او متولد آه و لذّتی نامقدس بود، امّا کوچکترین نسبتی با آن آه و لذّت نداشت. از طرفی با تمام عقاید باطل شیخ جنگیده بود و از چشم دوست و آشنا افتاده بود و از طرف دیگر…
وقتی که به خود آمدم اواخر آوریل بود. باران میبارید و بوی شکوفه بنفشه آفریقایی همهجا را برداشته بود. شاید اگر آن بوی خوش و نم باران را حس نمیکردم تا ابد بالای سر جنازهاش لبخند پیروزی میزدم…
یکی نیمهی پر را می بیند و آن یکی نیمهی خالی را. اینجور مواقع آنقدر با هم کَلکَل می کنند تا یکی دیگری را مغلوب و زمینگیر سازد. چه میشود که یکی برنده میشود و آن دیگری بازنده را نمیدانم…
اسمم شاید رضا یا شاید هم محمد باشد، شما بگو محمدرضا، شغل و کارم کاسبی نه همان تجارت، اصلاً هر دو سرم را بخورد شما فکر کن خوانندهی کافه کلبه، چند سالم است؟ پنجاهم و چند سال!
اشکهایش را با پشتِ دستش پاک میکند و به ساعت نگاه میکند؛ چیزی به آمدنِ احمد نمانده. میخواهد بیفوتِ وقت و تا زبانش به این حرفها میچرخد، به احمد بگوید که قصد دارد ترکش کند و برود…
تابحال عاشق شدهاید؟ من که خیلی عاشق شدهام. آنقدری که بالاخره یکروز تصمیم گرفتم دیگر عاشق نشوم. ولی چند ساعت بعد دوباره عاشق شدم. با خود میگفتم که این بار دیگر عشق حقیقی را یافتهام…
آستین لباسم را روی صورتش میکشم، پاک نمیشود. نوک آستین را در دهانم میگذارم تا خیس شود، دوباره میکشم، لکهی خون پاک میشود. موهایش ژولیده بود، میخندید، تنها شباهتمان لباسهای رنگ و رو رفته و کهنه بود…
اونقدر جیغ جیغ میکردند که گوشای آدم ویز ویزک میگرفت. اون شب که دیگه بدتر. یخچال هم ویز ویز میکرد. عصرش سودابه روضهی حضرت زینب گذاشته بود. گوشش رو میچسبوند به ضبطش و دراز میکشید…
امیر پچپچ کنان و هذیانآلود میگفت: «من از فولاد هستم، هرکس جای من بود مُرده بود.» شهریار به دوست کمابیش قدیمیاش که به هوش آمده بود نگاه میکرد. سه ضربهی عمیق چاقو و زخم گلولهای…
شش تا یاکریم روی شاخهی درخت جمبوی پیر و بیبرگی نشسته بودند، آفتاب تند تابستان بندر عمود بر پرهایشان میتابید و بخار از کلههای کوچکشان بلند میکرد...
قرارمان صبحها بود. ساعت شش صبح سر خیابان فردوسی جلوی قنادی. وقتی از ته خیابان نزدیک میشد ثانیه شماری میکردم تا برسد و مطمئنم او هم قدمهایش را میشمرد تا برسد.