
نقره میریخت
انگار لِنی از وسط کوههای آلپ بیرون آمده و یقهام را گرفته و فریاد میزند که تو مقصر نیستی و هنوز به ارتفاع دوهزارمتری نرسیدهای. باید بگویم که حرفهایش درست است اما خب من وسط جهانِ خداحافظ گاری کوپر زندگی نمیکنم …

انگار لِنی از وسط کوههای آلپ بیرون آمده و یقهام را گرفته و فریاد میزند که تو مقصر نیستی و هنوز به ارتفاع دوهزارمتری نرسیدهای. باید بگویم که حرفهایش درست است اما خب من وسط جهانِ خداحافظ گاری کوپر زندگی نمیکنم …

همهجا را تاریکی نامحدود و پایانناپذیر فرا گرفته است. هیچ امید و بیمی در دلم موج نمیزند. سیاهی و تاریکی مطلق. فقط گاهی صداهای ناخوشایندی را میشنوم که پیچپیچکنان از بیخ گوشم میگذرند…

او را از روی قطرات خونش پیدا کردند. پای تخته سنگ سیاه و صیقلی و نوکتیزی که کودکان قریه چون نمیتوانستند به راحتی از آن بالا بروند به آن سنگ شیطان میگفتند، یک لکه بزرگ خون بود…

در حویلی جنگ و رسوایی است. صدای ضجه و شیون از دیوارها میگذرد، چون نیشتری به گوش همسایهها و کوچه و کوچهگیها فرو میرود. زن و شوی مثل سگ و پشک، به جان هم افتادهاند…

چشمانش را باز کرد و نگاه پژمردهاش را به سوی ساعت روی دیوار چرخاند. انگار چیزی یادش آمد، مثل اسپند روی آتش شده بود. لحظهای ذهنش جرقه زد، اصلاً بهتر بود همین امروز کار را تمام میکرد…

صدای قارقارِ هنک از دور میاومد، اون آزادانه آزادیش رو فریاد میزد و فقط زندگی میکرد و اصلا هم به حرفها و فحشهای بقیه کاری نداشت، اون خودش بود و آزادی هم یعنی همین…

سه چهار ساعت قبل آمدم به رختخوابم. اتاق تاریک است، گرم و مطبوع و بوی چوب سوخته را میتوانم از آنسوی لحاف بشنوم. بیرون، از کنار پرده کشیده شده پیداست، هنوز برف میبارد و صدای باد…

آن روز که مهلا زنگ زد خودت را برسان، نگفتم خودم میدانم یا شاید جرأت نکردم. مهلا خیلی وقت بود که دیگر به من زنگ نمیزد و این اواخر یک بار گفت: حالم را به هم میزنی…

او متولد آه و لذّتی نامقدس بود، امّا کوچکترین نسبتی با آن آه و لذّت نداشت. از طرفی با تمام عقاید باطل شیخ جنگیده بود و از چشم دوست و آشنا افتاده بود و از طرف دیگر…

کوچه پسکوچههای دهات را سکوتی فرا گرفته و صدای مهیبی بر رویش سوار است. قلی سرش را به در و دیوار خانه میکوبد و گوشش با صدای غریب در هم میآمیزد…

ده سال از عروسیاش میگذشت و شش تا طفل داشت. البته فقط چهار تای اول مال او و حسن بودند؛ دو تای آخر پدرهایشان معلوم نبودند. یکی از آن دو، یک پسر موفرفری زردرنگ بود…

دایان چشمهایش را بسته بود. دنیا را از پشت پلکهای بسته تماشا میکرد. او اکنون چیزی از مناظر دور و برش را نمیدید اما زیباترین مناظر زندگی را تماشا میکرد. گرمی دو صورت تمامناشدنی بود…