نشانی

از همان روزهای بچگی می‌دانستم یک جای کارمی‌لنگد؛ از همان وقتی که پدر و مادر اصرار داشتند که پدر و مادرم هستند و خواهرم به من می گفت، داداش! مطمئن بودم این کلمات سرجای‌شان نیستند. یک جای کارشان اشکال داشت. بند محکمی بین خودم و پدر و مادر و خواهر حس نمی کردم دیگر چه برسد به عمه و عمو و خاله.

همان روزها، چند بار یواشکی همه‌ی آلبوم‌ها را کنترل کردم و هیچ ایرادی پیدا نکردم. به نظرم رسید آن بچه‌ای که با آن ژست های آبکی کنارآن زن و مرد ایستاده، باید خودم باشم و آن زن و مرد هم چاره ای ندارند جز اینکه مادر و پدر باشند. ولی این احساس بی کس‌و‌کاری ول‌کن نبود که نبود. من هم تصمیم گرفتم چشم هایم را ببندم و احساس یتیم بودن را به روی خودم نیاورم، چون سندی برای تایید قانونی این احساس نداشتم.

چند سالی هم موفق شدم فراموش کنم که چه چیزی به راستی رنجم می‌دهد، اما این رنج چیزی نبود که فراموش شود و چیزی نبود که حتی جرات گفتنش را داشته باشم. یک بار سعی کردم خیلی دوستانه با پدرم درباره آن صحبت کنم ولی کم مانده بود یک مشت محکم توی صورتم فرود آید. پدرم داد زد : بیا و بچه بزرگن کن، کدام حرامزاده ای به تو گفته بچه‌ی سر راهی هستی؟

بعد هم همه چیز را انداخت گردن عموهوشنگ که سر یک ملک دویست متری با هم اختلاف داشتند و تا آخر عمر هم لجش را نسبت به او حفظ کرد؛ حتا وقتی دویست متر ملک درست افتاد وسط یک بزرگراه.

از آن بدتر این بود که آن موقع حداقل چهار سال بود عموهوشنگ را ندیده بودم ولی پدرم شک نداشت که این فکر ها مخصوص مغز مریض عموهوشنگ است. مادربزرگم ، مادربزرگم نبود. مادرم، مادرم نبود. پدرم ، پدرم نبود و خواهرم، خواهرم نبود. اینها چیزهایی بودند که هر روز عذابم می دادند. یک نفر در وجود من داد می‌زد نسبتی بین ما نیست، جز این که با هم بزرگ شده بودیم و کلی خاطرات از یکدیگر داشتیم و شاید برای همین بود که دلمان برای همدیگر تنگ می‌شد.

هر چه می‌گذشت این احساس لعنتی بیشتر می‌شد و من هم هیچ دلیلی برای فرزند خواندگی خودم پیدا نمی‌کردم. همه‌ی دنیا خوشبخت‌تر از من بودند، چون پدر و مادر و جد و آبادشان را مال خودشان می‌دانستند و حتی پُزشان را می‌دادند. مدارک رسمی زندگی من هم همین چیزها را تایید می‌کرد، اما توی فکرم نمی‌توانستم خانواده‌ام را به‌ عنوان کس و کارم بپذیرم.

بی‌خودی خیال می‌کردم زن بگیرم درست می‌شود که نشد. بچه دار که شدم تمام مدت همه چیز را در بیمارستان تحت نظر داشتم که مبادا بچه‌ام را عوض کنند و البته عوض نکردند. ولی بدبختانه احساس می‌کردم من پدرش نیستم. فقط کسی هستم که باید از او حسابی مواظبت کنم. از همان وقت که یک الف بچه بود، خاطرم جمع بود این بچه مال من نیست و خوب می دانستم وظیفه ام این است که تمام عمر این احساس را پنهان کنم .

