ادبیات، فلسفه، سیاست

افراط‌گرایی: از جستجوی هویت تا به دامن داعش

کنان مالک | ترجمه خالد خسرو

بگذارید از این نکته آغاز کنیم که آنچه این جوانان جهادطلب را به سوی سوریه کشانده است، نه سیاست است و نه مذهب. بلکه جستجوی چیزهای کمتر قابل تعریف است: جستجوی هویت، معنا، «وابستگی» و احترام. تا جای­ که موضوع بیگانگی مطرح است، این جوانان افراطی به هیچ وجه مشکل ادغام در جامعۀ[اروپایی] به معنای متعارف آن را نداشتند. برخلاف، در این جا به مراتب شکلی از بیگانگی وجودی مطرح است.

نخست شمیمه بیگم، امیره عباس و خدیجه سلطانه، سه شاگرد مکتب از منطقۀ تاور هاملتس [بریتانیا] را در نظر بگیرید که در جریان رخصتی های مکتب به طور قاچاقی به سوریه رفتند. بعد «جان جهادی»، جلاد داعش، را به حافظه بیاورید که هویت اش توسط روزنامه ی واشنگتن پست فاش شد و نام حقیقی اش محمد اموازی، متولد کویت و شهروند بریتانیا، بود.

هرچند داستان سه دختر مکتبی و اموازی از هم متفاوت اند ولی یک پرسش مشابه را مطرح می سازند. چگونه آنها افراطی شدند؟ چگونه می توانستیم جلو آن را بگیریم؟ این پرسش بارها در اروپا پرسیده شده است. گزارش اخیر مرکز بین المللی مطالعات افراط­ گرایی حاکی از آن است که دستکم ۴۰۰۰ هزار اروپایی به صف جنگجویان داعش پیوسته اند که این رقم به نسبت پارسال دو برابر شده است.

چه چیزی صدها جوان اروپایی را به سوی یک سازمان وحشی و سادیستی چون داعش می ­کشاند؟ معمولاً «افراطی­ شدن» به عنوان یک فرآیندی دیده می شود که گروه های افراطی و یا «مبلغان نفرت» طی آن مسلمانان آسیب ­پذیر را با جهاد می­ فریبند و ذهن­ شان را با ایده ­های افراطی می شویند. برخی از تحلیلگران مقامات غربی را به خاطر انداختن جوانان مسلمان به دامن گروه های افراطی مقصر می­ دانند. گروه دادخواهی کیج بریتانیا ( Cage UK) هفته­ گذشته مدعی شد که محمد اموازی در اثر «آزار و اذیت» سازمان امنیت داخلی بریتانیا( MI5) به سوی داعش کشانده شد. گروه دیگر روی عامل «کشش»[داخلی] تاکید می کنند. آنها مدعی اند که مشکل اصلی در خود اسلام است که به خشونت، ترور و سبعیت مشروعیت می­ بخشد.

هیچ یک از دو ادعای فوق معتبر نیستند. اموازی فارغ از این که واقعیت رابطه­ اش با سازمان امنیت داخلی بریتانیا چی بوده است، مسوولیت پیوستن به داعش را به عهده دارد. هیچ مقداری از «آزار و اذیت» نمی­ تواند دلیل میل به گردن زدن انسان ها را توضیح دهد. اسلام به عنوان عامل اصلی نیز توضیح مناسبی به دست نمی­ دهد. جمعیت بزرگی از مسلمانان بعد از دهۀ پنجاه میلادی در اروپا زندگی می ­کنند. اما تنها در ۲۰ سال  گذشته اسلام افراطی در این قاره جای پا بازکرده است. مقصر دانستن اسلام به هیچ صورت منش جدید اجتماعات مسلمان و عقاید شان را توضیح نمی دهد.

معمولاً «افراطی­ شدن» به عنوان یک فرآیندی دیده می شود که گروه های افراطی و یا «مبلغان نفرت» طی آن مسلمانان آسیب ­پذیر را با جهاد می­ فریبند و ذهن­ شان را با ایده ­های افراطی می شویند.

