مسافر و مرد هندی

وقتی از اتاق هتل به پشت بام آن، روی چوکی ها چیده شده ی گرد میز رستورانت رفتم و میان آن همه گل هایی که میان برگ های روی دیوار و داخل گلدانی ها بزرگ سنگی جاسازی شده بود، نشستم و داشتم به آدم هایی که میان فضای نیمه تاریک و روشن آن جا گرد میز ها را پُر کرده بودند نگاه می‌کردم، آمد. کاغذ و قلمی در دست با یونیفورم منظم و لبخندش. بار اول نبود که کوشش می کرد با من گپ بزند، دوستی ما هرچند فقط یک هفته می‌شد که آغاز شده بود اما رفتار خودمانی من با او، او را بیشتر به من نزدیک می‌کرد. ساعت هایی که پشت میز رستورانت نشسته بودم از جای زندگی و آدم های آن جا سوال می‌کرد. آن شب پرسید:

ـ سِر، شغل شما چی است؟

گفتم: شغل عجیبی دارم، خیلی ها باور نمی کنند.

لب های سیاه اش کمی از هم باز شد، گفت: امشب چی می خورید؟

وقتی سفارش دادم با همان لب خند همیشه گی و سرتکان دادن دور شد و بعد همان گونه از دور نگاه می کرد، لبخند آرامی زد.

پس از نان دوباره آمد. درحال نوشتن بودم. پرسید:‌ شما نویسنده هستید، نه؟

ـ نه، من فقط برای این خلق شده ام که بخوانم.

ـ چی بخوانید؟

ـ همه چیز.

ـ و آن وقت چی می‌شود؟

ـ برای همین هم است که می‌گویم شغلم عجیب است.

ـ اما می نویسد هم، نه؟

ـ دوستی دارم همیشه می گوید وقتی چیزی می نویسم حس انسان بودن دست می دهد.

بلند بلند خندید و گفته هایم را به خدمه رستورانت دیگری که علاقه مند گپ های ما شده بود بازگفت.

دوباره هردو خندیدند، نمی دانم کجایش خنده دار بود. اما با یک لهجه متفاوت هندی که برایم نا آشنا بود چیزی هایی گفتند. بعد فهمیدم که چرا حرف هایم را ترجمه کرده بود.

ـ ما که نمی نویسیم. حیوان که نیستیم، هستیم؟

دوباره هردو خندیدند. گمان می‌کنم این عادت هندی‌ها است. کوشش می کنند  از مهمان های خود این گونه پذیرایی کنند. نمی دانم شاید هم برای این که زبان شان را می فهمیدم برای آن ها این گونه بودم. و شاید هم همان حس خودمانی بودن یک هفته یی بود. پرسیدم: مگر حیوان چی بدی دارد؟

ـ هیچی اما حیوان که انسان نیست.

ـ باید شکر بکشند که انسان نیستند.

لحظه ای خاموش ماند و بعد دوباره ادامه داد: انسان‌ها خیلی ها بدتر از حیوانات هستند. نه؟

ـ یک حیوان می تواند به خاطر ذات خود پایین تر از انسان حساب شود، اما پست و احمق نیستند. در حالی که این همه خاصیت را می توان یک جا در انسان ها دید.

لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت:‌ شما بهتر می‌دانید.

از رستورانت هوتل بیرون شدم. سنگینی سرم بیشتر ازآن چیزی بود که فکر می‌کردم. جاده شلوغ تر از روز بود. تازه چند قدمی برداشته بودم و بی پروا به آدم های که از هر رنگ به آن جاده  باریک بن‌بست ریخته بودند پیش می‌رفتم که سر و کله اش پیدا شد، آن هم درست زمانی که می‌خواستم به آن کوچه ی تنگ و تاریک بپیچم. کوچه‌ای که مرا به جاده ای خلوتی می‌برد، آن جا که کمتر بویی از آدمی‌زاد بود. همان زمان بود که آمد کنارم. تند تند قدم برداشتنش را از نفس‌ زدن‌هایش فهمیدم. وقتی کنارم رسید انگار‌ می‌خواست اجازه بگیرد که چند قدمی با من پیش برود و بعد هم همان کار را کرد. وقتی به چهره اش نگاه کردم کمی تغییر کرده بود. نمی شد چیزی از آن فهمید اما عادی نبود.

