ادبیات، جامعه، سیاست

باران چرب

رضا معین

از تاکسی پیاده شده بود که یادش آمد قرص های زنش را نگرفته. بی تفاوت به کل هستی، راهش را به سمت داروخانه کج کرد. کلاه پالتویش را روی سرش انداخت تا نم نم باران موهایش را چرب نکند. هوایی شاعرانه برای مردم پارک آنسوی خیابان. تنها چیزی که وقتی سرش را چرخاند، توانست ببیند کمی، قسم می خورم فقط کمی، برگ های تیره چند کاج در پس زمینه خاکستری آسمان بود. 

صدای جیغ و بعد جسد از هم پاشیده دختری جوان.

لحظه ای ایستاد. به اندازه نگاه کردن به پشت بام و فکر کردن به روش هایی کم سر و صداتر. دختره هوچی. داروخانه درست بغل خانه اش بود. وارد داروخانه که شد، متاثر از گرما و سقف کوتاهش، حسی از اعتماد و امنیت به جانش نشست. نسخه را روی پیشخان گذاشت و رو به تلویزیون کرد. هواشناسی: باران تا آخر هفته. به همراه وزش باد. احتمال طغیان رودها. صاعقه. بالای کوه ها نروید.

صدای زن یک چشمی توی گوشش زد: «بیست پوند!»

با طمانینه یک بازنشسته شصت ساله، پول را از کیفش درآورد و روی پیشخان گذاشت.

از داروخانه که بیرون آمد، بیشتر از سر بی حوصلگی، تاکسی گرفت. رادیو داشت خرگوش سفید جفرسن ایرپلین را پخش می کرد. درست در اوج آهنگ، صدای آژیر آمبولانسی همه چیز را خراب کرد. کرایه را حساب کرد و پیاده شد.

لابی هتل، با آن موزیک جاز و نور زرد خسته اش، برای بلعیدنش دهان باز کرده بود. سریع داخل آسانسور شد و دکمه را فشار داد. اتاقک خالی آماده خدمتگزاری بود. داخل شد و دکمه چهار را فشار داد. کاملا حواسش جمع بود که نگاهش را از کف آسانسور نگیرد. نباید دم به تله می داد. هیچ آینه ای در کار نبود. طبقه چهارم. دینگ. وقتش است که بروی بیرون.

صدای قدم هایش در راهرو می پیچید. کاملا احتمال می داد سر حوله‌پیچ زنی از یکی از اتاق ها بیرون بزند و بگوید: «هیس!»

کلید را از جیبش درآورد و در اتاق ۴۲۰ را باز کرد. زنش، آن ماده شیر معتاد، لم داده روی کاناپه، با سیگاری در دست، به سقف خیره شده بود. پلاستیک قرص ها را روی اُپن گذاشت و لیز خورد داخل دستشویی.

زن، با آن صدای خرده‌شیشه‌دارش داد زد: «چند تا برای یک خواب ابدی؟»

مرد که شیر آب را باز کرده بود، گفت: «چی؟»

 

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

چهار داستانک: سیزیف و اندوه بی‌پایان یک دختر

مرد تهی‌دست با همسر و کودکش دور سفره نشسته بودند و با تکه‌ای نان خود را سیر می‌کردند. تلویزیون کهنه‌ی سیاه و سفید، برنامه‌ی آشپزی پخش می‌کرد: زنی مصروف تهیه‌ی یک نوع کلوچه بود! 

کودک که حسابی احساس گرسنگی می‌کرد و هوس شیرینی داشت، آب دهانش را قورت داده، با نگاهی معصومانه به پدر نگریست و گفت:

-نمی‌شود کمی کلوچه از تلویزیون قرض کنیم؟

پنجره‌ها

آن طرف خیابان یک خانه بود. در آن خانه یک پنجره و در آن پنجره، دختری. و دختر ساعت‌ها از پنجره‌اش به دنیای بیرون نگاه می‌کرد. در طرف دیگر خیابان، خانه دیگری بود. آن خانه هم پنجره‌ای داشت. در آن پنجره یک پسر بود. او هم ساعت‌ها از پنجره‌اش به بیرون نگاه می‌کرد. اما بیشتر آن ساعت‌ها، از پنجره خودش به پنجره آن طرف خیابان و دختری که در آن بود، نگاه می‌کرد.

Designed & Developed by Nebesht Media