تخیلات

ایزاک باشِویز سینگر

ترجمه عزیز حکیمی

issac-b-singer
ایزاک باشویز سینگر داستان‌نویس یهودی پولندی‌تبار امریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۷۸ است. او در ۲۱ نوامبر ۱۹۰۲ در دهکده ای نزدیک ورشو به دنیا آمد. پدر ایزاک و پدر بزرگ مادری او خاخام بودند. او در سال ۱۹۳۵ به ایالات متحده مهاجرت کرد، سردبیر روزنامه «فوروارد» در نیویورک شد و اکثر داستان‌های کوتاه خود را برای اولین بار در آن روزنامه چاپ کرد. او در واپسین سال‌های زندگی به فلوریدا رفت و در همان‌جا در میامی درگذشت. نام او را پس از مرگش در سال ۱۹۹۱ بر یکی از خیابان‌های این شهر گذاشتند. سینگر تحلیل‌های روانشناسانه عمیقی از شخصیت‌هایش به دست می‌داد و از لحاظ فکری شیفته اسپینوزا فیلسوف معروف هلندی بود، شهرت او بیشتر مرهون داستان‌های کوتاهش است.

از زمانی که به کشور بازگشتهام، متوجه شدهام که ساعت ده شب خوابم میگیرد. من نیز مثل مرغعشقها و ماکیانهایم در قفس، به تختخواب میخزم و «اشباح زندگان» را میخوانم، اما بعد از کوتاه مدتی چراغ را خاموش میکنم و خوابی بیرویا یا خوابی با رویاهایی که در خاطرم نمیماند مرا تا دو صبح در بر میگیرد. ساعت دو کاملا سرحال بیدار میشوم و ذهنم پر میشود از برنامهریزی برای کار. در آن شب زمستانی که تعریف خواهم کرد، به ذهنم خطور کرد که داستانی در مورد یک کمونیست در واقع یک تئوریسین کمونیسم بنویسم که در یک کنفرانس چپیها در رابطه با صلح جهانی شرکت میکند و یک روح میبیند. تمام این داستان به صورت واضحی به ذهنم آمد: تالار جلسه، پوسترهای بزرگ مارکس و انگلس، میزی که با یک پارچه سبز پوشیده شده بود و کمونیست مشهور،موریس کراکُوِر، مردی کوتاه قامت اما درشت هیکل، با کلهای که موهایش را از ته زده و یک جفت چشم نافذ پشت شیشههای کلفت عینک بیدسته پنسنزش. کنفرانس در سالهای ۱۹۳۰ در وارسا برگزار شده است، دوره ترور استالین و محاکمات مسکو.  موریس کرامُوِر دفاعیه خود از استالین را با تئوری مارکسیسم درهم میآمیزد، اما همه میدانند که معنای حرفهای او چیست. او ادعا میکند که تنها دیکتاتوری پرولتاریا میتواند صلح جهانی را تامین کند و بنابراین، با هیچ  انحرافی به راست یا به چپ نباید مدارا شود. صلح جهانی در دست حزب ان.ک.وی.دی. است.

بعد از استماع گزارشها، هیئت شرکتکننده در کنفرانس برای صرف فنجانی چای دور هم جمع میشوند. بار دیگر، رفیق کراکُوِر در کانون توجه قرار دارد.  به طور رسمی او فقط یکی از اعضای هیئت است، اما در واقعیت از کمینترن یا کمونیست بینالملل نمایندگی میکند. ریش پروفسوری او یادآور چهره لنین است؛ صدایش زنگی آهنین دارد. او بر تئوری مارکسیزم تسلط کامل دارد و به چند زبان صبحت میکند. رفیق کراکُوِر در دانشگاه سوربن پاریس سخنرانی کرده و سالی دوبار به مسکو سفر میکند. و انگار همه اینها کافی نباشد، که فرزند یک مرد ثروتمند نیز هست: پدر او مالک چندین چاه نفت در نزدیکی دروهوبیچ در اوکراین است. به همین دلیل نیازی ندارد که از حزب حقوق بگیرد.

موریس کراکُوِر نسبت به توطئه برعلیه خود با هوشیاری کامل عمل میکند، اما این امر الزاما شگفت‌آور نیست.  رسانهها اجازه دارند که وارد جلسات شوند؛ جاسوسهای پولیس در میان آنها نفوذ دارند، اما موریس ترسی از دستگیری ندارد. حتی اگر دستگیر شود، تراژدی بزرگی نیست. در زندان، میتواند وقت خود را به مطالعه اختصاص دهد یا سخنرانیهایش را از داخل سلولش به بیرون قاچاق کند تا تودهها را به قیام وادارد. چند هفته زندان فقط اعتبار یک عضو حزب را افزایش میدهد.