آرام گفت: آقا، حق با شماست. انسان بیشتر از آن که گفتید این خاصیت‌ها را دارد. و شما چیزی هم از آن کم گفتید.

صدایش می لرزید.

ـ می‌دانم خیلی چیزها را نگفتم.

ـ نه، یک چیز درست و حسابی. یک چیزی که در آن خیلی چیزها باشد.

سرم را به گونه تایید تکان دادم. همان گونه که سرش را به زیر انداخته بود. گفت: سِر…

ـ نمی شود این سِر گفتن را از زبانت بیندازی، من نام دارم. نامم را هم که برایت گفتم.

ـ معذرت می‌خواهم آقا، من نمی توانم شما را به نام صدا کنم. لطفا درک کنید. این به خاطر کار من است. اگر بفهمند که شما را با نام صدا می‌زنم. از کار بیرونم می‌کنند. هرچند برایم مهم نیست. اما عادت شده.

چیز نگفتم و او ادامه داد:شما که می نویسید، پس…

ـ پس؟

ـ شما قصه هم می‌نویسید؟

ـ برای این که حس آدم بودنم تازه شود، گاهی می‌نویسم.

خندید.

ـ من برای شما قصه‌ای دارم. قصه‌ای که سال ها این جا نگه اش داشته ام. این جا!

به سرش اشاره کرد.

ـ اما گاهی مثل کرم لای مغزم می‌لولد. می‌دانم باورتان نمی‌شود. اما زمانی که به این قصه فکر می کنم،‌ واقعا حس می‌کنم کرمی بین مغزم می‌لولد.

ـ چرا نمی‌نویسی، تو هم که درس خوانده‌ای؟

ـ چون من ریاضی خواندم. نمی‌دانم چگونه بنویسم.

در چشم هایش می شد این را خواند که لطفا به حرف‌هایم گوش بده، بیشتر از آن که بنویسم باید به کسی بگویم. باید این سنگ صبور بشکند، باید کسی بفهمد.

انسان هم طبیعت عجیبی دارد، گاهی هیچ کسی مهمتر از آن کسی نیست که بشیند و به گپ هایش گوش کند.

ناگهان گفت: آقا، شما امشب مهمان من هستید.

وقتی از بار بیرون شدیم، چشم هایش سرخ شده بود.

ـ حالت خوب است؟

ـ آقا، من همیشه خوب هستم. همیشه این گونه می‌شوم، شما ناراحت نباشید. برای شما درد سر درست نمی‌کنم.

نمی دانستم چطور به او بگویم که گپش را بزند. اما اگر مستقیم به کسی بگویی که حرفت را بگو، این معنی را می‌دهد که هر چی زودتر گپ هایت را بگو ورنگت را گم کن. با انسان به اندازه شریان های عصبی‌اش و مطابق با حس و حالش برخورد کنی که آزرده نشود.

یادم نیست چقدر از بار دور شده بودیم که خودش آغاز کرد: آن جمله ای که در آن بالا گفتید، چی بود؟ انسان… بلی انسان همزمان می تواند، پایین، پست و احمق و … باشد.

چهره اش سرخ شده بود؛ سرخ مثل آن‌که ناگهان به یاد اشتباه کودکی‌ات افتاده باشی. به یاد روزی که خواسته‌ای بزرگتری را فریب بدهی،  یک پول خُرد از او پول بیشتر بگیری و به او بگویی، چون از رنگ آن پول خوشت می‌آید و باقی پول را هم بعدن برایش می پردازی. اما بزرگتر با لبخندی بی مزه‌ای سرش را تکان بدهد و با زیر پا کردن نقشه‌ات برایت بفهماند که خیلی احمقی، و روزی که دوباره این ماجرا یادت بیاید، همین گونه سرخ سرخ شوی و بعد، همین است که بعد ها می گویی، “این آدم بزرگ‌ها جدی جدی خیلی عجیبند.”

