Tag: داستان کوتاه

قبلا دیده بودمت، بیشتر از آن‌چه بتوانم بگویم چند بار، اما حضور تو در زندگی‌ام را از شبی به یاد می‌آورم که خانواده من برای شما مهمانی گرفت. والدین تو تصمیم داشتند از کمبریج بروند؛ نه به اتلانتا یا اریزونا، بلکه می‌خواستند به هند کوچ کنند و خود را از شر دردسر‌هایی که پدر و مادر من و دوستان‌شان گرفتار آن بودند، خلاص کنند.
من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده می‌شود و نی گیاهی. تا چشم کار می‌کند، زمین خشک است و بویِ تنهایی. پشتِ سرم، تپه یی قرار دارد. تپه هم خشک و بی آب و علف است. زمستان ها، همه جا را برف می‌پوشاند. باد سردی می‌وزد و خنک بیداد می‌کند.
شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـه‌ی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان می‌آمدند. چه بهتر که محترمانه خبر می‌شدند و نان هم مـی‌خوردنـد. همسـایه‌هـا همه جمع می‌شدند و دیگ‌های بزرگ مسـی را روی اجـاقهـا می‌گذاشتند و در حالیکـه دود و بخـار بـه هـوا مـی‌رفـت، بـا کفگیرهای نو غذاها را شور می‌دادند.
میدان مصلای بلخ انباشته از پیچ پیچ مردمی بود که بر دار زدن حسنک را ناحق می‌دانستند و بوسهل را از سبب انتقام گیری‌هایش می‌کوفتند. حسنک سبک و آهسته بر جمع مردم گام بر می‌داشت. لب‌هایش می‌جنبید و گوش‌هایش چیزی را نمی‌شنید. چشمان نیمه بازش از گرده حلقه دار بر مردمی افتاد که دور او حلقه زده بودند
كسي نمي‌دانست. خنده هاي گريه آلود و گريه هاي خنده آلودش ذهن همه را تبديل به سواليه‌ي بزرگ نموده بود. او در دنياي خود غرق بود. حسّ مبهمي مرا به كنجكاوي وامي‌داشت. حركاتش را مي‌پاييدم و به هر جامي‌نشست، مي‌نشستم. او لب لبك مي‌زد، مي‌خنديد، گريه مي‌كرد، رباب مي‌زد و مي‌خواند...
به‌ گمانم خودش هم دوست داشت که من در این ارکستر شرکت کنم. میگفت، «ممکن است نخست‌وزیر از کارتان خوشش بیاید و جایزه‌ای چیزی به شما بدهد.» شاید پس از آن هم میتوانست پیش دوستان و افراد خانواده و قوموخویش باافتخار سرش را بالا بگیرد و بگوید، «از پیتر خواسته‌اند برای نخست‌وزیر ترومپت بزند.»
اولین داستان کوتاهی که مایا نوشت در مورد جهانی بود که در آن مردم به جای تولید مثل خودشان را به دو نفر تقسیم می‌کردند. در آن جهان، هر کس، در هر لحظه‌ای که می‌خواست، می‌تواند به دو انسان تبدیل شود که هر کدام نیم سن انسان اولی را می‌داشتند.
از همان روزهای بچگی می‌دانستم یک جای کارمی‌لنگد؛ از همان وقتی که پدر و مادر اصرار داشتند که پدر و مادرم هستند و خواهرم به من می گفت، داداش! مطمئن بودم این کلمات سرجای‌شان نیستند. یک جای کارشان اشکال داشت. بند محکمی بین خودم و پدر و مادر و خواهر هم حس نمی کردم دیگر چه برسد به عمه و عمو و خاله.
شعله‌های آتش که خاموش شد، پیکر بی جان و سوخته‌ام را روی خاک یافتم. دوست داشتم همه چیز این‌قدر ساده نمی‌بود. اینقدر زود تمام نمی‌شد. دوست داشتم فرصتی می‌بود برای اینکه کمی دیرتر می‌مردم. یادم نیست چگونه مردم. باید از یک جایی مردنم را مرور کنم. سوزش پوست صورتم زمان را به عقب می‌کشد.
زمین، گِل‌آلود بود. مرد، به سختی گام برمی‌داشت. باران، با خشونت، لباس‌هایش را که به تنش چسپیده بودند، می‌شست. به کلبه‌ها رسید. دو کلبه، پهلویِ هم بودند: یکی بزرگ و دراز، دیگری کوچک و چهارکُنج. درِ کلبۀ کوچک را کوبید. پاسخی نیامد. محکم‌تر کوبید. شیهۀ ترس‌آلودِ اسپی، از کلبۀ پهلویی، شنیده شد.
وقتی از اتاق هتل به پشت بام آن، روی چوکی ها چیده شده ی گرد میز رستورانت رفتم و میان آن همه گل هایی که میان برگ های روی دیوار و داخل گلدانی ها بزرگ سنگی جاسازی شده بود، نشستم و داشتم به آدم هایی که میان فضای نیمه تاریک و روشن آن جا گرد میز ها را پُر کرده بودند نگاه می‌کردم، آمد.