خارج از محل کنفرانس، یک جنگل است. نزدیک عصر برف شروع به باریدن میکند. ساعت چای به پایان میرسد و موریس کراکُوِر به سمت هتلش حرکت میکند.  برف سطح خیابان را صاف و یکدست نشان میدهد، مثل مزرعه که در آن واگنهای نیمهخالی تراموا در حرکتند. مغازهدارها کرکره دکانهایشان را پایین کشیدهاند و رفتهاند که بخوابند.  در آسمان ستارههای بیشماری چشمک میزند. رفیق کراکُوِر به این میاندیشد که اگر موجودات فضایی در دیگر سیارات زندگی کنند، احتمالا زندگی آنها نیز براساس پلانهای پنجساله تنظیم میشود. این فکرش لبخندی بر لبش میآورد. لبهای کلفتش از هم باز میشود تا دندانهای بزرگ مربعمانندش آشکار شود.

زنی دیوانه روی جدول خیابان نشسته است.  کنار او سبدی پر از روزنامه و لباسهای کهنه قرار دارد. ژولیده و در خود فروفته است، اما چشمانش برقی خشمگین دارد. گویی با شیاطین در حال گفتگوست. در همان نزدیکیها، گربه‌‌ی نری جیغی گوشخراش میکشد. پهرهدار شب در جاکت خز و کلاه هودی قفلهای مغازهها را وارسی میکند.

موریس کراکُوِر به هتل میرسد، کلید اتاقش را از پیشخوان میگیرد و با آسانسور به طبقه چهارم می رود.  دهلیز طولانی هتل او را یاد زندان میاندازد.  در اتاق خود را باز میکند و وارد میشود. پیشخدمت روجاییهای تخت را عوض کرده است و تمام آنچه کراکُوِر باید انجام دهد این است که لباس خواب بپوشد و به رختخواب بخزد. فردا کنفرانس دیر آغاز میشود و موریس میتواند کمخوابی خود را جبران کند.

او لباس خواب جدیدش را میپوشد و در آینه خود را میپاید؛ چقدر لباس خواب و پای برهنه از ابهت و کاریزمای یک رهبر کمونیست کم میکند! روی تختش میغلطد و چراغ روی میز کناری را خاموش میکند. اتاق تاریک و خنک است و او فورا به خواب میرود.

ناگهان، احساس میکند که کسی پایین تخت لحاف را میکشد. بیدار میشود. چه میتواند باشد؟ آیا گربهای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خوابآلود، چراغ کنار تخت را روشن میکند.  خیر.  کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش میکند و به خواب میرود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش میکند، به نحوی که موریس مجبور میشود آن را محکم نگهدارد. از خود میپرسد «این چه حسابیست؟» بار دیگر چراغ را روشن میکند. هراس مبهمی او را در خود میگیرد و همزمان متعجب است. چرا که از صحت خوبی برخورددار است و اخیرا دچار بدخوابی هم نشده است. امور کنفرانس هم به خوبی پیش میرود و بنابراین استرسی ندارد.

او لحاف را وارسی میکند. از تخت برمیخیزد و زنجیر در اتاق را میبیند تا مطمئن شود که در قفل است.  به داخل الماری سرک میکشد. هیچ چیز نمیبیند. نتیجه میگیرد: «باید خواب دیده باشم.» اگرچه میداند که اصلا خواب نبوده است. «توهم؟» این فکر کراکُوِر را عصبانی میسازد.  چراغ را خاموش میکند و روی تخت دراز میکشد. «افکار احمقانه بس است.»

اما کسی واقعا لحاف را به طرف خود میکشد. موریس با چنان سرعتی روی تخت مینشیند که فنرهای تشک به صدا درمیآیند. کسی، یک موجود نامرئی دارد لحاف را به طرف خود میکشد، آن هم با قوت و زور دستهای یک انسان. موریس درجای خود منجمد میشود. میاندیشد، آیا دیوانه شدهام؟ آیا دچار حمله عصبی شدهام؟

لحاف را رها میکند و آن موجود نامریی، آن موجودی که موجودیتش اصولا ناممکن است، بلافاصله آن را به پایین تخت میکشد و یک طرف لحاف روی زانوهای موریس قرار میگیرد. با صدای بلند میگوید: «این چه مصیبت است؟» نمیخواهد اعتراف کند، اما واقعا ترسیده است. میتواند صدای گوم گوم قلبش را بشنود. باید همه اینها توضیحی منطقی داشته باشد. روح که نمیتواند وجود داشته باشد.

