این زندگی سال‌هاست متروک است

از جایش بلند شد و به سمت میز حاضر در اتاق رفت و خودکار را از مردی که پشت میز نشسته بود گرفت و از او پرسید چه کار کنم؟ مرد گفت پایین این سه صفحه را امضا کنید. صدای مرد راٖ می‌شنید کهٖ می‌گفت بالاخره برای سومین بار موفق شدید. این همه اومدید و رفتید تا این برگه امضا شد. خودکار را روی برگه‌ها گذاشت و به طرف صندلی‌ها رفت و نشست.

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی‌ست

می‌دانم چه مرگم است که هر شب مثل دیوانه فقط به خودم می‌پیچم و  نمی‌توانم آرام بگیرم. در طول روز هم وضعم شبیه شب‌ها است منتها کسی دقت نمی‌کند، فکر می‌کنند آدم پر جنب و جوشی هستم. در این یک هفته آرام و قرار ندارم،

کتاب‌هایی که زندگی یک روستا را نجات داد

همه چی رفت زیر آب، خودم دیدم، خودم با همین چشمام دیدم. جریان باران اول آرام بود. نگران نبودیم، هیچ کس نگران نبود. گفتیم مثل همیشه در این فصل هوا بارانی می‌شود ولی مثل همیشه نبود. سرم را که برگرداندم دیدم همه چیز روی آب شناور است.

ما نبودیم

ما نبودیم، نه اینکه که می‌دانستیم باید نباشیم، نه ولی خب به سرمان زد از شهر بزنیم بیرون. دقیق یادم نیست که دلیل داشتیم برای اینکه بریم یا نه؟ فقط این را می‌دانم که رفتیم، خوش خوشان سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. من جلو نشسته بودم، کاوان در بغلم بود و سیروان پشت خوابش برده بود. کاوان هم مرز بین خواب و بیداری بود. با هم حرف نمی‌زدیم اما هر دو فقط چشم دوخته بودیم به جاده. رادیو روشن بود و صدای خواننده کوردی شنیده می‌شد.