بزرگتر که شد توانستم حالی‌اش کنم، او مال خودش است اما نتوانستم بگویم مال من نیست . حال بدی است که آدم تمام عمر متعلق به هیچ کس و هیج کجا نباشد .این هیچ کجا که می‌گویم بعدها اضافه شد.  وقتی هوس کردم گذرنامه بگیرم وباید توی فرم‌های درخواست، ملیتم را می نوشتم. از دروغی که می‌نوشتم خنده‌ام می‌گرفت . ملیت من هم به اندازه ی نام خانوادگی‌ام مسخره بود. صدای خنده‌ام در اداره‌ی گذرنامه آنقدر بلند بود که مردم با تعجب نگاهم کردند. من گرفتار یک احساس لعنتی بودم که با هیچ کس نمی توانستم درباره‌اش صحبت کنم. نخواستم دوباره بچه‌دار شوم . بچه‌هایی که مال من نبودند به چه دردم می‌خوردند؟ این احساس مزخرف کم کم به ساعتم، پالتویم، اتومبیلم، و هرچیز که داشتم، نفوذ می‌کرد. زنم خوب می‌دانست دارم نقش بازی می کنم، اما چون بازیگر خوبی بودم، هیچ وقت نخواست و البته نفهمید چه مرگم است.

من وظایف شوهری و پدری را بی کم و کاست انجام می دادم تا این که بالاخره بازنشسته شدم و سوار بر اتوبوس به خانه برگشتم. جوان لاغر و بدترکیبی کنارم نشست و تا دو ایستگاه سرش را به پنجره تکیه داده بود و هیچی نمی گفت. اما قبل از ایستگاه سوم رو کرد به من و بی مقدمه گفت : چقدر بد است آدم نشانی‌اش را گم کرده باشد!

من که اهل حرف زدن با مردم کوچه و خیابان نبودم، برای فراموش کردن حکم بازنشستگی که نشان می داد روزهای مزخرف شغلی، چطور سی سال زندگیم را موذیانه جویده‌اند، پرسیدم: شما نشانی تان را گم کرده اید؟

گفت: بله.

گفتم: من می‌توانم کمکی بکنم؟

گفت: نمی دانم.

گفتم : الآن کجا می روید؟

گفت: همان جایی که می‌خوابم، ناهار می‌خورم ، کمد لباس‌هام هست و کسانی هستند که نام خانوادگی‌شان با من یکی است.

شوکه شدم. بالاخره یک نفر را پیدا کرده بودم که مثل خودم بودم . همه‌ی سی سال گذشته می‌ارزید به این روز آخر و ملاقات این پسر لاغر و بدترکیب که عین احساس مرا می گفت. یعنی باید این همه سال می گذشت تا او را پیدا می کردم.

شگفت زدگی من آنقدر معلوم بود که پسردستپاچه ادامه داد: نگران نباشید، همه‌ی آن‌ها را دوست دارم و همه‌ی آن‌ها دوستم دارند. این خودش از هیچی بهتر است.

پسرک نفهمید من برای چه مات مات نگاهش می‌کنم و به سرعتی که نتوانم با این زانوهای دردناک دنبالش بدوم در ایستگاه سوم پیاده شد. هرچقدر هم صدا زدم که آی اقا صبر کن کارت دارم، یا نشنید یا نخواست بشنود. پسر بدترکیب بین شلوغی گم شد و من بهت زده با خودم تنها ماندم. خودی که حتا ساعت دور مچش متعلق به او نبود. اول از اینکه گمش کرده بودم حرصم گرفت؛ از این پیری که نمی‌گذاشت دنبالش بدوم‌، لجم درآمد. انگار که جواب یک عمر شک و تردید من نسبت به خودم توی حرف های آن پسر نهفته بود. اما بیشتر که فکر کردم دیدم نیازی نبوده دنبالش بدوم. همین‌ که دیده بودمش کفایت می‌کرد تا تلنگری که سال‌ها بود به آن احتیاج داشتم، روی سلول های مغزم بخورد و بالاخره خودم به خودم پاسخی بدهم.