به آرامی ادامه داد: آقا، من زمانی که در دهکده زندگی می‌کردم، این اتفاق افتاد. نمی خواستم این اتفاق بیفتد، اما تا به خود آمدم همه چیز تمام شده بود و آن اتفاق افتاده بود. یک همبازی داشتم از کاست پایین، از آن کاستی که دیگران نجس می‌گویند، اما این برای من مهم نبود. شاید نمی‌توانستم این را درک کنم که نجس بودن یک کودک چی معنا دارد. اما همیشه از پدرم می ترسیدم. اگر او مرا با این کودک می‌دید، مطمئنم مرا از خانه بیرون می‌انداخت، چون نمی خواست من که نجس را لمس کرده کرده‌ام، با دیگر اعضای خانواده غذا بخورم.

تا این جای گپ‌هایش فقط به رو به رویم نگاه کرده بودم. تازه متوجه شدم، که از جاده ای که می خواستم قدم بزنم بیرون شده‌ایم. سنگینی مشروب هم چنان در سرم بود. وقتی به چهار طرفم نگاه کردم همان تصویر همیشگی کنار جاده ها بود. مرد، زن، و چند بچه ی قد و نیم قدی که خوابیده بودند. یادم هست دفعه قبل وقتی از کنار این ها می‌گذشتم، به این فکر می‌کردم که آیا این ها همین جا سکس می کنند؟

– می شنوید؟

گفتم: البته

ـ وقتی انسان چیزی از دست می دهد، می آموزد دنبال چیزهایی بگردد که به دست آوردن‌شان آسان است و از دست دادن شان سخت نباشد. نکته اصلی این گپ چی است، می فهمید آقا؟ نه؟ ترس، ترس از شکست خوردن. برای همین هم است که انسان‌ها بیشتر از مرگ در فکر نجات از شکست خوردن هستند.

گیچ شده بودم. نمی دانستم چرا در این وقت شب و در این حالت این گونه برایم فلسفه می‌بافد. وقتی این‌ها را می‌فهمد چرا خودش نمی نویسد. این چیزی بود که ذهن مرا همان لحظه مشغول کرده بود.

ـ من شکست خورده بودم آقا!

بعد یک باره دیدم که اشک می ریزد:  وقتی آن اتفاق افتاد من شکست خورده بودم. همین جا بود فهمیدم که شکست خوردن بدتر از مرگ است. شاید گناه من همین بود که من هم بزرگ شده بودم.

میان گپ هایش آرام می شد. لحظه‌ای سکوت کرد و ادامه داد: وقتی درسم را تمام کردم، دوباره به دهکده برگشتم. حالا یک درس خوانده و یک جنتلمن شده بودم. همان روز دوستم به دیدنم آمد. دوستی که فراموش کرده بودمش. در کنار مدرسه‌ی کوچک دهکده کسی ناگهان مرا به آغوش گرفت. وقتی دیدمش، تنها کاری که کردم سیلی محکمی به رویش زدم وفریاد زدم: نجسِ پست!

وقتی هم که ماجرا را به خانواده ام تعریف کردم، چهره ای همه از خوشحالی رنگ انداخته بود. پدرم با تحسین به طرفم نگاه می‌کرد. ولی چیزی در این جا عجیب بود، شب خوابم نبرد. آقا شما در مورد ضمیر ناخودآگاه چیزی شنیده اید؟

با تعجب به سویش نگاه کردم.

خندید و گفت: آقا، درست است که من ریاضی خواندهام، اما این‌ها چیزهایی است که می دانم. تا آن شب چیزی در مورد ضمیرناخودآگاه نمی‌فهمیدم. اما حالا می‌فهمم که آنچه نمی‌گذاشت آن شب بخوابم، ضمیر ناخودآگاه من بود. بدون آن که به آن ماجرا فکر کنم. چیزی مرا آزار می‌داد. آخر شب هم که خوابم برد، کابوس های عجیبی دیدم؛ کابوسی که فقط برای خودم معنا دارد و برای دیگران بیشتر از یک جوک نیست. آن شب یک حس تنهایی به سراغم آمده بود، چیزی که هیچ‌گاه قبلا حس نکرده بودمش. شبیه ترس از بلندی بود. انگار لبه یک پرتگاه ایستاده بودم… تنهای تنها. مثل خدایی که بهشت و دوزخش را از دست داده باشد. فردای آن روز وقتی هوا روشن شد و چشم‌هایم را باز کردم، انگار جهان دیگری را می‌دیدم.