مشکل اصلی این دور رویکرد، تکیۀ شان روی ایدۀ «افراطی­ شدن» است. مارک سیگمن، یکی از افسران سابق ادارۀ استخبارات امریکا که در دهۀ هشتاد میلادی با مجاهدین­ افغان کار می­ کرد، یکی از محققین برجسته و مشاور همکار با ایالات متحده و حکومت­ های دیگر در بخش مبارزه با تروریسم است. به باور او، « این ایده که گویا یک روند جدی به نام «افراطی­ شدن» وجود دارد، از اساس اشتباه است. آن­ چه که ما می­ دانیم این است که برخی از جوانان به سوی ایده­ های افراطی کشانده می­ شوند که این به ذات خود چیز متفاوتی از روند آشنای گرایش به سوی هر نوعی ایده­ ای نیست. معمولاً، این روند با بحث ها با یک دوستی آغاز می­شود.»

بدون شک، افراطیون اروپایی در سپاه داعش ضد سیاست خارجی حکومت­ های غربی بوده و به روایت خود از اسلام اعتقاد راسخ دارند. دین و سیاست رشتۀ اصلی داستان­ های شان است. با این­ حال، استدلال «افراطی ­شدن» سرنخ اصلی داستان ماجرای جهادی ­ها است: قصه در مورد آنها از آخرماجرا – خشمگین از غرب، و تصویر سیاه و سفید از اسلام –  آغاز می شود و گویا بنا به همین دلایل افراطی شده اند. اما برای اکثر جهادی­ ها آغاز ماجرای سفر شان به سوریه به ندرت به دلایل سیاسی و مذهبی آغاز می شود.

آن­چه که در داستان سرگذشت افراطیون جهادی چشمگیر است، تنوع شان است. هیچ الگوی آشنای جلب و جذب، و هیچ دلیل یگانه­ ای برای رفتن به سوی افراطیت جهادی وجود ندارد.

صحرا علی مهنی، شاگرد مکتب، در یک خانوادۀ متوسط­ حال در جنوب فرانسه بزرگ شده بود. نه پدرش، متخصص کیمیای صنعتی، اهل مناسک مذهبی بود، و نه مادرش اعتقادی به خدا و مذهب داشت. مادر صحرا می گوید که  او «هیچ زمانی چیزی در مورد سوریه و جهاد[از دخترش] نشنیده بود.» اما در یک روزی از ماه حمل/خرداد سال­ پار- آن­چه که این خانواده را به حیرت برد- صحرا به جای گرفتن قطار به سوی مکتب، سوار هواپیما از مارسی به مقصد استانبول گردید تا به داعش بپیوندد. در آخر کار، او به خانواده­اش زنگ زد و گفت: «من با فرید، جنگجویی از تونس، ازدواج کردم.»

کرشنک بریشا، آلمانی کوسوویی تبار، در نوجوانی در باشگاه فوتبال غیر حرفه­ ای موسوم به «مکابی فرانکفورت» بازی می­کرد که همبازی هایش عمدتاً بچه های یهودی بودند. او رشتۀ مهندسی را می خواند و در اسد/تیر ۱۳۹۲ خورشیدی، با موتر بس اول به جانب استانبول و بعد سوریه رفت. الون مِییر، مربی مکابی فرانکفورت، گفت: «اصلاً باورم نمی­ شد. او هر هفته با ورزشکاران یهودی بازی می­ کرد. او هیچ مشکلی با آن ­ها نداشت و شادمان به نظر می­ رسید.»  بریشا زمانی که به خانه برگشت، به عنوان نخستین جهادی داخلی در آلمان محاکمه گردید. صدها از این داستان در اروپا اتفاق افتاده است. این داستان ها در کمال شگفتی نشان می دهند که داستان فرار شاگردان تاور هاملتس هیچ عنصر غیر معمولی ندارد. هچنان، سرگذشت اموازی مشابه سرگذشت دیگر افراطیون اروپایی است و از این خاطر نه ارتباطی به آزار و اذیت استخبارات بریتانیا دارد و نه میزان تحصیلات فرد مربوطه.