من سرجایم نبودم. فقط همین. من توی خانه‌ام نبودم و این مشکلی نبود که به این آسانی‌ها حل شود و حتی بتوانم درباره‌اش با کسی صحبت کنم. از وقتی آن پسر را دیده ام حال بهتری پیدا کرده‌ام. آرام‌تر شده ام. فکر کنم دور و بری‌ها بیشتر دوستم دارند. همه می گویند از روز بازنشستگی خیلی عوض شده‌ام. می گویند، بهتر شده‌ام. خودم البته نمی‌دانم دقیقا چه چیزی بهتر شده، فقط می دانم دیگر نباید دنبال مدرک فرزند خواندگی بگردم و با دیده شک به عکس‌های پدر و مادرم نگاه کنم . همه‌ی مدارک قانونی و بیولوژیکی درست است.

بقیه‌ی روزهای زندگی بعد از آن روز با آرامش بیشتری گذشت.  تنها اشکالی که هست درست همین الان است، درست همین لحظه‌هایی که دارم می گذرانم و پسرم و عروسم و نوه های خل و چلم می‌روند و می‌آیند و سعی می‌کنند اشک‌هایشان را پنهان کنند و دارند به دکتر التماس می‌کنند که کاری بکند.

چقدر رفتارهای‌شان احمقانه است. من که حس و حال حرف زدن ندارم، فقط دارم در دلم، به ریش‌شان می‌خندم. دکتردارد حالی‌شان می کند که هشتاد و سه سالگی بالاخره وقت خداحافظی است. آن‌ها نمی‌دانند که تمام امید و آرزویم این است که نشانی‌ام را پیدا کنم و این خداحافظی شاید تنها راه پیدا کردن نشانی‌ام باشد. باید به جایی بروم که به من تعلق داشته باشد، جایی که مال من باشد، جایی که مال من، معنی داشته باشد. شاید بالاخره زندگی را شروع کردم.

همه‌ی امیدم این است که نشانی را پیدا کنم و به جایی بروم که روزهایش را با این احساس دربه دری و بی کسی سر نکنم. جایی که خیال نکنم هر روزش یک حقه بازی است و همه‌ی چیزهایی که می بینم ربطی به من ندارند.
زنم چروکیده وغمگین ایستاده و دارد بالای سرم اشک می‌ریزد. بیچاره اگر می‌دانست هرگز احساس نکردم با هم نسبتی داریم، این اشک‌ها را برای وقت دیگری نگه می‌داشت. پسرم هم زیر لب به دکتر می گوید، اگر ممکن است یک مسکن دیگر تزریق کنید.

من به ریش جو گندمیش می خندم. او نمی‌داند دارم از مرگ لذت می برم.

.

 

 

درباره‌ی نویسنده

مرجان ریاحی

نویسنده ادبیات نمایشی و داستانی

۳ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان خوبی بود. روایت یک عمر که به ساده گی گذشت اما با یک عالم دغدغه ونگرانی. فقط کمی نیاز به پردازش بیشتر داشت و آن هم برای ملموس بودن فضای بیشتر. که این کار اگر صورت می گرفت نکته قوت خوب دیگری در این داستان شمرده می شد.

  • خسته نباشید خانم ریاحی عزیز
    داستان را خواندم . از طنز قوی داستان خوشم آمد و جذب آن شدم .
    به نظر روایت انسان خود باخته ی کنونی و آشفتگی روحی و روانی آن دغدغه ی نویسنده بوده و به شیوه ی وودی النی آنرا بیان کرده .
    از نظر من نقطه قوت داستان طنز آن و نقطه ضعف آن راوی اول شخص مرد آن است .
    اصولن من با داستانهایی که جنسیت راوی اول شخص ، با نویسنده یکی نیست مشکل دارم .
    ممنون خانم نویسنده ی محترم .

تازه‌ها

آخرین دیدگاه‌ها