هنوز گیجم همه همسایهها در کوچه ریختهاند و شاهد بیچارهگی و اشکهای بیامان ما هستند؛ با زل زدن به چشمان سردرگم ما با واژههای دلسوزانه، سفره همدردی را برای ما هموار کردهاند. ترحم همیشه برایم…
یک آدم معمولی چون من چه دارد؟ همهچیز. اطمینانی که در اندک بودن خودنمایی میکند. آری، من یک آدم معمولی هستم. غذایم را میخورم، هرروز به اندازهای اندک اما فراوان در قالب من. کار میکنم…
اصلاً تعجب نکردم. عادی بود که نام او در خانهٔ ایمیلهای دریافت شده ظاهر گشت. بالاخره باید برایم مینوشت. اگر امروز ننوشته بود، میباید تا ابد نمینوشت. اما آیا امکان داشت در این روز مرا فراموش کند؟
یکی از کارمندان فروشگاه، پسر جوان و خوشقیافهای بود. او مسئول نوشتن فاکتورهای فروش بود. فاکتور تلویزیون را نوشت و بعد از احمد آقا شمارهی تلفن خواست. لیلا که همیشه ادای آدم بزرگها را در میآورد…
نشسته بودم. بر روی همان چمنزارها. هنوز چیزی را به خاطر نمیآورم. انگار همه عناصر که باید کنار هم قرار بگیرند تا همه چیز را به خاطر بیاورم، هنوز یکی از چرخدندههایشان جا نیفتاده تا دست دراز کنند…
جلوی آینه ایستاده بودم و به تصویر ترک خوردهام درون شیشه شکسته نگاه میکردم. خواستم در این اوضاع از امید به خودم بگویم، از اینکه قرار است روزی همه چیز درست شود و حتما زمان بهترش میکند و هزاران بهانه دیگر…
از بچهگی مشکلِ نفس تنگی داشت. اگر چه دیگه با این بیماری کنار اومده، اما بُروز و شدتِ حملاتِ آسمش همیشه یکجور نیست. یکبار که دکتر در مورد بیماریش با آقای ستوان صَلابت، بابایِ نظامی و قُلدرش صحبت میکرد…
پسر روزنامه را روی میز سُراند و پاهایش را روی هم انداخت و طوری که انگار برای بار اول است پدرش را میبیند، به او نگاه کرد. در این بین مادربزرگ، «آه» جانسوزی از درون کشید. پدر، مادر، نوزاد به مادربزرگ نگاه کردند.
تا میخواهم از تخت پایین شوم بر نوک انگشتانم چیزی عجیبی را حس میکنم و ناگهان سوزش نیش زدن تا مغز استخوانم فریاد میزند. به سرعت پاهایم را به بالای تخت جمع میکنم، لامپ اتاق را روشن میکنم، میبینم بر روی…
معلم ریاضی با کتوشلوار خاکستری وارد کلاس شد؛ با عینک بزرگش با یک نگاه دانشآموزان کلاس را سرشماری کرد. بعد از سلام و احوالپرسی ترق و تروق کنان در کلاس قدم زد و موزائیکها را میشمرد. روی تخته سیاه با نوک…
جوابی برای سوالش نداشتم. فقط خودم را پهلو به پهلو کردم تا حداقل چشمهایش خیره به چشمم نباشد. بعضی وقتها خیال میکنم میدانست که من و بهار با هم حرف نمیزدیم. به همین خاطر دل میسوزاند…
چند دقیقهای میشد که پیرمرد روی صندلی چوبی قدیمی خوابش برده بود. حرکت کوچکی در خواب تکانی شدید به صندلی زهوار در رفته داد و او را بیدار کرد. سرش را به سمت پایههای صندلی پایین آورد، نگاهی به آنها کرد…