درخت پیر

logo-ebook-3

ـ بچيمه خدا خير بته از همو روز اول که دَ جای افتادم، بری صاحب کار خود تیلیفون کد و رخصتی گرفت، تا دَ خانه باشه و پرستاری مره کنه. رخصتیش که خلاص شد، سر از ای که يک ذره خوب تر شده بودم و از جای خيسته ميتانستم، خو بازام مه ره تنها نماندن و عاروسم بيچاره دو روز رخصت گرفت. پس از چند هفته مريضی، امروز صبح که به خاطر نماز بيدار شدم، ديدم که فضل خدا جک و جور استم. بچيم و عاروسمه گفتم که دگه مه بيخی جور و تکره استم و رخصت شان کدم که برن سر کار خود. وختی که رفتن مه باز يک چشم خو کدم. بيدار که شدم يازده و نيم بجه بود. نان خوردم، دَ برنده برآمدم، ايسو و اوسو رفتم، ديدم که پيشانی آسمان واز اس. سر ازی که بچيم گفته بود که يک دو سه روز دگه هم از روی احتياط از خانه نبرايم، خو دلم تنگ شد. گفتم پناه به خدا، بيا دَ همی باغک نزديک مي‌رم، يک ساعت دَ پيتاو مي‌شينم. يک ساعت مردم مره مي‌بينن، مه مردمه مي‌بينم، دلم دگه مي‌شه. فضل خدا شد اينه شما ره ديدم، همرای‌تان آشنا شدم، مثل ازی که کل دنيا ره يافته باشم…

– آن، انشاالله سر از صبح هر وختی ره که شما بگويين، هميجه مي‌آيم و يک جای قدم زدن مي‌ريم . . .

ــ پيش از مريضی دَ او باغ کلان که او سون اس و يک درياگک از مابينش تير مي‌شه، مي‌رفتم. راهش يک ذره دورترک اس، خو بری قدم زدن خوب اس. اونو سرک پيشروی خانه ما يکه راس سون همو باغ ميره. نان های خشک پسمانده ره هم همرای خود ميبردم و بری مرغابی ها می انداختم. بچيم ميگه ای کاره نه‌کنم. ميگه بری مرغابی‌‌‌‌ها خوب نيس. نان که بری شان انداخته شوه، تنبل و چاق شان ميکنه و مريض ميشن. خو مه به گفتش نه کدم. ميگه که دَ پارک دَ روی لوحه هم هموتور نوشته کدن. گفتم بان که نوشته کده باشن. اينه شما خود تان آدم فاميده و دانسته استين، شما بگويين که کدام حيوانه ديدين که از چاقی مريض شده باشه؟

ــ خو بسيار خوب، شما اصلاً از کابل استين…

ــ بلی، سابق ها که آرامی بود هر سال يکی دو دفعه پرسان اولادا و ديدن خويش و قوم ها کابل مي‌رفتم. دَ وخت های جنگ هم چند دفعه رفتم. دفعه آخر چند ماه دَ کابل پيش بچی خوردِم بودم.دَاوجه مالومدار که آدم مالداری کده نميتانه…

ــ آن، بچيم هم هموتور مي‌گفت، خو مه طاقت کده نه تانستم. يک روز يک خاله‌زاديم طرف جای ما مي‌رفت، مه هم دَ دَ راه کتش گد شدم و رفتم. عاروسمه گفتم که بری بچيم از سر کار آمد قصه ره برش بگويه، که پريشان نشه. عاروسم بيچاره، خدا جنت ها ره نصيبش کنه، عذر و زاری کد؛ خو برش گفتم که اگه نروم مريض خات شدم و گناه مه دَ گردنش خات شد. همی ره که گفتم بيچاره از ترس چيزی گفته نه تانست…

