Tag: داستان کوتاه

رنگ‌ دریای جلوی خانه‌مان سبز است، خونمون توی یه محل قدیمیه که کوچه‌ی کنارش محل دمام زدنه، مثلاً عزاداری برا امام حسینه، فهمیدم همش دروغه، از ته دل نیست، میان برا چشم چرونی و دخترا رو نشون کردن.
 بی‌حرف و کلام به تابلوی نقاشی خیره شده بودند، صدای دکلمه‌های هوشنگ ابتهاج در سراسر گالری شنیده می‌شد و ترکیب دلنشین و بیادماندنی از تصویر و صدا خلق شده بود. هر دو ماسک زده درکنار همدیگر ایستاده بودند...
مومو ستون نویس شصت و سه ساله روزنامه‌ای محلی بود که یک روز صبح با صدای سنگین افتادن چیزی از خواب پرید. مومو شب بدی را گذرانده بود. آنقدر بد که هیچی به خاطر نداشت.
داشتیم سعی‌مان را می‌کردیم که به انگلیسی حرفمان را به هم بفهمانیم. ریم می‌خواست با کمترین درد بنشیند. سزارین خیلی سختی داشته، از فشار حاملگی فتق شکم گرفته بود. حالا هم که گُل بوده و به سبزه هم آراسته شده، جای بخیه‌اش عفونت کرده. 
المیرا آزادچقدر این روزها حال شخصیت برنژه نمایشنامه کرگدن را دارم که می‌خواهد تا آخرین لحظه برای بقا بجنگد و تسلیم نشود ولی کاری برای رهایی از این موقعیت از دست‌اش برنمیاد چون اگر خودش هم نخواهد محکوم به این طرز زندگی کردن است.  
ته‌مانده‌ی چای را سر می‌کشد و چیزی نمی‌گوید. دَمی با پیاله‌اش بازی می‌کند و دنباله می‌دهد: امروز شنیدم که وحید هم ناچار شده است. سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم: انگار کم‌کم به ذات اصلی خود برمی‌گردیم. توجه می‌کنی؟
از هر دو نفرشان پرسیده بود: «دهنم بوی بد می‌ده؟» در واقع از زنش نپرسیده بود؛ زن خودش هر بار که نزدیکش می‌شد، می‌گفت: «دهنت بوی بد میده.» اما از معشوقه‌اش پرسیده بود و او هر بار می‌گفت: «نه من بوی بدی متوجه نمی‌شم.»
«خانم شما خوب هستید؟» این پرسشی است که من را به خود آورد نمی‌دانم چند ساعت در قطار نشسته‌ام، ایستگاه تجریش بود که سوار شدم بدون هیچ هدف خاصی، از صبح در سرم صداهایی می پیچد.
داشتم فلافلم را دولپی می‌خوردم که با سر و ریختی بهم ریخته و قیافه‌ای آویزان، با لباس‌هایی که در تنش داد می‌زد، وارد غذاخوری شد. با آن قد بلند و موهای طلایی آشفته و دماغ که بزرگ کج و لب و لوچه‌ی آویزان...
هیچکس نبود که به فریادم برسد. ترس تمام وجودم را فرا گرفته‌ بود. با تمام قدرتم می‌خواستم بدوم پاهایم امّا یاری نمی‌دادند. اراده‌ام تمام زورش را می‌زد که به آن پاهای سرپیچ بفهماند که باید با تمام قوا بدوند، هول شده بود، هلشان می‌داد، امّا انگار نه انگار. 
- بابا بگو، چطوری به کسی می‌گوییم که دوستش داریم؟ منظورم این هست که، وقتی کسی را واقعا از ته قلب دوست داریم.
خورشید اول تیرماه، خسته از انقلاب تابستانی، آرام آرام بالا می‌آمد و اتاق پسرک شلخته داستان ما را روشن می‌کرد. آآآ… ببخشید. اسمش را نمی‌دانم. آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که فرصت نشد بپرسم.