Tag: داستان کوتاه

یادت نیست؟ همان که می‌آمد کنار دیوار خانه‌ی‌مان و از بامداد تا نیمه‌روز و بی‌گاه‌ها جای‌اش همان‌جا پای‌اش مصنوعی را در‌می‌آورد و زیر تنها درخت کوچه می‌نشست. می‌گفت که طالبان قطع‌اش کردند. اگرچه نگاه اول گمان می‌کردی که خودش طالب است. همیشه دستاری به‌سر داشت. رویی خشک و آفتاب سوخته و ریشی داشت که گه‌گاهی کوتاه می‌کرد.
در نور سپید صبح نعش طاق باز افتاده داخل چاله را می‌بیند و با تمام توان سعی می‌کند آن را بیرون بکشد. دستهای جسد را می‌گیرد و به سمت بالا میکشدش. دست‌ها از دستش می‌لغزند و نعش به درون چاله بر‌می‌گردد. به دست‌های درمانده و خیسش خیر می‌شود. رنگ سرخ خون در نور صبح به کبودی می‌زند. تن‌اش می‌لرزد؛
آن جا وقتی وارد خانه شدیم... تو بیرون خانه بودی، همان شبی که من و آستر همین که وارد خانه شدیم، دست‌های آن مرد را بستیم، بعد ناگهان از پشت پرده کسی به سوی ما دوید. نمی دانستم چه باید بکنم. ترسیده بودم. واقعن ترسیده بودم. شاید پدرم هم ترسیده بود.
پیاله چای را میان دست هایت می‌چرخانی، گرمایش را با تمام وجود حس می‌کنی و بعد بدون آن که متوجه باشی به لب هایت نزدیک می‌کنی، گرمای چای اکنون میان دهنت است، زبانت گرم می‌شود و وقتی از گلو پایین می‌رود لحظه ی بعد تمام گرمای آن را در وجودت احساس می‌کنی.
راننده فكر مي‌كند كه پيرزن ديوانه است. «لابد یک تخته­‌ش كمه»، می­گوید و همین ‌طور كه زیرچشمی نگاه پيرزن می­كند، اتوبوس را پرگاز از ايستگاه بیرون می­کشد و به خيابان مي‌برد. باز فكر مي‌كند كه شايد ديوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است كه مخ پيرزن را پريشان كرده
دو سه روزی است رسیده‌ام. همان روز اول جایت را خالی کردم. اگر آن امتحان‌های لعنتی‌ات می‌گذاشت بیایی. دوست داشتم تو هم می‌بودی و مناظر را می دیدی. آخرتِ منظره است. مثل بهشت می‌ماند این‌جا. به قول تو ویو دارد. روز اول به هزار زحمت این‌جا را پیدا کردم. تا آبشار آبپری نشانه‌ها درست بود. سر راست رسیدم.
باستان‌شناس روزهاي درازي را روي تپه، در ميان خاك ها، سپري كرده بود. با تلاش خسته‌گي ناپذير كاوش می‌كرد. مي‌خواست گذشته‌ای را كه در زير خاك مدفون شده بود، زنده سازد. می‌خواست از زير خروارهاي خاك، شهری كهن را پيدا كند - شهري كه وصف آن در كتاب‌هاي كهن آمده بود.
جلوی سرباز طرف دیگر جاده راه افتاد. هردو لحظاتی پشت یک رده دیوارخام و شکسته گم شدند. کسانی که آن‌ها را ازدرون بس نمی‌دیدند، کینه آلود به شیب خالی جاده نگاه می‌کردند. بس کج ایستاده بود زیرکوه خشک و سوزانی که سنگ هایش ترش وعاصی آویزان بودند.
پس از چند هفته مريضی، امروز صبح که به خاطر نماز بيدار شدم، ديدم که فضل خدا جک و جور استم. بچيم و عاروسمه گفتم که دگه مه بيخی جور و تکره استم و رخصت شان کدم که برن سر کار خود. وختی که رفتن مه باز يک چشم خو کدم. بيدار که شدم يازده و نيم بجه بود.
آرام به گوشه‌ی خانه می‌خزم. فرش را بالا می‌زنم و چاقویی که پنهان کرده بودم را به‌دست می‌گیرم. این‌بار بلند می‌شوم و خودم را زود بالای سرش می‌رسانم. دستان‌ام می‌لرزد. گمان کنم که جان‌ام و همه‌ی پیراهن و تنبان‌ام تَر شده. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و به‌سوی خودم می‌کشم‌اش. بیدار می‌شود. بی‌آن‌که چیزی گوید، چاقو را به سینه‌اش می‌کوبم.
بادبرفی سنگین بر شیشه های دود گرفته‌ي کلکین شلاّق می‌زد و شهر بانو آهسته آهسته منقل آتش را پکّه می‌کرد؛ و ما دور آن نشسته بودیم و تخم هندوانه پوچ می‌کردیم . شهربانو برای ما قصّه های دلچسپ تعریف می‌کرد و ما سراپا گوش بودیم.
- آمده ام تا از دسته گلی زیبایی که هنگام خاکسپاری ام برایم هدیه کردید ، ‌تشکر کنم و ... - ضرور نیست گپ بزنید،‌ من می توانم بدون مشکل آن چی را که در ذهن تان میگذرد ،‌ بخوانم. - بلی ، شما مرا در خواب می بینید. آرم نفس بکشید تا خواب تان برهم نخورد. - بلی ، ‌بلی ، ‌آن تیلیفون ها از من بودند.