ــ نی چيزی نشديم، هموتو يادهای گذشته مثل قوغ آتش دل آدمه کباب مي‌کنه. از وختی که مهاجر شديم، فکرم هيچ دَ جای نيس. يادفراموشی پيدا کديم. رشته گپ از پيشم خطا مي‌خوره. حالی باز يادم رفت که اصل گپ سر چی بود…

ــ ای خدا خير تان بته. گپ سر مرغابی‌ها بود. خودم از هفت پشت آدم مالدار و زمين دار استم. دَ تمام عمر خود نديديم که يک جاندار از چاقی مريض شوه. مگرم آدم باشه يا حيوان، لاغرکه شد زود مرض مي‌گيريش. مريضی و لاغری و لاغری و مريضی انديوال استن. يکيش که آمد دگيش هم دير باشه يا زود پشت سرش ميايه.

ــ درست مي‌گين او رقم چاقی که اندام آدم مثل کندوی آرد شوه، مالومدار که خوب نيس. خو مردم اطرافی اگه خان باشن يا دهقان، اوتور مثل گوسفند لاندی که زير دنبه و سينيش چارپايی مي‌مانن، چاق نميشن. گپ سر گوسفند لاندی شد. دَ آخرهای خزان، بری بچيم گفتم يک گوسفند بخره، که لاندی کنيم. گفت، آغا ايجه خارج اس و کسی حق نداره که ايتو کارا کنه. گوشته که دَ برنده آويزان کنيم بويش کل دنيا ره ميگيره و همسايه ها شکايت خات کدن. ايقه دليل و دلايل گفت که از گپ خود پشيمان شدم.

ــ ای خدا خيرتان بته، از دل مه گپ زدين. مه هم از روزی که ايجه آمديم، مزه نان و اوه نمی‌فامم. دَ وطن پشت سر قلای ما يک دشت کلان اس. يک وخت مي‌خاستيم که آبادش کنيم. دَ اوجه چند تپه اس و مابين تپه ها از قدرت خدا يک چشمه گک اس. خو، اوش از آو نوله کوزه کده هم کمتر اس. بسيار کوشش کديم رگ آوه پيدا کنيم تا همرايش دشته آباد کنيم. چشمه نيم ساعت قدری از قلای ما دور تر اس. مگم وختی که دَ قلا تندوره مي‌انداختن و دانه اول نان پخته ميشد، عطر گندم تمام دشته پر ميکد و عين تا پيش چشمه مي‌رسيد؛ ايجه نانه که پيش بينی خود هم ميبرم بويشه نمی‌فامم…

ــ راست مي‌گين، ميوه و ترکاری‌شانه هم که آدم سيل کنه دله مي‌بره؛ خو مگرم نه اوتور بوی داره و نه مزه. دگه چيزاه ره خو بانين که عين گل نرگس دَ ايجه بوی نداره. هر جايه که سيل کنی غير از سبزی و آبادی چيزی نمی‌بينی. يک خرابه هم آدم پيدا کده نمی‌تانه. کشت‌های‌شان قوی و شيراز اس؛ مگرم خاک شان يک قسم بی خاصيت مالوم مي‌شه. دَ وطن ما اگه کسی بي‌حال مي‌شد، يک توته کاهگل يا کلوخ پاکه يک نم اَو ميزدن و پيش بيني‌ش مي‌گرفتن، از قدرت خدا به حال می‌آمد. ايجه هر چقه که گشتم، اوتو خاک پيدا کده نه تانستم.

ــ بلی، درست مي‌گين افتو هم بسيار مهم اس. ايجه نی تابستانش مالوم اس نی زمستانش. هميش ابر اس…