کلیشه های رایج در مورد جهادی ها[ی اروپایی] – که گویا مشتی فقییری تحصیل نکرده و ادغام نیافته در جامعۀ میزبان اند- به ندرت واقعیت دارند. بررسی­ های محققان کالج کوین مری در لندن در مورد جهادی های بریتانیایی نشان می دهد که هیچ ارتباطی میان «نابرابری های اجتماعی و یا سطح پایین تحصیلات» و گرایش به افراطیت وجود ندارد. اکثر این جهادی­ ها جوانانی با تحصیلات عالی متعلق به خانواده­ های آسوده ­ای بوده که در خانه به زبان انگلیسی حرف می­زدند. بنا به روایت روزنامۀ لوموند، یک چهارم جهادی­ های فرانسوی متعلق به خانواده های غیر مسلمان اند.

بگذارید از این نکته آغاز کنیم که آنچه این جوانان جهادطلب را به سوی سوریه کشانده است، نه سیاست است و نه مذهب. بلکه جستجوی چیزهای کمتر قابل تعریف است: جستجوی هویت، معنا، «وابستگی» و احترام. تا جای­ که موضوع بیگانگی مطرح است، این جوانان افراطی به هیچ وجه مشکل ادغام در جامعۀ[اروپایی] به معنای متعارف آن را نداشتند. برخلاف، در این جا به مراتب شکلی از بیگانگی وجودی مطرح است.

بدون شک، داستان جستجوی هویت و معنا در جوانی هیچ نکتۀ تازه ­ای در خود ندارد. بلکه موضوع متفاوت بستر اجتماعی‌ای است که این جستجو  در آن اتفاق می­ افتد. ما در مقایسه با گذشته در یک جامعه­ ای به مراتب فردی زندگی می­ کنیم؛ در عصری که بسیاری از مردم خود را به شکل عجیبی از نهاد­های اصلی جامعه جدا احساس می­کنند؛ جامعه­ ای که اغلب خطوط اخلاقی در آن درهم ریخته و هویت ها مغشوش اند.

در گذشته نارضایتی اجتماعی، مردم را به سوی جنبش های سیاسی تغییر خواه- از گروه های چپ رادیکال تا کمپاین های ضد نژادپرستی- می کشاند. اما امروز چنین جنبش ­هایی اغلب مناسبت خود را از دست داده اند. آن­چه که به ناخشنودی­ های معاصر شکل می ­دهد، نه سیاست ­های مترقی بلکه سیاست­ های هویت طلب است.

سیاست­های­ هویتی در سه دهۀ گذشته مردم را ترغیب کرده است که خود را چارچوب­ های محدود قومی و فرهنگی تعریف کنند. در نسل قبل، مسلمانان «افراطی» شاید ظاهر اینجهانی­ تر داشته و رادیکالیسم شان هم در قالب سازمان ­های سیاسی بیان می­ شد. اما امروز، آن­ها خود را مسلمان  به معنای قبیله ای کلمه دیده و نارضایتی خود را نیز با تصویر خشنی از اسلام ابراز می نمایند.

این تحولات نه تنها به تصور یک مسلمان از خود  بلکه اکثر گروه های اجتماعی نیز شکل داده است.  بسیاری از کارگران سفید طبقۀ متوسط همانند همطقاران مسلمان خود، خویش را از جریان اصلی جامعه بیگانه احساس کرده، و به همان صورت مشکلات خود را نه از لحاظ سیاسی بلکه از منظر هویت­ های فرهنگی و قومی می­ بینند. از این خاطر، خصومت فزاینده نسبت به مهاجران و کثرت­ گرایی، و برای برخی، جذابیت گروه ­های افراطی دست­ راستی، بیشتر شده است.

در عصری که جنبش های سنتی ضد امپریالیستی رو به زوال گراییده و اعتقاد به الگوهای بدیل سرمایه­ داری محو گردیده اند، اسلام رادیکال توهم مبارزه با وضعیت غیراخلاقی حاضر و وعده یک آیندۀ آرمانی را به دست می­ دهد.

