Tag: ادبیات ایران

بعد از سال‌ها دوباره به خانه‌ی خاله مونس آمده بودم، هیچ‌چیز مثل روزهای کودکی‌ام نبود! دروازه‌ی آهنی بزرگ، رنگ شده بود، حیاط، آن حیاط سابق نبود، چاه را پوشانده بودند و از همه‌ عجیب‌تر، جای درخت آلوی سرخ آب‌دار را، درخت انار گرفته بود.
یادم می‌آید جایی خوانده بودم که اسم و فامیل افراد می‌تواند تأثیر به‌سزایی در اقبال و ادبارشان داشته باشد. به عقیدۀ من این مسئله در پنجاه درصد مواقع، عیناً صدق می‌کند و در پنجاه درصدِ باقی‌مانده، دقیقاً برعکس عمل می‌کند.
شیشه پنجره کلاس از سرما و رطوبت کدر شده بود. از پشت شیشه کدرشده نگاهم را دوخته بودم به حیاط مدرسه و انتهای آن که به خیابان گل‌آلود ختم می‌شد. درب مدرسه مثل اکثر اوقات باز بود…
با تیغه‌ی فلزی مدادتراشم روی نیمکت چوبی کهنه نام تو را می‌نویسم، زیرچشمی نگاهت می‌کنم، یک ردیف جلوتر از من نشستی و حرف‌های خانم عبدویی را گوش می‌دهی، سرم را روی نیمکت می‌گذارم، همانجا که اسمت را حک کرده‌ام…
رد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شلاق‌های آقا معلم خیلی می‌سوزد. وقتی چوب و فلکش را می‌آورد و با شلاق به جان کف پا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایم می‌افتد، ده تا‌‌ی اولش خیلی درد دارد، انگار جانم از کف پا‌‌‌‌‌‌‌‌هایم می‌زند بیرون…
عروسکِ مورد علاقه‌ی خواهرم را شبانه از اتاقش دزدیدم. از باغچه‌ی داخل حیاط لانه‌ی مورچه‌ها را زیر نظر گرفتم. وقتی ملکه بیرون آمد عروسک را جلویش انداختم. ملکه اول ترسید، به زیر بزرگ‌ترین برگ درخت بالای لانه خزید.
پیرزن آن‌قدر نحیف و چروکیده و ضعیف بود که حتی نمی‌توانست در ماشین را باز کند یا درست روی پاهایش بایستد و با پشت خمیده راه می‌رفت و حتی نمی‌توانست درست حرف بزند. صدساله به نظر می‌رسید، اما…
انگار قرار نبود این معما حل شود. به قول مامان هیچ‌چیزی تو این دنیا حساب‌وکتاب ندارد. درست مثل من که بی‌هیچ دلیلی، دیگر آرزوی خوانندگی نداشتم. گاهی آرزوها پشت زمان جا می‌مانند و آرزوهای نو با عشوه جایشان را تصاحب می‌کنند.
زندگی یعنی خاطرات. بدون خاطره نه زندگی هست، نه انسان و نه هویت. برای ساختن یک خاطره به بیش از یک نفر نیاز هست. اصلا به یک جامعه نیاز است. خاطره یعنی زندگی. خاطره یعنی جامعه.
زن و شوهر به آشپزخانه می‌روند، با هم آشپزی می‌کنند، می‌خندند، یکدیگر را در آغوش می‌گیرند، از آشپزی هم ایراد می‌گیرند، یکدیگر را برانداز می‌کنند و برای مدتی، جوان‌های بیست و چند ساله‌ای می‌شوند، سبک‌بال و شاد.
پدرش از تمام پدرها یک متر کوتاه‌تر بود. این را همه می‌دانستند. وقتی به مدرسه‌اش سرمی‌زد یا با تاکسی زردرنگ دنبالش می‌آمد احساس می‌کرد هم‌کلاسی‌ها به او و پدرش جور دیگری نگاه می‌کنند.
یک روز صبح‌ وقتی کربلایی‌خلیل، جوراب‌ها را توی ساک ورزشی می‌گذاشت که ببرد بازار، پسر توی حیاط ‌نشسته بود و کیفش را حاضر می‌کرد، کل خلیل زیر لب شروه‌ی سوزناکی می‌خواند، هر وقت به یاد زن اولش می‌افتاد شروه می‌خواند…