ــ بلی، بچيم هم گپ شماره مي‌گه، که ايجه از کود کيمياوی استفاده مي‌کنن و بری ازی که حاصلات زياد شوه نسل حيوانات و نباتاته تغير دادن. دَ کارهای خدايی دست ميزنن. خدا خير کنه. توبه خدايا توبه …
بچيم يک روز مره دَ يک فابريکه مرغ برد. يک جای کلانی بود که نه سر داشت و نه آخر. دَ يک اتاق کلان که چار طرفش ديوار بود و يک کلکين هم نداشت، کرورها دانه مرغ بود. بيچاره ها ره دَ ايتو قفس‌های خورد انداخته بودن، که جای شور خوردن نداشتن. از الف تا يا، کل کارها ماشينی بود. يک قسم خوراکه ميده گرس، دَ پيش روی شان مي‌آمد و از پشت سر يک تسمه گرس، تخم‌ها ره مي‌برد. بچيم مي‌گه مرغها دَ ايجه روز يک دانه تخم ميتن و کرک هم نمي‌شن. خو شما خودتان فکر کنين، دَ ملک ما يک مرغ آزاد و سر خوش مي‌گرده، دلش شد دَ افتو لم مي‌ته، دلش شد خاکپالک مي‌کنه، دلش شد کتی خراس ساتيری ميکنه. آخرش هم دَ دو روز، سه روز يا چار روز، اگه دلکش شد يک دانه تخم مي‌ته، اگه نی هيچ ؛ مگرم همتو تخم که بخوری و از مزيش سير نشی. ايجه که تخم بخوری مزه زردی و سفيديش هيچ فرق نداره…

ــ خير ببينين، به خدا که از دلم گپ مي‌زنين. کل چيز قوطيگی يا پاکتی و يخ زده اس. ماهی قوطيگی، قورمه قوطيگی، کوفته قوطيگی…

ــ راس مي‌گين، همی هر چيزه که ببينی همرای کيچپ يا مايونيز مي‌خورن. کیچپ خو باز يک چيزی، خو ای مايونيزه خداجان گـُم کنه، که عين همو قواريش بدآمدم شده. نه شور اس، نه شیرين، نه ترش، نه تند، نه تلخ. عاروسم عاشق مايونيز اس. يگان وخت همرايش مزاق مي‌کنم، که دَ چای صبح هم مايونيز ميخوره .ده وخت های اول از خوراک های چتی پتی که خلقم تنگ مي‌شد شکايت مي‌کدم. از حق تير نشم، اگه بگويم که اينی چيز يا اونو چيز مزه دار اس، وخت داشته باشن يا نداشته باشن برم پخته مي‌کنن. خو مگرم آدم مي‌شرمه، که هر روز زن های شکم‌دارواری بگويه که اينی چيز دلم شده و اونو چيز دلم شده. باز اگه کچری‌قوروت پخته کنن، قروت مزه‌دار وطنی از کجا شوه، روغن زرد مالداری از کجا شوه، نعنای خشک خوش بوی از کجا شوه…
- يک روز از قدم زدن که ميآمدم دَ دکان ترک گشنيز وطنی ديدم. گفتم بيا امروز يک جشن مي‌کنم و يک چکنی وطنی جور مي‌کنم. سير و مرچ و کشنيز خريدم. نارنج خو پيدا نمي‌شه، سرکه ره هم نمی‌فاميدم که چی مي‌گن، خو خير به جای نارنج ليمو خريدم. خوب شکم سير چکنی خوردم و باقیمانديشه دَ يک مرتبان انداختم و دَ الماری ورداشتم. همو روز نان خوب مزه داد. شام که عاروسم آمد و بوی سير دَ بينيش خورد، بوی بوی کده جای مرتبان چکنی ره پيدا کد و يک حالی ره انداخت، که راه خوده گم کدم.

