود. سرش به شدت درد می‌کرد. ساعت از یازده گذشته بود. یلدا و داوود خانه نبودند. سعی کرد کابوس دیشبش را به خاطر بیاورد…
پایان یک روز گرم و کسل‌کنندۀ تابستان بود، روزی که شلاق داغ آفتاب تحمل‌ناپذیر شده بود. گرمای تابستان کابل بسیار خاین است. زمین از خشکی می‌ترکد و علوفه از گرمی آتش می‌گیرد و این گرمای جان‌سوز…
مادرش به او زنگ زد و گفت که «مُرده، بروند نعشش را با خودشان بیاورند خانه.» ابتدا دختر چیزی نگفت. بعد جیغ کشید که «چه حرف‌ها، چه چرندیاتی‌ست که می‌گویی؟» و وقتی جوابی نشنید، یکهو سرش سنگین شد…
اون ساعت‌های اول، دردِ پاهام بیشتر از بقیه‌ی قسمت‌های بدنم اذیتم می‌کرد؛ ولی چند ساعت که گذشت، از شدتِ فشارِ آواری که روی پاهام هوار شده بودن، دیگه حس‌شون نمی‌کردم. به خودم تلقین می‌کردم…
چند بار به شیشه‌ی در بالکن ضربه کوبید، می‌خواست بگوید شلنگ آب را سر بده سمت گلدان‌های این سوی ایوان، تا آب بگیرند و خاکشان تر شود . اما دختر تازه‌بالغ همسایه صدای او را نمی‌شنید.
بعد از سال‌ها دوباره به خانه‌ی خاله مونس آمده بودم، هیچ‌چیز مثل روزهای کودکی‌ام نبود! دروازه‌ی آهنی بزرگ، رنگ شده بود، حیاط، آن حیاط سابق نبود، چاه را پوشانده بودند و از همه‌ عجیب‌تر، جای درخت آلوی سرخ آب‌دار را، درخت انار گرفته بود.
یادم می‌آید جایی خوانده بودم که اسم و فامیل افراد می‌تواند تأثیر به‌سزایی در اقبال و ادبارشان داشته باشد. به عقیدۀ من این مسئله در پنجاه درصد مواقع، عیناً صدق می‌کند و در پنجاه درصدِ باقی‌مانده، دقیقاً برعکس عمل می‌کند.
شیشه پنجره کلاس از سرما و رطوبت کدر شده بود. از پشت شیشه کدرشده نگاهم را دوخته بودم به حیاط مدرسه و انتهای آن که به خیابان گل‌آلود ختم می‌شد. درب مدرسه مثل اکثر اوقات باز بود…
با تیغه‌ی فلزی مدادتراشم روی نیمکت چوبی کهنه نام تو را می‌نویسم، زیرچشمی نگاهت می‌کنم، یک ردیف جلوتر از من نشستی و حرف‌های خانم عبدویی را گوش می‌دهی، سرم را روی نیمکت می‌گذارم، همانجا که اسمت را حک کرده‌ام…
رد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شلاق‌های آقا معلم خیلی می‌سوزد. وقتی چوب و فلکش را می‌آورد و با شلاق به جان کف پا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایم می‌افتد، ده تا‌‌ی اولش خیلی درد دارد، انگار جانم از کف پا‌‌‌‌‌‌‌‌هایم می‌زند بیرون…
با نگاه‌های پر از حیرت به‌سویم دید و ثانیه‌ای مکث کرد تا دقیق متوجه حرفم شود. بعد، گویا که بی‌خود شده ‏باشد گفت: «دختر که عاشق نمی‌شود.» تا خواستم بپرسم چرا، صحنه‌ی بوسیدن در فیلم آغاز شد.