گلونش بیشتر بغض کرده بود، صدایش گرفته‌تر از قبل شده بود. با فشار صدایش را بیرون داد: گاهی جملات عجیبی می‌گویم. این چیزهایی‌ست که به هیچ کسی نگفته‌ام. نمی‌خواستم به شما هم بگویم. اما شما کسی هستید که همیشه این جا نمی‌مانید. و مجبور نخواهم بود که شما را هر روز ببینم و از آن چه گفته‌ام پشیمان شوم. می‌دانید، پس از آن ماجرا، زندگی برایم سخت شده بود. فقط می توانم بگویم زندگی برایم شبیه دوزخی شده بود. شب ها که فکر می کردم، حسی می گفت هرجایی که من نباشم بهشت همان جاست و هرجایی که باشم دوزخ همان جاست.

نفس بلندی کشید و ادامه داد: چون همیشه دوزخ خود را همراه دارم… آقا، این فکر هیچ ربطی به دیوانگی و یا هوشیار نبودن من ندارد و هرچند این تنها واقعیتی است که می توان تنها از همین دریچه ـ  یعنی از آن چه که دیگران آن را دیوانگی می نامند ـ به آن رسید.

شعری از تاگور خواند و از بیداری وجدان گفت. چیزی که نتوانستم آن را به خاطر بسپارم. اما فهمیدم گفت وقتی وجدان بیدار می شود، شبیه مردابی می‌شود که آدم را می‌بلعد.

ـ زمانی که از دهکده خودمان بیرون شدم، هیچ شهری به من آرامش نمی‌داد. همان جا بود که پی بردم که دوزخی همراه دارم که هرگز نمی‌توانم آن را از خود جدا کنم. خُب، دوزخ هم جدا از نگاه ما به اطراف، زندگی و خودمان نیست. در وجود خودمان است و در نگاه ما.

دوباره خاموش شد. فکر می کرد. شاید می خواست هرچه زودتر به نکته‌ی پایانی گپش برسد، به آن چیزی که او را دگرگون کرده بود و آن چیزی که او را رهانیده بود. خاموشی و چیده چیده گپ زدنش نشان می داد به آن چه که می گوید مسلط و به آن خوب آگاه است. نگاهی به چهار طرف و به مردمانی که بی خبر از کنارش می‌گذشتند، انداخت، انگار می‌خواست همه امشب او را درک کنند. و یا دست کم به حرفهایش گوش دهند.

ـ این دوزخ ما… این چیزی که در درون ماست، متعلق به خود ماست و واقعی است.

در جاده ای که برایم هم چنان نا آشنا بود در میان صدای موترهای که سکوت شب را می‌شکستند، قدم می‌زدیم. نحوه بیان و سکوتش مرا به یاد صحنه تئاتر می‌انداخت. لحظه ای تصور کردم که از میان تاریکی به صحنه ای از یک تئاتر نگاه می کنم و آن چه می شنوم، دیالوگ‌هایی است که او به دقت از نمایشنامه‌ حفظ کرده و این جا آن را اجرا می‌کند. صدایش مرا به خود آورد:

ـ گاهی فکر می کنم. این دوزخ ما هرچی است از خودماست و راست است. و خوشحالم که چون بهشت دیگران دروغی نیست.

و بعد مثل آن که از فلسفه بافی‌های خود خسته شده باشد، دوباره رفت به سراغ قصه‌ی خودش، قصه ای که نیمه تمام گذاشته بود، ماجرایی که او را مجبور کرده بود چندین سال به آن فکر کند. اما آن چه را نگفت، احساس کردم؛ احساس کردم که چه شب ها و روزهایی طولانی را باید در فکر فرار از آن اتفاق گذرانده باشد. برای فرار از دوزخ به دنیای کتاب ها پناه برده بود. ولی انگار دوزخش رهایش نکرده بود.

سکوتش این‌بار کمی طولانی شد و بعد یک‌باره پایان ماجرا را گفت و مرا هم به دوزخ خود کشاند.

ـ او از من انتقام گرفت. صبح روز بعد وقتی چشم گشودم، رو به روی پنجره ی من، درختی که همیشه پشت آن بازی می‌کردیم، چه جایی بهتر از آن، از شاخه ای که من همیشه رویش جا می‌نشستم، خود را دار زده بود.