ــ نی، توبه نعوذبالله، که غالمغال يا بدزبانی کنه. اوتو کارها ره هيچ ياد نداره. بسيار به نرمی و ادب گپ مي‌زنه. يک حرف بی جای نمي‌گه؛ مگرم کتی همی گپ های نرم نرمش آدمه می‌کشه. ايتو کشتن که دست و پای آدمه بسته کنن و دَ آو پرتن. از همو روز پيش خود قصد کدم، که دکه نه ده‌باره چيزی گپ بزنم و نه دَ چيزی دست بزنم …

ــ نی گپ سر پيسه و پول نيس، سر خوردنی و پوشيدنی هم نيس. اصل گپ ای اس که ايجه کل چيزها دگه رقم اس. هی، هی، قربان وطن خود. اگه غريبی بود، اگه جنگ بود و اگه هر چـيز که بـود يا نبود، وطن خود ما بود. همی اول پگاه که از خو بيدار مي‌شدم و بری نماز به مسجد مي‌رفتم تا به نماز شام و خفتن بيکار نمی‌ماندم. گاهی سر زمين مي‌بودم، گاهی دَ باغ يا دَ حجره. ايتو روزی نبود که مهمان نداشته باشم، يا خودم جايی مهمان نباشم. عين دَ جاهای دور دور که گپ مرده و زنده مي‌بود، پشتم نفر روان مي‌کدن. ريش سفيد قريه و قوم بودم. هر کس که يک کار و مشکل مي‌داشت پيش مه مي‌آمد و راه و چاه ره برش نشان مي‌دادم. مگرم دَ ايجه خودم بيخی راه خوده گم کديم. حالی دَ ای ريش سفيدی بايد دريشی بپوشم، نان خوردن همرای قاشق و پنجه ره خو بان، که بايد فکر خوده بگيرم که وخت نان خوردن دانم واز نباشه، که چَلَپ و چُـلوپ نکنم، که نمی‌فامم آهسته آهسته نان بخورم، که عطسه و عاروق نزنم، که بچيم و عاروسم پيش مهمان ها کم نه بياين و مردم پشت سر شان خنده نکنن. چند دفعه برشان گفتم، که دَ خانه مه ره آزاد بانين، مهمان که آمد همرای مهمان نان نمی‌خورم. خو قبول نه کدن.

ــ ای صاحب، دلم بغچه غم اس. يک بنده خدا پيدا نمي‌شه که همرايش گپ بزنم و درد دل خوده برش بگويم. يک توته زمين نيس که ترکاری و گل بکارم و ساتم تير شوه. بچيم ميگ‌ه وخت کار کدن مه تير شده، خوش بخورم و خوش بگردم و بي‌غم و بی‌درد تفريح کنم. برش گفتم که بری مه همی کار کدن هم تفريح اس و هم استراحت، هم خوشی اس و هم عيش و نوش. يک دفعه دَ همو وخت های اول کتی شير جان که درد دل کدم…

ــ لقب خانه‌گی همی بچی کلانم شيرجان اس. نام اصليش مشک‌عالم اس. پدر خدا بيامرزم ای نامه سرش مانده. دل مه بود که نامشه شيرعلم بانم، خو سر گپ پدرم گپ نزدم.

– آن، او وخت ها دگه وخت بود. کلان، کلان بود و خورد، خورد. هر کس جای خوده داشت و حد و اندازی خوده ميفاميد. هموتو آرامی و برکت هم بود…

ــ بيخی درست مي‌گين. همی مکتب و پوهنتون کارهاره خراب کد و جواناره چشم سفيد ساخت. همی شير جان هم که بری خواندن پوهنتون کابل رفت، دَ عيد اول که خانه آمد و يک روز سر پيسی کالا و جيب خرچ همرايم چنه ميزد، گفت، آغا دَ پوهنتون همرای بچه‌ها و دخترهای کابلی دَ يک صنف و يک جای درس م‌يخانم، اگه سر و صورت و کالای آدم درست نباشه، سر آدم مسخرگی و ريشخندی مي‌کنن. همی نامم که اطرافی و عتيقه‌اس، بس اس…کی ره بگويی که اوه بچه، نام يک مجاهد کلان راه استقلال ملا مشک‌عالم بود. ايتو مرد خدا بود که همرای انگليس ها جنگ کد و شکست شان داد. نامش دَ تاريخ نوشته شده. همو وخت گوشم جرنگ صدا کد و گفتم خدا خير کنه.

