
پیرزن و قالیچه قرمزش
پیرزن آنقدر نحیف و چروکیده و ضعیف بود که حتی نمیتوانست در ماشین را باز کند یا درست روی پاهایش بایستد و با پشت خمیده راه میرفت و حتی نمیتوانست درست حرف بزند. صدساله به نظر میرسید، اما…

پیرزن آنقدر نحیف و چروکیده و ضعیف بود که حتی نمیتوانست در ماشین را باز کند یا درست روی پاهایش بایستد و با پشت خمیده راه میرفت و حتی نمیتوانست درست حرف بزند. صدساله به نظر میرسید، اما…

پدرش از تمام پدرها یک متر کوتاهتر بود. این را همه میدانستند. وقتی به مدرسهاش سرمیزد یا با تاکسی زردرنگ دنبالش میآمد احساس میکرد همکلاسیها به او و پدرش جور دیگری نگاه میکنند.

احمد کنار پنجرهی بزرگ شفاخانه ایستاده بود. به دشت پهناور و خشک که در برابرش بود چشم دوخته بود. شفاخانه تنها ساختمان این دشت وسیع بود. داخل شفاخانه نیز سکوت مطلق حاکم بود.

آفتاب کمرمق اما مداوم اسفندماه حالا دیگر چند روزی میشد که تمامی نداشت و خودش را روی تمام روستا پهن کرده بود و تمام سعیاش را میکرد تا بتواند برفهای خشک و یخبستهی این چند ماه را آب، و خانههای نحیف و کوچک را از زیر بارِ آن خالی کند.

با این که اون روزها شش سال بیشتر نداشتم و خیلی کوچیک بودم، همه چیزو خوب یادمه! روزهایی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه! بعضی وقتها انگار چند نفر دستمهامو میگیرن و چشمهامو باز نگه میدارن و مجبورم میکنن…

بوی گوگرد خیس و برادهی آهن میآید. بوی تیِ نمناک که انگار پنج دقیقه از کشیدنش روی زمین چرکِ راهرو گذشته باشد. انگار لاشهی حیوان مردهای را روی زمین کشیده باشند. صدایی از دور میآید. کسی فریاد میزند: کی خستهست؟

همهچیز در جابهجایی بود و تنها چیزی که میشد دید، خانهی در حال لختشدن بود. کارگران میآمدند و هویتِ ساختمان را در کامیون بار میزدند و میبردند. کهنگی خانه مثل نان بیات میماند.

یک هفتهی تمام وقت و بیوقت باران میبارید، زمین خیس بود و آسمان تاریک. باران تمام فصل چیزی نبود که مردم این ورها با آن اخت باشند و به آسانی سر سازگاری با آن پیدا کنند.

غم بزرگی در درونش موج میزد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقعها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرفزدن هم نداشت. چهچیز او را به اینجا رسانده بود؟

میگفتن که بیخداس، آخه همیشه خدا رو مورد پرسش قرار میده و میگه عیسی پسر خدا نیست؛ پدر مرا ببخش، آره میگفتم براتون امروز قراره که توی میدون شهر محاکمهاش کنن…

حالا باورم نمیشود، پدرم آن صبح به جنگ رفته بود. خیلی بچه بودم، اما فکر میکنم میدانستم که او را برای آخرین بار میبینم. که دیدار دیگری در راه نخواهد بود.

هوا آنقدر گرم بود که تحمّل نگه داشتن لباسهایم را هم نداشتم. بابا میخواند برایم مثل همیشه که «دختر من زیر درخت آلبالو گم شده.. خبر داری؟؟ نوچ نوچ…