به محض این که کلمه «روح» به ذهنش خطور میکند، ترسش تبدیل به وحشتی عجیب میشود.  شاید این هم یک نوع سبوتاژ باشد. اما از سوی چه کسی و چگونه؟ حالا لحاف کاملا پایین تخت افتاده.  موریس میخواهد چراغ کناری را روشن کند اما نمیتواند سویچ آن را بیابد.  از تخت پایین میپرد و تلاش میکند که چراغ سقف را روشن کند اما با یک چوکی برخورد میکند. به زحمت خود را به کلید میرساند و چراغ را روشن میکند.  لحاف روی کف اتاق است. نورافشان چراغ خواب در نتیجه برخورد او با صندلی جدا شده و روی زمین افتاده. موریس بار دیگر به داخل الماری سرک میکشد. کنار پنجره میرود و پرده را پس میزند. خیابان همچنان سفید و خالیست.  به دنبال دری مخفی روی دیوارهای اتاق میگردد، اما چیزی پیدا نمیکند. خم میشود و زیر تخت را نگاه میکند و در اتاق را باز میکند و دهلیز را میبیند. اما کسی آنجا نیست. از خود میپرسد: «آیا باید به ملازمان هتل زنگ بزنم؟ اما چی میتوانم بگویم؟ نه، نه، نمیخواهم از خودم مضحکه بسازم.» در را میبندد، قفلش میکند، پرده پنجره را میکشد، و نورافشان را دوباره روی چراغ خواب قرار میدهد. با خود میگوید: «دیوانگی محض است.»

با وجود خنکی اتاق، موریس کراکُوِر عرق کرده، کف دستهایش خیس است. «شاید ناشی از خستگی عصبی باشد.» این را به خود میگوید و سعی میکند آرامش خود را حفظ کند.  به ذهنش میرسد که چراغ را تا مدتی روشن نگهدارد اما بعد از بزدلیاش شرمنده میشود. «نباید اجازه بدهم که قربانی چنین خرافاتی شوم.» چراغ را خاموش میکند و با احتیاط به طرف تخت میرود. اما اعتماد به نفسش را از دست داده است. اکنون دیگر او موریس کراکُوِر پرصلابت، سخنگوی کمونیست بینالمللی نیست. او مردی وحشتزده است.  آیا هر آن که لحاف را میکشید، باز خواهد گشت؟

برای لحظاتی، موریس بیحرکت روی تخت دراز میکشد. لحاف تکان نمیخورد. از بیرون پنجره صدای خفه حرکت تراموا را میشنود. با خود میاندیشد که او در یک شهر مدرن به سر میبرد، در بیابان یا قطب شمال که نیست. به این نتیجه منطقی میرسد که «خیالاتی شدهام. باید بخوابم.» و چشمانش را میبندد. اما بیدرنگ حس میکند که باز لحاف از رویش کشیده شد. و فقط کشیده شدن نیست، بلکه آن موجود با چنان حرکت سریعی لحاف را میکشد که نیمتنه موریس لخت میماند. به لحاف چنگ میزند و تقلا میکند آن را به طرف خود بکشد، اما با وجود آنکه تمام قوتش را به کار میبرد، مهمان ناخوانده شبانه‌‌اش با قدرتی بیشتر آن را به طرف خود میکشد. موجود نامریی قویست و موریس بالاخره لحاف را رها میکند. به نفس نفس میافتد و با خشم چیزهایی زیر لب میگوید.  همان کشمکش کوتاه باعث شده که عرق از سر روی موریس جاری شود. «این چه مصیبتیست که دچارش شدهام؟» این عبارت را که تکیه کلام مادرش بود، زمزمه میکند. چطور است که از میان این همه آدم، او دچار این وضعیت شده؟ این موجود چه میتواند باشد؟ «آه، خدای من، آیا اشباح واقعا وجود دارند؟ اگر چنین باشد که همه چیز از هم میپاشد.»

