سه چهار ساعت قبل آمدم به رختخوابم. اتاق تاریک است، گرم و مطبوع و بوی چوب سوخته را میتوانم از آنسوی لحاف بشنوم. بیرون، از کنار پرده کشیده شده پیداست، هنوز برف میبارد و صدای باد…
آن روز که مهلا زنگ زد خودت را برسان، نگفتم خودم میدانم یا شاید جرأت نکردم. مهلا خیلی وقت بود که دیگر به من زنگ نمیزد و این اواخر یک بار گفت: حالم را به هم میزنی…
او متولد آه و لذّتی نامقدس بود، امّا کوچکترین نسبتی با آن آه و لذّت نداشت. از طرفی با تمام عقاید باطل شیخ جنگیده بود و از چشم دوست و آشنا افتاده بود و از طرف دیگر…
ده سال از عروسیاش میگذشت و شش تا طفل داشت. البته فقط چهار تای اول مال او و حسن بودند؛ دو تای آخر پدرهایشان معلوم نبودند. یکی از آن دو، یک پسر موفرفری زردرنگ بود…
دایان چشمهایش را بسته بود. دنیا را از پشت پلکهای بسته تماشا میکرد. او اکنون چیزی از مناظر دور و برش را نمیدید اما زیباترین مناظر زندگی را تماشا میکرد. گرمی دو صورت تمامناشدنی بود…
وقتی که به خود آمدم اواخر آوریل بود. باران میبارید و بوی شکوفه بنفشه آفریقایی همهجا را برداشته بود. شاید اگر آن بوی خوش و نم باران را حس نمیکردم تا ابد بالای سر جنازهاش لبخند پیروزی میزدم…
یکی نیمهی پر را می بیند و آن یکی نیمهی خالی را. اینجور مواقع آنقدر با هم کَلکَل می کنند تا یکی دیگری را مغلوب و زمینگیر سازد. چه میشود که یکی برنده میشود و آن دیگری بازنده را نمیدانم…
اسمم شاید رضا یا شاید هم محمد باشد، شما بگو محمدرضا، شغل و کارم کاسبی نه همان تجارت، اصلاً هر دو سرم را بخورد شما فکر کن خوانندهی کافه کلبه، چند سالم است؟ پنجاهم و چند سال!
شمال سردی آهسته آهسته میوزید و پرچم روی دیوار را آرام میلرزاند. اگر تازه واردی آن شب آنجا بود و از وجود پرچم خبری نداشت بیشک گمان میکرد یکی از جاسوسهای طالبان روی دیوار ایستاده…
اشکهایش را با پشتِ دستش پاک میکند و به ساعت نگاه میکند؛ چیزی به آمدنِ احمد نمانده. میخواهد بیفوتِ وقت و تا زبانش به این حرفها میچرخد، به احمد بگوید که قصد دارد ترکش کند و برود…
تابحال عاشق شدهاید؟ من که خیلی عاشق شدهام. آنقدری که بالاخره یکروز تصمیم گرفتم دیگر عاشق نشوم. ولی چند ساعت بعد دوباره عاشق شدم. با خود میگفتم که این بار دیگر عشق حقیقی را یافتهام…