– اصل گپ سر چی بود؟ گپ اصلي‌م يادم رفت… ميگن از گپ گپ ميخيزه. خو خير اگه يادم آمد باز برتان خات گفتم.

ــ آن، همرای مه هم گپ مي‌زنن، مه هم همرای شان درد دل ميکنم، از هيچ کده غنيمت‌اس…

ــ نی بابا زبان آلمانی ره کجا مي‌فامم. آلمان ها به آلمانی گپ ميزنن و مه به زبان خود ما. مه هم رقم خودت از همو رقم و روقوم گپ زدن، مطلب شانه مي‌فامم. مه و شما که گپ شانه مي‌فاميم آلمان ها هم خو مالومدار هرومرو گپ ماره مي‌فامن. راستشه که بگويم يگان وخت غلط فهمی هم ميشه. چند روز يک زن سرسفيد، مگرم بسيار خوش‌صورت و خوش‌لباس، همرايم اختلاط مي‌کد. يگان روز همرای يک بچه‌گک چار پنج ساله مي‌آمد. نواسيش بود، خو نفاميدم که نواسه دختريش بود، يا بچه‌گيش. يک روز هموتو گپ زده گپ زده تا نزديک خانه ما آمد. پيش خود گفتم که البته دَ همی طرف‌ها چيزی کار داره. همو روز شام بود که تیلیفون زنگ زد. بچيم گوشکه ورداشت و همرای کدام کس گپ زد. وختی که گوشک تیلیفونه ماند از خنده گرده درد شد. ايتو خنده گرفته بودش که اشکهايش سر کده بود. خو، آخر که سر گپ آمد، گفت: آغا مبارک تان باشه، طلبکار پيدا کدين…

ــ بلی، درست فاميدين، همو زن خداشرمانده تیلیفون کده بود. از ايسو و اوسو پرسان کده بود و دَ آخر گفته بود که بيوه اس و اگه دل مه هم باشه حاضراس همرايم عاروسی کنه. گفتم مه دَ ای سن و سال، که يک پايم لب گور اس، برم سر از نو عاروسی کنم، باز او هم عاروسی همرای يک زن خارجی؟ حالی هر وخت که گپ تا و بالا شوه، بچيم ميگه، بيا آغا برت عاروسی کنيم. اگه آلمانی ره نمی گيری، از پيشاور از خويش و قوم خواستی يا از بيگانه، جوان خواستی يا باب دندان خودت، شيربها و طوياني‌شه هر چقه که باشه ميتم، از هموجه برت نکاح کده‌گی روانش مي‌کنن. باز اگه دلت خواست همراهی ما باش، اگه دلت نه خاست يک خانه جدا برتان سرشته ميکنم… خو مه برش مي‌گم که تو مره بان که پس وطن برم، دَ اوجه عوض يک عاروسی چی، که دو عاروسی خات کدم‌. پيشترها يگان وخت که همرای ايتو گپ‌ها خلق مه تنگ مي‌کد می‌گفتمش بره خودش يک زن دگه بگيره، که برش يک چند بچه بياره، که هم عصای پيريش شوه و هم نام و نشانش زنده بانه…
نام عاروسمه مي‌گرفت و مي‌گفت، چُپ باش که نشنونه، اگه نی همرايت دشمن خات شد. مي‌گفت که قصداً خود شان نمی‌خاين که حالی اولاد دار شون؛ بری ازی‌که زنش دکتورای خوده مي‌گيره. يک دفعه برش گفتم که داکتر خو حالی هم اس و دَ شفاخانه کار مي‌کنه. گفت نی دکتورا يک درجه علمی‌اس.

