Tag: ادبیات ایران

زنگ تفریح بود. من با دوستانم در ایوان مدرسه گپ می‌زدم. در همین حین زلفی به سمت ما آمد و گفت: «عصر پنجشنبه تولدمه و تو، پوران، شهرنوش، نیلوفر و مهری هم دعوت هستید» من  به تته پته افتادم آخه تا حالا به هیچ تولدی دعوت نشده بودم، همه دوستانم با کلی ذوق کردن  بلافاصله قبول کردن و بعد من که می‌خواستم از دوستانم کم نیاره گفتم: «باشه حتما می‌آیم فقط آدرس خانه‌تان را بعد از کلاس برایم بنویس» زلفی بهم گفت: «حتما»
اسمش را شنید انگار کسی بخواهد از خوابی سنگین و آشفته بیدارش کند. صدای منشی بود که دوباره او را به داخل سالن شلوغ و خفه برگرداند. نمی‌دانست که چه مدت دیگری گذشته است بلند شد و در حالی‌که دستش را به کمرش گرفته بود خودش را جلو در اتاق دکتر رساند. داخل اتاق شد. اتاق بزرگ و خوش‌بو بود. دیگر آن‌جا از آن‌همه هیاهو و ناراحتی سالن انتظار، خبری نبود.
اولین بار وقتی در بالكن نشسته بودم و صد سال تنهایی ماركز را می‌خواندم او را دیدم؛ دقیقاً وقتی‌که رمدیوس خوشگله با جسم و روح به آسمان پرواز كرد، رقاصه با تشتی پر از ملحفه‌های سفید در بالكن ظاهر شد. با ورودش به بالکن حواس تمام کسانی که در آن خیابان به رفت‌وآمد مشغول بودند را به خودش معطوف کرد اما او به ‌کل جهان بی‌تفاوت بود.
من از درخت چنار تنومند پشت پنجره می‌ترسیدم وقتی خواب بودم می‌دیدمش که با چشم‌ها و دماغ چوبی‌اش ایستاده آن بیرون و برایم خط‌ونشان می‌کشد، بخاطر تمام اذیت‌هایی که می‌کردم بخاطر تمام بدغذایی‌هایم که بابا را مجبور می‌کرد قاشق را با هزار ادا و اطوار در دهانم بگذارد می‌گفت: «باز کن گاراژو کامیون با ماسه داره میاد»
روز پنج‌شنبه بود و ما شیفت ظهر بودیم، درس دینی آن روزمان در مورد دعوت پیامبر از مشرکان مکه به دین اسلام بود و آقای چراغ‌زاده عادت داشت دروس را به تفسیر بیان می‌کرد. مثلاً در همین درس از مصائب پیامبر و راههای ابلاغ رسالت می‌گفت و داستان‌هایی هم که بدنبال مطالعه فراوان بلد بود می‌آورد، من از آخر کلاس بلند شدم و گفتم: « آقا ما هم می‌توانیم انسان‌ها را به راه راست هدایت کنیم؟»
زن‌های سابقِ تمامِ راننده‌های مِترو در دنیا دروغگو هستند. وقتی کنارِ دستت می‌ایستند و با چشم‌های ریز‌ و مرده‌شان که در پشتِ آن‌ها کوره‌های صابون‌سازی در حالِ گداختن است، به تو نگاه می‌کنند، شروع می‌کنی به لیز شدن و کَف کردن، عین همان صابون‌های داغِ تازه در آمده از کوره.
 بیرون که می‌‌رفت در را قفل نکرده بود ولی کلید را دو دور چرخاند تا در باز شد. زن جلوی آینه جاکفشی ایستاده بود و موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌‌کرد. باریکه آفتابی که به دستش می‌تابید تصویری از تحرکی مغشوش روی دیوار می‌‌انداخت. بدون اینکه چشمش را از آینه بردارد شالش را از دور گردنش باز کرد و کنار پالتویش آویزان کرد.
به ملیحه گفتند بزای. هرچه گفت الان وقتش نیست نمی‌شود بچه‌ام نمی‌آید گوش ندادند. گفتند اگر نمی‌توانی بزایی بگو برویم یکی بهترش را برای حبیب پیدا کنیم. گفتند از حبیب بهتر برای کسی نیست و هزارتا بهتر از تو برای حبیب هست. نه فقط یک بار نه فقط چندبار، هروقت ملیحه را می‌دیدند می‌گفتند.
اوایل فروردین ماه بود هوای خنکی صورتش را گاه به گاه آرام و تند  نوازش می‌کرد. تاریک‌ترین قسمت ایوان خانه نشسته و به چشمک زدن ستاره‌ها خیره شده بود. تاریکی غروب پنجشبه دلش را در خود فشرده بود و ذهنش بی‌تاب روزهای خوب بهاری بود. روزهایی که نصفی از عمر بیست ساله‌اش را به امید آمادنش شاد زیسته و روحیه‌داری کرده بود. فکرش را به قسمت قشنگ اتفاقی که قرار بود بیفتد، می‌کشاند.
طلیعه روی پای مامان‌اش در صندلی عقب نشسته بود و در کنارشان به ترتیب مامان‌بزرگ و طاهر نشسته بودند. آقاجان روی صندلی کنار راننده و عمو طبق معمول مسافرت‌های قبلی در کنار آقاجان نشسته بود، بابا هم رانندگی می‌کرد، راننده سفرها بابا بود، اما فرمان زندگی همه اعضای خانواده دست آقاجان بود، او به همه می‌گفت چی کار بکنند، چی بخرند، چی بپوشند! همه عادت کرده بودند انگار اگر وضع غیر از این بود اذیت می‌شدند. 
نه فقط نسرین، بلکه همه‌ی آن جمعِ ده دوازده نفره‌یِ بیوه‌زن‌ها و دخترتُرشیده‌های پولدار، اِنگار که ماست به دَهَنِشان زده باشند، بِر بِر خال خدیج را نگاه می‌کردند. انگار در دودِ وینستون لایتی که اتاق را عینِ حمّامِ سونا کرده بود، شناور شده باشند. ماه‌مُنیر یا درستش آن طور که صدایش می‌زدند، ماه‌مَموش که ناخُنِ کُلفتِ شَستَش را روی حبه‌انگورِ قطعه کیکَش بازی بازی می‌داد، برای شکستنِ این فضای سنگین لَب روی ماتیکِ بَنَفشش تَر‌ کَرد. 
عمومصیب توی کار کلیه بود. افسانه‎ای قدیمی در موردش می‎گفت که از صدای شاشیدن آدم کلیه‎اش را قیمت‎گذاری می‎کند. همین که چشمش به مهمان می‌افتاد، سریع می‌رفت هندوانه قاچ می‌کرد و به زور تعارف می‌چپاند توی حلق بدبخت. بعد هم که طرف بلند می‌شد برود دستشویی خیلی جدی و مصمم پشت سرش می‌رفت و گوشش را می‌چسباند به در. عادت بدش بود.