Tag: ادبیات ایران

خودرویِ حاجی و پسرش کم کم از راه می‌رسه، موتور هوندا با سرعت خیلی کم حرکت می‌کنه که در صورت رسیدن ماشین حاجی و پسرش همه چیز طبیعی به نظر برسه. راننده‌ی آریا هم مماس با موتورِ حسین و دوستش و با کمترین فاصله‌ی…
دوباره در زدند. اما او آن‌قدر غرق عبادت بود که حتی اگر در را می‌شکستند هم متوجه نمی‌شد. فرشته کمی صبر کرد و سپس آهسته در را باز کرد و پاورچین پاورچین وارد شد. اتاق کوچک‌تر از آنی بود که از بیرون نشان می‌داد…
کون‌لختی با چتری باز در سر کوچه‌ی فلان ایستاده بود و عبور گله‌وار کون‌لخت‌های دیگر که فراری از بارانند را با آرامش نظاره می‌کرد. گویا برایش هیچ اهمیت ندارد. آری، او به آرامی می‌نگرد. صدایی می‌شنود و…
آذر چشم‌هایش را باز کرد و اولین چیزی که دید دیوار چرک ‌مُرد و طوسی رنگ اتاق بود. به پهلوی راست چرخید. به پرده‌ی سفید و صورتی اتاق خیره شد و بعد آهسته بلند شد و نشست. پاهایش قوت نداشتند برای همین به سختی…
ده دقیقه پیش یک رژ لب دزدیدم. از داخل کیف دختری که قرار نیست ببینمش. یک راست آمد و روی صندلی جلو نشست. با اینکه عقب خالی بود، جلو نشست. زیبا بود. همین که راه افتادم سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و…
صندلی عقب ماشین، کنار پنجره نشسته بودم. چیزی نمانده بود که به ایستگاه راه‌آهن برسم. به خودم دلخوشی می‌دادم که طولی نمی‌کشد و دوباره برمی‌گردم. باران می‌بارید. هوا هنوز روشن نشده بود. شهر خلوت، آرام و دلگیر…
بعد از بوسیدن چشم‌های حمراء، رضا اون و به قفسِ تنهاییش برمی‌گردونه که از همه‌ی نرها و حتی از چشمِ مشتری‌هاش دور هست. بعد، چراغ‌ها رو خاموش می‌کنه و مثل هر شب قفس حمراء و بر‌میداره و با خودش به خونه می‌بره تا…
دلش خواست مثل وقتی‌هایی که حالشان با هم خوب است، سرش را بگذارد روی سینه مرد و قربان صدقه‌اش برود. خیلی از حرف‌هایی که توی دلش مانده به حامد بگوید و بگذارد مرد توی چشم‌هایش بخواند چقدر دوستش دارد…
چند هفته بود که هر شب تا چندین ساعت پس از بامداد نیز خوابم نمی‌برد و وقتی هم که چشم روی هم می‌گذاشتم، راس ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شدم و خیلی هم پیش می‌آمد که اصلن نمی‌خوابیدم تامجبور نباشم زحمت…
بعد از ده‌بار تعریف‌کردن هرچیزی آدم حتمن به اشتباه می‌افتد و اتفاقات را پس و پیش تعریف می‌کند، اگر تناقضی در حرف‌هایم است تقصیر من نیست، دیگر خسته شده‌ام. از همان وقت که در فرودگاهِ کابُل منتظرِ چمدان‌هامان…
حالا من در اتاق کم نورم نشسته‌ام. یادم نمی‌آید چرا در ذهنم به مغازه رفته بودم، چرا در مورد رفتن به آنجا نوشته بودم، آخرین بار که پایم را از در اتاق بیرون گذاشتم چه فصلی بود، فصل‌ها را به خاطر نمی‌آورم.
خانم‌های مُرده‌شور مامان را که آوردند گذاشتند رویِ تختِ مرده‌شورخونه و پارچه را از صورتش برداشتند، خاله غَش کرد. نازی خانم، زنِ غلام‌گل‌فروش، زود رفت برایش آب‌قند درست کرد و آورد. قُلُپ قُلُپ به دَهَنِ خاله…