پوپولیسم نژادپرست و اسلام افراطی هر دو به شیوۀ خود بیان رانده­ شدگی و دور­افتادگی از جریان اصلی جامعه در عصر سیاست­ های هویتی است.  البته، هویت اسلام­گرا ویژگی­ های مخصوص به خود را هم دارد. اسلام یک دین جهانی است که به اسلام­گرایان اجازۀ خلق هویتی به شدت بسته و فراگیر را می دهد که مسلمانان را در سرتاسر جهان، از افغانستان تا فلسطین، برای مباررۀ مشترک به همدیگر وصل کرده و به آن­ها توهم همبستگی در بستر یک جنبش جهانی را می­ بخشد.

در عصری که جنبش های سنتی ضد امپریالیستی رو به زوال گراییده و اعتقاد به الگوهای بدیل سرمایه­ داری محو گردیده اند، اسلام رادیکال توهم مبارزه با وضعیت غیراخلاقی حاضر و وعده یک آیندۀ آرمانی را به دست می­ دهد.

با این حال، اکثر جهادی های داخلی رابطۀ عجیبی با اسلام دارند. آنها همان قدر با جوامع مسلمان بیگانه اند که با جوامع غربی. جوانان افراطی جهاد طلب از اخلاقیات و سنت­ های مورد قبول والدین شان بیزار اند، وقعی به جریان­ های مسلط اسلامی نمی­ گذارند و رابطه­ ای هم با نهادهای سنتی جامعۀ مسلمان ندارند. از این خاطر، جهادی ها با افراطیت دینی و همقطاران خود نه در مسجد و مراکز دینی بلکه در گروه­های مجازی در انترنت آشنا می­ شوند. آنها هویت جدید مذهبی خود را که بریده از هنجارهای اجتماعی است، در درون یک گروه کوچکی از مسلمانانی یافته ­اند که تحت تاثیر ایده ها و ارزش های مطلق­گرایانه قرار داشته و آنان را حس مبارزه با تمام دشمنان اسلام، به نمایندگی از مسلمانان جهان، به تکاپو انداخته است که به همین خاطر به سادگی می ­توانند دست به اقدامات تروریستی زده و آن را بخشی از مبارزۀ حیاتی میان اسلام و غرب بپندارند.

روایت­ های ساده انگارانه در مورد «افراطی شدن» ریشه­ های پیچیدۀ تروریسم داخلی را نادیده می­ گیرند. راهکار های پیشنهادی، مانند ممنوعیت سازمان­ های رادیکال اسلامی، سانسور کردن تبلیغات نفرت­ بار، افزایش نظارت و تجسس دولتی و غیره، خیانت به آزادی­ های اساسی ما است و به هیچ وجه هم به مسایلی که اسلام­گرایی جذاب ساخته است، نمی­ پردازد.

افراطیون جهادی مسوول اقدامات خود هستند. هر قدر هم که نسبت به سیاست­ های غربی در داخل و خارج از کشور ابراز بیزاری صورت گیرد، اقدامات وحشیانه ­ای داعش توجیه ناپذیر است.

با این حال، جامعه با پرسش دشواری هم رو به روست. چرا بسیاری از جوانان با استعداد و چیزفهم جذب یک ایدیولوژی­ ای می­ شوند که گردن می زند، برده می گیرد و زنان را از حقوق شان محروم می­ سازد؟ چرا ایدیولوژی های دیگر این جذابیت را ندارد؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کنان مالک روزنامه نگار و نویسندۀ کتاب هایی چون در جستجوی جهت گیری اخلاقی و از فتوا تاجهاد است. این مقاله برای نخستین بار در روزنامه­ ی گاردین چاپ شده است.

 

کتابستان

چار دختر زردشت

منیژه باختری

دموکراسی انجمنی

مهدی جامی

تاملاتی بر هیتلر

زِبستییان هفنر

دوسیه افغانستان

شاهزاده ترکی الفیصل آل سعود

نیم‌قرن مبارزه و سیاست

سمیه رامش