گرگ و میش صبح بود، اما هنوز همه بیدار بودند. مهتاب هنوز مینای قرمزش روی سرش بود، نشسته بود رو به روی پنجره و زل زده بود به چراغهای رنگی رنگی توی حیاط که روشن و خاموش میشد. همه ساکت شده بودند…
پیرمرد آمد. نگاه میکرد، سخت مینگریست. سرش را بلند کرد و به گوشهای خیره گشت، نگاهی کشدار به سویی که پایانی نداشت.... به مردم و به چشمهایی که در نگاه او محبوس شده بودند.
«یارِ ما غایب است و در نظر است» را که خواندم، یکدفعه علیرضا زد زیرِ خنده. بقیهی بچّهها همانجور پهن شدهبودند روی زمین. توی جمعی که ما بودیم، کسی چیزی از شعر و شاعری سرَش نمیشد…
باران میبارید. بوی طراوت صبحگاهی. بوی خاک. زمین خیس. باران، برکت خدا. به خانه برادر رسیدم شانهها و موی سرم نمناک شده بودند، دستی به روی سرم کشیدم چند قطره آب پایین چکید. زنگ مکعبی و کهنه خانه را زدم.
زنی با بارانی قرمز، همان کسی که مرا درگیر رازِ پنهان خود کرده، هر روز رأس ساعت چهار، وارد کافه میشود. با چکمههای پاشنه بلندش، پلههای چوبی کافه را یکییکی پشت سر میگذارد و…
«شنیدی میگن آه مظلوم بیچاره میکنه؟! اِل میکنه بِل میکنه؟! همهاش دروغه! همهاش! نمونهاش خودِ من و تو! این همه نفرین و دعا و آهِ من چی شد؟! داشتی راس راس میچرخیدی!
از آخرین دیدارمان شش سال میگذرد. قدم در پارهی مردهای از عمرم گذاشتهام. پارهای فراموش شده. به پستو رانده شده. قرار است مهشید را ببینم. همه چیز اما شکل دیگری است. زمان همه چیز را باخود میبرد…
شبهایی که اینجا بودی، دلم را به گفتن داستانهایت، پر میکردی. حرارت تنت را در نیم قدمیام حس میکردم، صدای نفسهایت از کنار گوشم عبور میکرد و بر موهایم مینشست، ابروهایت را به موی پیشانیات میزدی…
جونِ خسرو خان براتون بگه، ایشون یدِ طولایی در خوابیدن به شکل قورباغهای داره. از بچهگی موقع خوابیدن یه دستش زیر متکا و سرش و دست دیگهاش بغل و چفتِ مُتکّا در حالی که یک زانو به طرف شکم و زانوی دیگهاش صاف…
پشت شالیزارهای لشتنشا، از خیلی زمانهای پیش آقامراد بود و یک کت قهوهای که برای خواستگاری از نعنا خانوم آن را از بازار رشت خریده بود. یک کت قهوهای و چهارخانه که آقامراد با اولین دستمزدش آن را خریده بود…
پو اعتقاد داشت بزرگترین هنر یعنی تاثیر بر احساسات. به همین دلیل هم وجود منطق و اینتلکت در داستانهای رمانتیک را رها کرد و فقط به احساسات و غریزه رو آورد و از قالب گوتیک استفاده کرد…