داستان کوتاه

ناداستان

یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه تنهاییمو می‌چلونم. از همینجا. اول یه جیغ بلند می‌کشم تا آروم بگیرم، بعد به رستم فکر می‌کنم. به رستم حسود، حقه‌باز، عامی، زخم خورده‌ی سرما و نامردیا و بوقچیا و فقری که همیشه…

نسخه‌نویس

خواب بودم. نمی‌دانم، شاید به رو خوابیده بودم. دقیق یادم نیست چگونه خوابیده بودم. شاید به پهلو خوابیده بودم. نه، شاید آستانه به پشت خوابیده بودم. به هر حال زیاد مهم نیست چگونه خوابیده بودم. مهم این است که خواب…

مکروریان

روزی که تمام شهر را گشته بود؛ از چهل ستون تا گذرگاه و افشار سیلو و از باغ بالا تا خیرخانه و بلاخره سر از رستورانی در شهر نو درآورده بود. صدای پرنده‌های توی قفس هنوز در گوش‌اش باقی است که با همهمه‌ی چوک آمیخته…

کِرم‌های طلاخور

اسمشو بلد نیستم. نوک زبونمه یا که بلد نیستم. چِرچِر… نه، چِرچِر نبود. باید که گریه کنم ببرنَم پیش بابا. بلدم. دماغَمو با سیلی میزنم گریه‌م می‌گیره. برم به بابا بگم من حواسم همه‌جا هست. همه‌جایِ همه‌جا…

معرکه

آخرین پُک و سینه‌کِش کردم و پریدم توی راهرو. اما آلوخ میدان نداد و سینه به سینه کرد. من باد کردم و کفتر شدم. همیشه آلوخ را اول می‌فرستادند تا گوش‌بُری کند. گوش‌بُری نکرد. گوشمالی‌هم نداد. فقط برزخ شد و گفت…

آله شیطانی

با خود مرور می‌کند. بار اول پول گیتارم، خرچ مراسم ختم و خیرات خدابیامرز مادر کلانم شد. مرگش بهانه شد. مادرم مدت‌ها از شنیدن ساز و آواز محرومم کرد. اما در تنهایی‌هایم وقت دوختن کنج همی اتاق خوب زمزمه می‌کردم…

آرمان

درب‌های آهنین پشت سرش یکی یکی بسته می‌شوند و هر دربِ آهنین، لرزه‌ای در حسِّ ناآرامِ آرمان می‌اندازد. کسی نمی‌تواند بفهمد که ارتعاش این صداها در محیط بستهٔ ساختمانِ «تهذیب» که توسط عقلا اداره می‌شود تا…

شش نفر و چهل نفر

چوکی چرخ‌دار سیاه‌رنگ را کنار کلکین می‌چرخانم. هوای خانه مطبوع است. مرکزگرمی سه ساعت است که خاموش شده ولی خانه نه خیلی گرم است و نه خیلی سرد. پرده‌ی‌ پنجره را کنار می‌زنم. روی چوکی لم می‌دهم. دست‌‍‌هایم را…

هم اتاقی

ساعت یازده شب است. خسته‌ای و خوابت گرفته. می‌خواهی بخوابی. دقایق بعد این کار را می‌کنی و می‌خوابی. هنوز نیم ساعت نخوابیده‌ای که با سرفه‌های پیاپی‌اش از خواب می‌پری. از همان نوع سرفه‌هایی که گویی چیزی در گلویش…

زندگی‌ای که از آن من نبود…

دلم می‌خواست به عقب برگردم؛ نمی‌دانم چقدر اما خوب می‌دانم به قدری که بتوانم خودم را از برزخی که درونش گیر افتاده بودم بیرون بکشم، به قدری که بتوانم از اعماق وجودم لبخند بزنم و پابرهنه بر روی علف‌های سبز حیاط…

اسنپ

صبح زود ساعت شش به سمت توچال حرکت کردم. صبحی سرد و بارانی در آبان‌‌ ‌ماه بود. باران از اواخر شب شروع‌‌ ‌شده بود و یک‌سره تا الان باریده بود. زمین و هوا خیس بود. هر نفسی که تو می‌دادم سرشار از خنکی و طراوت بود…

میدانید علائم افتادگی مثانه چیست؟ من هم نمیدانستم تا اینکه عاشق شدم

دکترها موجودات عجیبی هستند. بعضی از آن‌ها مانند چخوف و شهریار می‌روند پی ادب و فرهنگ. برخی هم مانند یوزف منگله، عضو اس اس می‌شوند و با کارد چنگال می‌افتند به جان آدمیزاد. اما دکتری که من می‌شناسم…