داستان کوتاه

چند روز خوب

اوایل فروردین ماه بود هوای خنکی صورتش را گاه به گاه آرام و تند  نوازش می‌کرد. تاریک‌ترین قسمت ایوان خانه نشسته و به چشمک زدن ستاره‌ها خیره شده بود. تاریکی غروب پنجشبه دلش را در خود فشرده بود و ذهنش بی‌تاب روزهای خوب بهاری بود. روزهایی که نصفی از عمر بیست ساله‌اش را به امید آمادنش شاد زیسته و روحیه‌داری کرده بود. فکرش را به قسمت قشنگ اتفاقی که قرار بود بیفتد، می‌کشاند.

عادت می‌کنیم

طلیعه روی پای مامان‌اش در صندلی عقب نشسته بود و در کنارشان به ترتیب مامان‌بزرگ و طاهر نشسته بودند. آقاجان روی صندلی کنار راننده و عمو طبق معمول مسافرت‌های قبلی در کنار آقاجان نشسته بود، بابا هم رانندگی می‌کرد، راننده سفرها بابا بود، اما فرمان زندگی همه اعضای خانواده دست آقاجان بود، او به همه می‌گفت چی کار بکنند، چی بخرند، چی بپوشند! همه عادت کرده بودند انگار اگر وضع غیر از این بود اذیت می‌شدند. 

نعش‌کشان

قفل شده بودند. همه‌شان مانند جنازه‌ای که می‌کشیدند قفل شده بودند. نعش را از طبقه سوم باید چهار نفری می‌بردند پایین تا سوار ماشین کنند. اولش وزن زیادی نداشت اما خشک شده بود، جوری که تا نمی‌شد. مگر می‌شود بدن تا نشود؟ می‌گفتند: «آدمی، نرم و لطیف زاده می‌شود و هنگام مرگ خشک و سخت می‌شود».

شاخ

وقتی که اولین برآمدگی روی سرم ظاهر شد، همه خیال می‌‌کردند کله‌ام به جایی خورده است و ماسیده. شب که طبق عادت سرم را روی ران ننجون گذاشتم و خودم را مچاله کردم تا با انگشت‌‌های چغر شده‌اش کله‌ی کم پشتم را بجورد، گفت: «یکی دیگه!» دستم را گرفت و نشاند روی سرم. درست به قرینه‌ی برآمدگی اولی، تپه‌ی تازه‌ای در سوی دیگرش سبز شده بود. ننجون کمی دلشوره گرفت. پرسید: «کله‌ت رو جایی نکوبیدی پسر؟ حتم دارم جایی کوبیدیش.» قسم خوردم سرم را جایی نکوبیدم.

خانم مرگ

خانم مرگ، با یک جفت دستکش  مشکی تند و تند پشت لب‌تاپ نامه می‌نویسد. زیر نامه‌ها را با عجیب‌ترین امضایی که تاکنون دیده‌ام، امضا می‌کند. امضایش یک طور عجیبی ته دلم را خالی می‌کند. از هر طرف که نگاهش کنی می‌توانی آن را طور دیگری بخوانی. وقتی از دور نگاه می‌کنی، انگار نوشته زندگی. نزدیک که می‌شوی اما شبیه مرگ می‌شود.

میلو

 اسکار رو به روی ویترین ایستاده است. آنقدر به ویترین نزدیک است که هوای خارج شده از دهانش ابری از بخار روی شیشه تشکیل می­دهد. وقتی نفس می­کشد بخار محو می­شود. نمی­تواند نگاهش را از روی دوربین عکاسی، مدلِ فویگتلِندا بِسا که تصادفی دیده­ است، بردارد.

نجات یافته

دختر جوان فقط به پیش می‌دوید. گاهی با سر میان چاله‌ای شنی می‌افتاد و گاه با پا و سر و سینه، درون بوته‌های بزرگ خار می‌رفت. اما این‌ها برایش اهمیتی نداشت. فقط می‌خواست آنقدر برود، تا که به پناهگاهی امن دست پیدا کند. چند صد متر عقب‌تر از او روشنایی متحرک نوری پیدا بود.

حوض

حوض بزرگ و لبالب از آب، در میانه‌ی چمن سبز، صفای خاصی به اطراف خود داده بود و کُل باغ و عمارت را زینت می‌بخشید. تلالو و بازتاب نور در سطح انحنایی و موج‌دار آب، بلورهای رنگ رنگی شکل می‌داد. در واقع استخری بود، به بزرگی و رنگ آسمان، که همه چیز را در خود منعکس می‌داشت.

برای فراموش شدن تنها به یک جفت بال نیاز است

نور از میان لکه‌های بزرگ روی پنجره به سمت داخل سرازیر می‌شود و در گلدان شیشه‌ای و خالی گوشه‌ی اتاق می‌میرد. چشمان صدرا به تلویزیون دوخته شده است اما فکرش فرسنگ‌ها آن طرفتر جریان دارد. با خود فکر می‌کند، چگونه می‌شود رفت اما بود؟ چگونه ضمیر‌ها می‌توانند به این سرعت عوض شوند ؟چطور می‌شود عوض شد طوریکه فقط یک نفر بفهمد؟ چطور می‌شود احساس نداشت اما به شدت حساس شد؟

ترس از پرواز

اجازه داده بود پسر دو شب قبل را خانه‌ی پدری‌اش بماند. دیروز وقتی رفته بود دنبالش، از دویدن، لپ‌هایش گُل انداخته بود. عموهایش و بچه‌هایشان هم نفس‌نفس می‌زدند. از لای در چشمش خورده بود به رزهای قرمزِ حالا دیگر بلندبالایی که خودش کاشته بود.

کلّه‌پاچه

بین کله‌های گوسفند توی سینی سر پخته شده یک آدم هم دور سینی کله پزی چیده شده بود. کل حسین با ملاقه آب‌گوشت را روی کله ها می‌ریخت و اصلاً روی خودش نمی‌آورد و آدم‌های بیرون و توی دکان هم روی خودشان نمی‌آوردند. مرد با عصبانیت از خانه‌اش زده بود بیرون و از جلوی دکان کله‌پزی رد می‌شد که این صحنه را دید. مرد حالت تهوع گرفت ولی جلوی خودش را گرفت تا کسی شک نکند. از تعجب چشم‌هایش گرد شده بود.

آدمی مثلِ کوه

دوست داشتم بازهم حویلی پر از گُل و گِل آن‌ها را ببینم. در باز بود. با احتیاط به حویلی قدم گذاشتم. دیدم تعداد زیادی از مردانِ همسایه درون حویلی حاجی‌اند. چند بته گُل زیر قدم‌هایشان پژمرده شده بودند.  فکر کردم شاید مهمانی دارند. نمی‌دانم چرا حس کردم پدرم هم آنجاست. پدرم آن‌جا بود. او را از آستین چپن سبز‌رنگش، میان مردان همسایه شناختم.