***

وقتی به خواب رفتم از همان رویاهایی دیدم که هر چندسال یک بار به سراغ آدم میآید. خواب دیدم در زیرزمینی بیپنجره به سر میبرم. نمیدانم آنجا زندانی هستم یا به عنوان مخفیگاه از آن استفاده میکنم.  زیرزمین عمیق و تاریک است و کف آن نامسطح و پر چاله چوله. ترسیدهام، اما میدانم که باید تا مدتی در آن زیرزمین باشم.  دری را باز میکنم و خود را در یک اتاق کوچک و تاریک دیگر مییابم که در آن تختی از شالی، بدون روجایی و ملافه قرار دارد. روی تخت مینشنیم و سعی میکنم خود را دلداری دهم تا ترسم بریزد. اما ترسم فقط بیشتر میشود. صداهایی را میشنوم. احساس میکنم موجوداتی سیاه و نرم مثل تار عنکبوت در دهلیز این سو آن سو میخزند و با یکدیگر نجوا میکنند.  باید فرار کنم اما راه برگشت بسته است. به طرف خروجی دیگری میروم، اما آیا چنین خروجیای وجود دارد؟ در دهلیزی هستم که رو به پایین شیب تندی دارد و تنگ و پر پیچ و خم است. حالا دیگر قدم نمیزنم بلکه مثل یک کرم، به سمت یک خروجی روی سینه میخزم. اما آیا هرگز به آن در خواهم رسید؟ صبر کن! چیزی را در آن اتاق فراموش کردهام یک سند، یک نوشته. و باید برگردم و بیاورمش. این تنها مشکل من نیست.  آنچه عجیب است رشد شاخهایی به شکل شاخ آهو روی بازوهای من است. چند ثانیه آخر رویای من مملو بود از چنان دردسرهای عذابآور و عجیب و بیشماری که حتی در خاطرم هم نمانده.  رویای من آنقدر غیرقابل فهم شده بود که در خواب هم میدانستم که باید از این کابوس بیدار شوم. آن قدرتی که طراح رویاهاست، نمیخواهد شناخته شود.  با ابزارهایش آدم را مسخره میکند.  کلماتی چنان عجیب و از هم گسیخته به ذهن آدم فرو میکند، که از توهم نیز مضحکه میسازد.

چشمانم را که باز میکنم، میفهمم که باید به تشناب بروم. با خود میاندیشم چه راه عجیبی برای بیدار کردن شخصی که نیاز به تشناب دارد! بعد از آن روی تخت دراز میکشم و به شیطنتهای مغز بهخوابرفته فکر میکنم. آیا میتواند همه اینها توضیحی منطقی داشته باشد؟ آیا کابوسها تابع قوانین خاصی هستند؟ از یک موضوع مطمئنم و آن اینکه همین خواب مثل موتیف یک سمفونی جنون باز خواهد گشت.

بعد از مدتی، به یاد موریس کراکُوِر میافتم. چه اتفاقی برایش افتاد؟ آه، بله، گفتم که مهمان نامرئی و خاموش او با شدت بیشتری لحاف را میکشد و موریس مجبور میشود که آن را رها کند. برای لحظاتی چنان گرم کشاکش لحاف می‌شود که ترس را موقتا فراموش میکند. ناگهان آن موجود نامریی، لحاف را رها میکند و اینجاست که موریس کراکُوِر شبح را میبیند و متوجه میشود که تمام دعوای سر لحاف برای این بوده که شبح توجه او را به خود جلب کند.

در پایین تخت، در فاصلهای نه چندان دور از موریس، رفیق دامشَک ایستاده است؛ کسی که چند سال پیش به شوروی سفر کرد و چند مقاله شدیدالحن نوشت که در آن برخی نویسندگان به تمایل به تروتسکیسم متهم کرد و بعد ناپدید شد.  صورت شبح صورت دامشک است اما بدن او، مثل اجسادی که در دانشکدههای پزشکی برای آموزش آناتومی تشریح میشوند، پوست شده است. ماهیچهها خونآلودش برهنه است و زیر نور مهتابی اتاق برق میزند. موریس کراکُوِر بار دیگر چنان در حیرت فرو رفته که فراموش میکند بترسد.  شبح به آهستگی از پیش چشمان ازحدقهبرآمدهی موریس محو میشود. برای دقیقهای فقط خطوطی کمرنگ از شبح در فضا شناور است و آهسته آهسته در فضای پیرامونش گم میشود.

موریس کراکُوِر برای دقایقی، شاید هم لحظاتی (چه کسی در چنان وضعیتی حساب زمان را میتواند داشته باشد؟) بی حرکت روی تخت دراز میکشد. بعد دستش را دراز میکند و سویچ چراغ خواب را میزند.  ترسش رفته است. لحاف را از روی زمین برمیدارد. در دل میداند که شبح دیگر باز نخواهد گشت.  جنجال لحاف فقط به این خاطر بود که شبح رفیق دامشک میخواست که موریس او را ببیند.

