داستان کوتاه

دودِ بیصدا
سرش را بلند کرد، پشت شیشه، مردی نشسته بود. با چهرهای سوخته، چشمانی فرورفته، و دستهایی ترکخورده روی همان سکو، اما اینبار، مرد لبخند نمیزد و فقط نگاه میکرد و کارمند، بیاختیار، نفس کشید…

قبلاز حمام
همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد؛ انگار میخواست خودش را مجاب کند که خوشبختی و شادی بسیار نزدیک است. چهرهی زن هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظهای کوتاه نمایان و محو شد…

رفیق هم زندانم
آن شب مرا لتوکوب نکردند و نان هم دادند. نیمههای شب نالههای جوانی که پهلویم به زنجیر بسته بود خاموش گشت و بیحرکت افتاد. او که شب گذشته تا صبح از شدت درد تقلا میکرد، امشب یکباره آرام شد…

خهبات (شورش)
نفرت از لابهلای دندانهای نامرتبش، روی لبهای کلفت و سیاهش ریخت. هیکل نخراشیده و زنگزدهاش را از نظر گذراند. درحالیکه بیل را به سینهاش میکوبید نالید: بگیر آهنپاره…

به نام ملاقات مادر و به کام ساغر
دستانم آمادهی لرزیدن بود اما انگار دستان او از قبلتر به لرزیدن عادت داشت. صدایم داشت به قطعی میرفت اما انگار صدای او از قبل برای وصل کردن کلمات جان داده بود. پاهایم رو به خشکی میرفت اما انگار راه رفتن…

آتشبازی
اواخر اکتبر ۱۹۶۲ بود. موشکهای روسی را به کوبا میفرستادند. کندی و خروشچف با هم بگومگو میکردند. ممکن بود دنیا به پایان برسد. این حرف رایجی بین مردم بود: «غصه نخور، دنیا که به آخر نرسیده.»…

قلبی که میبیند
گمان نمیکنم از آن موقع چیز جدیدی به این جهان اضافه شده باشد. فقط مردم کمی نسبت به من مهربانتر شدهاند. مردها وقتی به من میرسند به رسم احترام گامهایشان را کُند میکنند؛ همهی بچهها به من سلام میکنند…

نمایش واقعی
روی صحنه بچهها درست مثل تمرینها بعد از کشتن سرباز اسرائیلی با سنگها و چوبهایشان بالای سر جنازه سرباز اسرائیلی شق و رق ایستاده بودند. مانوک هم وسط صحنه افتاده بود. از سر و صورتش خون میآمد. صورتش پاره…

تفنگ دست دوم
این لقبی بود که با آن من را در مدرسه صدا میکردند. دلیلش را هم نمیدانستم. یک روز یکی از قلچماقهای کلاس یک پس گردنی به من خواباند و بعد هم گفت:«قالپاق». از آن روز اسم من ماند قالپاق…

ذاهل
دیر وقت است و تاریکی به اتاقم سرایت کرده. این آغاز میعاد همیشگی من و خیال توست. پیش از خواب؛ آنجا که همه چیز دست یافتنیست. آنجا که تو را دارم. آنجا که صدایت میکنم. آنجا که صدایم میکنی…

رولت مزاری
بادی که میوزید، میان موهایم میپیچید. میتوانستم هر کدام از تار مو را که بخواهم حس کنم؛ رقصش با باد و موج برداشتنش از حیات. احساس آخرین و اولین مرزهای در جهان بودن شده. درک جهان موجی شده بود، که موجی میآید…

عروس
ایکبیری حرف زدنش را هم بلد نبود. نمیدانست چطور حرف بزند که دل آدم را با خودش ببرد. شوهر خدابیامرزم یک کلمه که از دهنش بیرون میپرید حاضر بودم جانم را برایش بدهم، بچه که چیزی نبود…

نگاه خیرهی او
کمی این پا آن پا کرد و درجا ایستاد. چند قدم برداشت و نوکی به زمین زد و باز ایستاد. مهرداد طاقت نیاورد و کرمش گُل کرد. سکوت را شکست و با توپ محکم کنارش کوبید. سبزینه با شلیک توپ شوکه شد. با سرعت دوید و دور شد…

سامِری خیلی مهربان
آقایی کراواتی، با تیپ و ظاهر فردی روشنفکر، احتمالاً همسن و سال خودش، با سر و وضعی خیلی تروتمیز تاکسی را صدا زد، کنارش نشست و آدرس جایی نزدیک را داد. در یک موقعیت دیگر آرتاک با کمال میل سر صحبت را با او باز میکرد…