ــ بلی، درست مي‌گين. دَ وخت های پيش همی رواج بود. کاکای خدا بيامرزم هفتاد ساله بود که عيال چارمش به حق رسيد؛ چند ماه تير نشده بود، که يک دختر بيست ساله ره گرفت و صاحب بچه هم شد. مه هم اگه زن جوان بگيرم صاحب بچه خات ساختمش؛ مگرم دلم از زنده‌گی سياه‌ اس. مردم قديم اگه خان بودن يا دهقان، اگه تر ميخوردن يا خشک، دل شان بي‌غم بود. دل ما بغچه غم اس. چی چيزها نبود که دَ ای دَ بيست سال سر ما تير نشد.

ــ بری مرد گريان شرم اس. مگرم چيزهایی ره که مه ديديم هر کس که ميديد، دلش از سنگ هم که ميبود، گريان ميکد.

ــ نی شما دق نشين هر چيزه قصه کده مي‌تانم، مگرم همی چيزه که از غم مره ديوانه ميسازه قصه کدنش برم سخت اس.

ــ بديش دَ همی اس که يادم نرفته. کل ‌چيزها مثل روز روشن پيش چشمم اس. چتو از يادم رفته ميتانه، توته گک های بچيمه همرای همی دست های خود جمع کديم. خدا ای روزه سر هيچکس نياره. سابق بچه‌ها پدرهای خوده دفن ميکدن، مگم حالی پدرها تابوت بچه های جوانيمرگ خوده سر شانه ميبرن…

ــ چهار بچه داشتم. بچه کلانم همی شير جان اس. دَ همی آلمان درس خواندن که آمد، هميجه ماند. بچه گک سومم نو عاروسی کده بود و يک بچه‌گک يک ساله داشت. داکتر بود، حزبی مزبی هم نبود؛ مگرم دَ کابل کار ميکد. روز عيد خوش و خوشحال دَ خانه همرای زن و اولاد خود بود که راکت آمده، هر سه گک شانه جای به جای شهيد ساخته… هی، هی، چی بگويم. هرچی که بگويم و بکنم فايده نداره. بچه گک خوردم که دَ قريه همرای خودم زنده‌گی مي‌کد، مجاهد بود. تا وختی که روس‌ها بود و چند وخت پس از رفتن‌شان هم جهاد کد. بيادرش که دَ کابل از راکت شهيد شد، دگه جهاده بس کد و خانه آمد. مه هم خوش شدم، دختر خاليشه برش نامزاد کدم. همی مه ظالم خدانترس بری خريد جهيز عاروس و يگان بدوبلا روانش کدم پيشاور، دَ پس آمدن پايش سر کدام ماين برابر شده و جای به جای ساختيش.

ــ نی فضل خدا يک بچه دگه هم دارم. از شيرجان کده يک سال قدری خوردتر اس. پيش از حکومت مجاهدين صاحب‌ها، کلان رييس بود. يک سال ميشه که خوده آلمان رسانده…

ــ نی خودش چاره خوده کد. سه سال دَ اسلام آباد ماند؛ بيادرش هيچ کومکش نکد. بسيار برش گفتم، خو مگرم مرغش يک لنگ داشت. حالی بيچاره همرای زن و چوچه‌گک های خود دَ لاگر زندگی مي‌کنه.

