چاقوی خونی رو انداخت و با قدمهای تند و دردناکی از من دور شد. هر قدمی که برمیداشت بیشتر توی تاریکی فرو میرفت و شبیه یک کابوس میشد. یک لحظه به خودم گفتم، شاید همهاش فقط یک کابوس شبانه بوده.
اصغر سرش را با دو دست گرفته بود و سعی میکرد نقطهای مشخص از کلهاش را با انگشتان استخوانی خودش بمالد. چشمانش را بخاطر درد زیادی که میکشید با تمام توان فشار میداد. و با صدای بلند سعی میکرد…
نانِ خودش را به من داد. جوان سبزه و بذلهگویی بود. گفتم: «آخه پس خودت چی؟» گفت: «الان اون موقعس که باید به ماده 13 از سی بندی که پیامبر برای برادر مسلمانش اسم برده عمل کنی!» بعد انگشت شست و اشارهاش را…
خواب بدی میبینم. فلکه آب بزرگ شده و دنبالم میکند. آنقدر در خواب دویدم که به نفس افتادم. تشنه بودم و به دنبال آب میگشتم. به مزرعه ذرت که رسیدم، ذرتها چشم و دهان داشتند و همگی میگفتند «چرا آب را قطع کردی…
دلش میخواست گریه کند، بغض بیخ گلویش را خف کرده بود، دریغ از قطره اشکی و آرام داشت خفهاش میکرد، لرزشی تنش را در بر گرفته بود، پاهایش را بر کف اطاقک میکوبید، مثل نوجوانیها که تنها در باغ پدر مهری برای او شعر…
پسر هنوز داشت گریه میکرد و مادرش او را در آغوش کشیده بود. به طرف نیمکت و کیفم رفتم و یکی از بادکنکها را برداشتم، یک بادکنک زرد. آن را باد کردم و خواستم به دست بچه بسپارمش…
دستم را میکشم روی لبه لیوان بلور چای. به دستم، الکل اسپری میکنم. لیوان را برمیدارم و از چای دارچینی که جوادی دم کرده، مینوشم. به ساعتم نگاه میکنم: سی و شش دقیقه است در این جلسه لعنتی گرفتار شدهام.
بالاخره مرا هم بردند به میهمانی. دیروز پدر و مادرم راضیام کردند. «همه میروند»، «همه هستند»، «باید رفت» و... «چارهای نیست». چارهای هم نبود. پدر وقتی اینها را میگفت کمی سرش پایین بود و خجالتزده.
در راه، ذهنم لحظهای آرام نمیگرفت. نقشهی من یک کپی از چیزهایی بود که خوانده و شنیده بودم، درست مثل همان جمله در کتاب پرده. اصلا فیلم و اخبار حوادث برای چیست؟ درس عبرت؟
خاله الهه روی صندلی دایرهای قرمز، از خستگی کُندیِ کار، هی سرش را تکانتکان میداده طوریکه میدانِ دیدِ چشمهای ضعیفشدهی آقاموسای طوماری که پنجاه را رد کرده است و در مرز شصت است را، تیره و تنگ و تار میکرده.
دریا شب قبلش به من زنگ زد. گفت که با او به شمال بروم. اولش فکر کردم که شاید با فروش ویلا موافقت کرده است. اما وقتی با هم سوار ماشین شدیم و من بحث را باز کردم، متوجه شدم که همچنان موافق نیست…
یکی گیتار میزد و آن یکی که ته صدای بم و سبیل دمموشی داشت آواز میخواند. کسی که گیتار میزد لباسهای مرتبی داشت و انگار موهایش را روغن زده بود. گاهی طوری بدنش را همراه گیتار تاب میداد که…