
چند روز خوب
اوایل فروردین ماه بود هوای خنکی صورتش را گاه به گاه آرام و تند نوازش میکرد. تاریکترین قسمت ایوان خانه نشسته و به چشمک زدن ستارهها خیره شده بود. تاریکی غروب پنجشبه دلش را در خود فشرده بود و ذهنش بیتاب روزهای خوب بهاری بود. روزهایی که نصفی از عمر بیست سالهاش را به امید آمادنش شاد زیسته و روحیهداری کرده بود. فکرش را به قسمت قشنگ اتفاقی که قرار بود بیفتد، میکشاند.