ــ بلی يگان وخت ميايه. خو مگرم اَو شان دَ يک جوی نمي‌ره. همی چار گپ که گفتن، بين شان جنجال پيدا مي‌شه. مه بری شان ميگم که سياسته دَ گور کنين. باز اگه سياست دل تان مي‌شه برين همرای مردم بيگانه سياست کنين. خو مگرم کی ره بگويی؟ سر ميره و عادت نی… يک روز سر نان بوديم که دَ تلويزيون يک مجلسه نشان دادن. چند گروپ مردم بودن. هر کس بری نفر گروپ خود چک چک ميکد. شير جانه پرسان کدم که چی گپ اس. گفت، جلسه پارلمان آلمان اس و گپ های شانه برم هموتو کوتاه کوتاه ترجمه کد. ترسيدم و گفتم ايتو سر يکی دگه که سرخ و سفيد مي‌شن، نشوه که ايجه هم مثل افغانستان گپ شان به جنگ و کشتن برسه. گفت نی بابا ايجه فرهنگ سياسی دارن و چنين اس و چنان اس. گفتم خير ما چرا فرهنگ سياسی نداريم. گفت، نود و پنج فيصد مردم ما بي‌سواد اس. چتو مي‌تانيم فرهنگ سياسی داشته باشيم. برش گفتم خو دَ افغانستان که ايتور اس و اوتور اس، همی خودش و بيادرش خو هميجه استن. مکتب خواندن، فاکولته خواندن، خوده از کل دنيا کده هوشيار مي‌دانن، از کالا پوشيدن و گپ زدن گرفته تا نان خوردن آلمانی ها ره ياد گرفتن، يک ذره فرهنگ سياسی شانه هم ياد بگيرن، که همرای يکی دگه سر سياست جنگ نه کنن …

ــ راس مي‌گين همو وختی که سياست نبود، مردم بي‌غم و ملک هم آرام بود. سياست و حزب بازی و جنگ و جنجاله همی مردم درس‌خوانده آوردن و حالی گناه هر چيزه سر مردم بيچاره و بی سواد مي‌اندازن، که نمی فامم مردم بی سواد استن، که ايستن و اوستن. قربان همو مردم بی سواد. اگه سواد و علم ندارن، انسانيت خو دارن. جای خورد و کلانه خو مي‌شناسن. ريش سفيدها ره خو قدر و عزت ميکنن. به مرده و زنده يکی دگه خو مي‌رسن. سر ننگ و ناموس خود خو ايستاد استن. يگان وخت که دَ جای ما بين دو نفر جنجال پيدا مي‌شد، يک چند نفر ريش‌سفيد جرگه مي‌کدن و يک راه حل پيدا می‌شد؛ دشمنی ره به دوستی و دوستی ره به خویشی بدل مي‌کدن… حالی ره بگو که بيادر همرای بيادر جور نمي‌آيه. او هم سرگپ های چتی و باز از فرهنگ سیاسی لاف می‌زنن. همی دو سه هفته پيش شيرجانه گفتم بری بيادر خود تیلیفون کنه که بياين، پشت شان دق شديم. دَ همی ريش‌سفيدی ريششه گرفتم، که هيچ از سياست و ايتو گـُه و گـَنـَس گپ نزنه. بری بيادرش هم خَپ و چُپ دَ تیلیفون نصيحت کدم. خو مگرم کی ره بگويی. هنوز همی نان شو خلاص نشده بود، که ايتو دعوا بين شان چسپيد، که نگو و نپرس. هر چقه که عذر و زاری کدم، ريش شانه گرفتم، قسم دادم شانه فايده نَکَد .

– آن، همی مريضيم هم از دست غصه و جگرخونی بود. از همی خاطر از دست دوا و داکتر هم چيزی پوره نشد، تا ای که او شو بچه‌گک‌های شهيدم دَ خَوِم آمدن. هر دوی شان کالای سفيد پوشيده بودن و از سر تا پای‌شان روشنی مي‌باريد. مثل وخت خوردی همرای يکی دگه رفيق و دوست معلوم مي‌شدن. بسيار برم دلپری دادن. صدای شان ايتو پرتاثير بود، که تا به حال ايتو صدای پر تاثيره نشنيده بودم‌. گرچی که به زبان چيزی نگفتن، خو مگرم مه فاميدم که بسيار پشتم دق شدن.

– يک چند روز دگه هم صبر ميکنم، که يک ذره حالم خوب به جای بيايه، باز او وخت بری شير جان هرو مرو خات گفتم و قسمش خات دادم، که مره پس به وطن برسانه. خو چی مي‌دانم که گپ مره بفامه. خودش جوان بود که ايجه آمد. نهال جوانه که از جايش بکشی و دَ جای دگه بشانی، اگه يک رگ ريشه هم داشته باشه، باز دَ زمين مي‌چسپه و شاخ و پنجه ميکنه و سبز و خرم مي‌شه. مگرم نهال پيره که سلامت همرای کل ريشه هايش هم بی‌جای کنی، سبز نه خات شد. اگه سبز همه شوه زرد و زار خات بود. مه دَ ايجه ايتور استم مثلی که ماهی ره از اَو گرفته باشن.