اما چرا؟ چگونه؟ معنای این کار چیست؟ وجود شبح توضیحات علمی را به چالش میکشد. سوالی در ذهن موریس نقش می‌بندد که نه میتواند به آن پاسخ دهد و نه میشود که از آن بگذرد. شبیه استخوانی که در گلو بند مانده باشد؛ نه می‌شود قورتش داد و نه تفش کرد. مغزش متوقف مانده است. برای اولین بار در عمرش، او واقعا هیچ اندیشهای ندارد. گویی مغزش در خلاء کامل قرار گرفته باشد.  سردش است، اما لحاف را روی خود نمیکشد. فقط یک امید برایش باقی مانده اینکه آنچه به چشم دیده، یک رویا باشد. اما کسی به او نهیب میزند که فرق رویا و واقعیت را میداند. نگاهی به ساعت روی میز کنار تخت میاندازد. یک ربع از سه صبح گذشته. او ساعت را به گوش خود میچسپاند و به صدای منظم مکانیزم آن گوش میکند. در خیابان تراموایی میگذرد و او صدای خشک برخورد چرخهای آهنین تراموا بر ریل را میشنود. واقعیت هنوز آنجاست.

برای مدتی طولان، موریس بدون هیچ اندیشهای در سر، بدون هیچ تئوری روی تخت خود مینشیند. او لنینیستی است که یک روح دیده.  بعد سرش را روی بالش میگذارد، بدون آن که لحاف را روی خود بکشد. جرات آنرا ندارد که چراغ را خاموش کند اما چشمهایش را میبندد. از خود میپرسد: «خب، حالا چه میشود کرد؟» و هیچ جوابی نمییابد. به خواب میرود و ساعاتی بعد که بیدار میشود پاسخ را میداند: فقط یک رویا بود. اگر چنین نبود، او، موریس کراکُوِر، باید فاتحه همه چیز را میخواند؛ کمونیسم، اتئیسم، ماتریالیزم، حزب، تمام تهعدات و باورهایش. و بعد چه میتوانست بکند؟ به دین رو بیاورد؟ برود به کنیسه و دعا کند؟ واقعیتهایی وجود دارد که انسان باید از آن چشم بپوشد. حتی واقعیتهایی در مورد خودش. رازهایی وجود دارد که آدمی باید آن را با خود به گور ببرد.

یک موضوع روشن بود: رفیق دامشک واقعی آنجا در آن شهر حضور نداشت. چرا که او در روسیه است.  آنچه موریس دیده بود، تصویری خیالی بود که به دلایلی ذهنش آن را ساخته بود. شاید به این دلیل که موریس و دامشک دوستانی نزدیک بودند او هنوز با این واقعیت کنار نیامده بود که دامشک به روسیه خیانت کرد. این نیز ممکن است که آدمی در بیداری نیز خواب ببیند.

رفیق کراکُور دوباره به خواب میرود. و این بار صبح از خواب برمیخیزد و پرده را که کنار میزند، آفتاب ملایمی اتاق را روشن میکند.  آن روز زمستانی مثل تابستان روشن و تازه است.  موریس لحاف را وارسی میکند و رد انگشتهای خودش بر روی آن را میبیند. چندجایی حتی تاروپود پارچه لحاف اندکی از هم گسیخته است. این موضوع چه چیزی را ثابت میکند؟  بدون شک نشان میدهد که او لحاف را چنگ زده و کشیده است. اما طرف دیگر لحاف هیچ ردی از کشمکش بر خود ندارد.  شبح بدون هیچ نشانهای از حضور خود ناپدید شده است.

سخنرانی کوتاهی که رفیق کراکُوِر عصر آن روز ایراد میکند، از منطق چندانی برخورددار نیست و به وضوح فاقد فصاحت و بلاغت سخنرانیهای روزهای قبلیاش است. گاهی به لکنت میافتد و گاهی اشتباه میکند. عینک بیدسته پنسنزش را مدام روی بینیاش میگذارد و برمیدارد. لُپ کلام در سخنرانیاش این است که فقط یک حزب انقلابی وجود دارد: حزب کمونیست. ارگان اصلی حزب، کمیته مرکزی است. شک کردن به حزب شک کردن به مارکس، لنین و استالین و باور به پیروزی نهایی پرولتاریاست به عبارتی تسلیم شدن به کاپیتالیسم، امپریالیسم، فاشیسم، دین و خرافات.

.

[پایان]

* این داستان با عنوان اصلی «Inventions» با ترجمه الیزا شروین از ییدیش در مجله نیویورکر نشر شده است. حق نشر و بازنشر ترجمه فارسی متعلق به مترجم و سایت نبشت است.