ــ نی مه پناهنده مناهنده نيستم. شيرجان به مصرف خود مره آورده، پساپورت افغانی دارم. خو مگرم پساپورتم پيش شير جان اس. يک روز که پساپورته خواستم، نداد. گفت ميترسه که گمش نکنم. خو مه مي‌فامم که از چی ميترسه…

– شما هم به پساپورت آمدين يا چتو ؟

ــ خو خير بسيار سرگردانی ره ديدين. چهار هزار دالر هم بسيار پيسه اس؛ مگرم شنيدم که حالی نرخ ها هنوز هم بلندتر شده …

ــ شما ره خدا خير بته که يک ساعت درد دل مره شنفتين. از همی روی مبارک و نورانی تان معلوم اس که آدم مبارک و نماز خوان استين. مره هم نمازم قضا نمیشه.

ــ ميفامم که عجله دارين؛ مگرم همی يک گپک دل خوده هم برتان ميگم باز تا صبح پناه‌تان به خدا. نمی‌فامم چتو عرض کنم… خو، مي‌گم، صاف پوست کنده مي‌گم؛ مگرم ای گپ پيش شما باشه. ده‌باره همو قاچاق‌بری که شما ره به آلمان رسانده می‌خاستم پرسان کنم…

ــ نی، نی، گپ آوردن کس نيس. مي‌فامم که شيرجان مه ره پس روان نخات کد. ازی خاطر ثواب‌تان ميشه که مه ره همرای همو قاچاق‌بر يا کدام قاچاق‌بر دگه رخ کنين، که مه ره هموتو خَب و چوپ کده قاچاقی پس تا به پيشاور برسانه. از پيشاور او طرف مه خودم هم راه ره پيدا کده مي‌تانم .
شير جان مره ماهانه دو صد مارک بری جيب‌خرچ ميته. خو مه چی جيب خرج دارم. پيسه‌گک‌ها ره پاسره کده بودم، که اگه بچه‌هايم کدام وخت دست شان بند شد، برشان بتم. به گمانم سه چار هزار مارک شده باشه. همی سه چار هزار مارکه برش نقد مي‌تم. اگه به ای راضی نشد، پيشاور که رسيدم چند جريب زمينه دِستی کده مي‌فروشم و پيسيشه صدقه سرش ميکنم…
ــ ميفامم که شما از روی نيکی برم مي‌گين. خو مگرم مه دَ ای ملک گذاره کده نمی‌تانم. اگه همی کومکه همرايم کنين که دست مره خپ و چپ دَ دست کدام قاچقبر خوب بتين، که مره پيشاور برسانه، تا آخر عمر دعا گوی تان خات شدم…

ــ ای خدا خير تان بته. دَ دنيا و آخرت سرخ‌روی و سرفراز باشين…

ــ مالومدار، چتو نی! تا وختی که به خير کار رفتنم سر بگيره، هر روز ساعت دو بجه همی جه چشم به راه تان خات بودم، که يک جايی قدم زدن بريم…

تره به خدا بياين خانه ما بريم. شَوَه همرای ما باشين.

ــ خو، خير اس بری خانه تیلیفون کنين.

ــ مه هم مي‌آيم، چرا نه بيايم. خانه وطن دار خود که آدم نه ره خانه کی بره…

ــ الله پشت و پناه تان. صبح به خير سر ساعت دو بجه هميجه چشم به راه تان خات بودم…

 

 

 

[پایان]

 

درباره‌ی نویسنده

حمید عبیدی

یک دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید